نگاهی به مفهوم عقلانیت در اندیشه ماکس وبر عباس منوچهری عضو هیات علمی دانشگاه تربیت مدرس
ارسال برروی سایت به درخواست دانش آموزان دبیرستان نمونه دولتی شهیدهمت گروه ب(آقایان یونسی،عابدی وانصاریپور)
در شناخت وبر متاسفانه اشتباهی صورت گرفته است. بدین معنا که خیلی جاها اشاره می کنند به وبر به عنوان متفکری که طرفدار عقلانیت و خردگرایی است.
اما وبر به هیچ عنوان جزو متفکرانی که اصالت برای عقل گرایی به معنای خاصش قائل باشد، نیست. ما نمی توانیم وبر را به عنوان منادی عقل گرایی درحیات سیاسی- اجتماعی معرفی بکنیم.وبر اصالت را به چیزی در مقابل عقلانیت نمی دهد، بلکه از دو جهت با آن برخورد می کند. یکی به عنوان موضوعی در جامعه شناسی که می کوشد شیوه عمل انسان ها و شکل گیری روابط و نهادهای اجتماعی را تحلیل کند. از این نقطه نظر عقلانیت را دو دسته می کند؛ عقلانیت ارزشی و عقلانیت هدفمند.
عقلانیت هدفمند عمدتا با به کارگیری بهترین ابزار ممکن که در اختیار فرد قرار دارد به دنبال کسب اهداف معین است. وبر معتقد است این نوع عقلانیت، در فرهنگ غرب، غالب شده و عقلانیت ارزشی کم رنگ شده است. اما در مورد این دو نوع عقلانیت، موضع گیری جانبدارانه نمی کند. بنابراین نمی توانیم وبر را به عنوان متفکر منادی عقلانیت و خردگرایی بشناسیم.
بعد دوم بحث، عقلانیت در فلسفه اجتماعی وبر است. یعنی وبر با یک دید تاریخی سعی می کند ماهیت حیات اجتماعی مدرن را تجزیه وتحلیل بکند و در این چارچوب است که متوجه می شود نوعی عقلایی شدن به معنای همان عقلانیت ابزاری در طول تاریخ بخصوص در عصر مدرن سمت و سوی حرکت جامعه بشری را از خودش متاثر کرده، بخصوص در غرب که عقلانیت به این شکل توانسته است در قالب نهادهایی مثل دولت مدرن (در چارچوب بوروکراسی مطرح می شود)، اقتصاد سرمایه داری و در شکل گیری حقوق جدید به وجود آید.
در مذهب هم عقلانیت حاکم می شود که در واقع حالت های غیرقابل توجیه و فهم انسانی از دین زدوده می شود و صرفا ابعادی که به تعبیر این روزها حیرت زدایی است درمیان می آید. وبر در این بخش از تحلیل خود، موضع گیری خاص خود را دارد، برخلاف آن بعد جامعه شناسی. به این معنا که وبر معتقد است فرآیند عقلایی شدن برای انسان سرنوشت یا وضعیت بهتری را به ارمغان نیاورده، بخصوص با توجه به جهت گیری ای که آن فرآیند عقلایی شدن به دنبال خودش داشته است. جمله ای در رساله «علم به مثابه یک حرفه» دارد که در مجموعه ای تحت عنوان «دانشمند و سیاستمدار» نوشته و چاپ شده است.
این جمله معروف می گوید؛ «ذهن گرایی و خردگرایی فزآینده، هرگز به معنای وجود یک آگاهی فزآینده عام از شرایط زندگی نیست، بلکه بدین معناست که ما می توانیم از طریق فرضیه ها و پیش بینی ها بر هر چیز سلطه پیدا بکنیم.» برعکس آنچه که بعضا و مکرر از وبر یاد می شود این است که او انتقادی جدی به شکل های مختلف «سلطه » دارد.
البته این واژه حاکی از حالت آقایی کردن است که در فارسی می شود «سیادت». اما به هر تقدیر بحث وبر، انواع ساختارهای حکومت و سیادت است.
آن جایی که وبر راجع به انواع مشروعیت یا انواع سیادت صحبت می کند همه تلاشش این است که نشان دهد انواع حکومت سنتی پاتریمونیال یا پدرشاهی و پدرسالاری ـ بوروکراتیک ـ و کاریزمایی برچه نوع پذیرش درونی در بین اعضای یک جامعه مبتنی است. اصلا بحث سلطه نیست و اتفاقا جالب هم اینجاست. تئوری مشروعیت سیاسی وبر ظرافتش در همین جاست که می گوید در موارد خاصی است که مردم صرفا به خاطر زور پیروی می کنند. اگر از سنت پیروی می کنند، سنت ها را یا پذیرفته اند یا عادت کرده اند و با آنها زندگی می کنند و پذیرش آن برایشان آسان است.
پس حکومت های سنتی، اعم از شیخ سالاری و پدرسالاری، در دوره های خاصی از تاریخ مورد پذیرش است. پاتریمونیال نوعی ازحاکمیت سنتی است که مقداری از سنت ها دور می شود و محوریت شخص حاکم بیشتر می شود و بعد اتفاقا وبر از یک واژه عربی ـ فارسی استفاده می کند و «سلطانیسم» را به عنوان حکومت در نظر می گیرد که محوریت آن، سلطان است.
در حاکمیت سلطانی که محوریت شخص ایجاد می شود، وبر معتقد است که از آن مشروعیت سنتی کاملا دور می شود. یعنی «سلطانیسم» از نظر وبر نوعی از حاکمیتی است که مشروعیت چندانی ندارد. چرا؟ چون مردم سنت ها را در جامعه سنتی پذیرفته اند. سلطانیسم آن نوعی است که دیگر سلطان خیلی مقید به سنت ها نیست. بنابراین عنصر و عامل زور در حاکمیت های سلطانی، بخصوص در دنیای شرق مشهود است.به هر حال وبر متفکر ضدعقلانیت نیست ولی عقلانیت را به عنوان عامل اصلی نمی پذیرد و تبیین کننده و نجات بخش و رهایی بخش نمی داند.
وبر به سه مفهوم که بنیاد روشنگری و مدرنیته است اشاره دارد. این سه مفهوم عبارتند از؛ تعقل، طبیعت، ترقی. به تعقل اجمالا اشاره کردم. اما طبیعت؛ مسئله طبیعت و تلاش انسان مدرن در جهت تسلط و غلبه بر طبیعت بسیار مهم است. بیکن معتقد بود که ما دیگر به دنبال حقیقت نیستیم، بلکه شیوه کسب قدرت، قدرت نه به معنای سیاسی اش بلکه به معنای غلبه بر دنیای پیرامون موردنظر است. یعنی ما دیگر نمی خواهیم بفهمیم دنیا و ماورای آن چیست. بلکه باید بتوانیم بر دنیای پیرامون، غالب و مسلط شویم. این در واقع از ایده های بنیادین در تفکر مدرن است.
در روشنگری رابطه تعقل و طبیعت بسیار نزدیک است. چون