بنیان نظریه جامعه ایران

دکتر تقی آزاد ارمکی

برگرفته از وبلاک ایشان

 

ایران کشور، جامعه، نظام سیاسی و حوزه فرهنگی است که از گذشته تا کنون داعیه دار فرهنگ و تمدن در سطح منطقه ای و جهانی بوده است. این کشور در اثر تاخت و تازهای متعدد بیگانگان دچار تغییرات بسیاری به لحاظ قلمرو و جهت گیری های سیاسی شده است. زمانی ایران به سرزمین بسیار پهناور تلقی شده و گاهی ضمن اینکه به قلمرو محدود سرزمینی تعبیر می شده است، ولی به لحاظ فضای فرهنگی بسیاری از قلمروهای سرزمینی دیگر را در برداشته است. ترکیبی از قلمرو، فرهنگ، نظام اجتماعی، و نظام سیاسی سازنده ایران می باشند. با این نگاه به ایران است نمی توان آنرا به حوزه سیاسی صرف تقلیل داد و تحولات آنرا از این منظر دنبال کرد. کاری که تا کنون در ادبیات اجتماعی و سیاسی به واسطه شرق شناسان و ایران شناسان اروپامدار و کمونیست گرای روسی دنبال شده است، تقلیل ایران به حوزه سیاسی و حکومتی با محوریت مفهوم استبداد آسیایی بوده است. اگر این نوع نگاه را بپذیریم، جایی برای معنای سرزمینی، فرهنگی و ادبی، دینی و اجتماعی از ایران باقی نخواهد ماند.

اگر اساس ایران، دولتها و نظامهای سیاسی و حکومتها بودند، و این حکومت ها و دولتها هر آن در معرض نابودی قرار داشتند و بر اساس تجربه های تاریخی در اثر حمله دشمنان دیرینه اش از قبیل تازیان، مغولها، افغانها، و ترکها و در نهایت کشورهای اروپایی و آمریکا دولتهای آن دچار فروپاشی شده اند، پس چرا هنوز از ایران خبری هست. این معنی را می توان در قالب سوال اساسی و مجموعه سوالات فرعی زیر مطرح کرد

سوال اول :

 چرا ایران و ایرانی با همه بحران ها و مشکلات و حوادث ناگوار در قالب حوادث طبیعی و جنگها و حمله های بیگانگان همچنان به عنوان یک پدیده فرهنگی و اجتماعی و سیاسی مطرح است و داعیه اثرگذاری بر محیط پیرامونی اش دارد؟  چرا ایران و ایرانی که در طول صدسال گذشته دو بار انقلاب بزرگ داشته و بعد از انقلابها نیز دچار حوادث و وقایع بساری شده است، هنوز سرپا می باشد و داعیه اصلاح و بهبود در سردارد؟ راز این مقاومت و ایستادگی و میل به بهبود در چیست؟ آیا جامعه ایرانی دچار بیماری مزمن و کاهنده ای شده است که مرگش حتمی است که طی زمان عینیت می یابد؟ اگر اینگونه است، در چه زمان  و شرایطی ایران دچار میرایی کامل خواهد رسید؟

سوال دوم :

 آیا وضعیت ناگواری که ایران دچار شده است را باید به پای ناشناختگی آن گذاشت یا اینکه ریشه در پیکربندی ساحتهای تمدنی، فرهنگی، سیاسی، و امروزینش دارد؟  چرا نظریه های مطرح شده در ایران که منشا طرح دیدگاههای نظری و مفهومی با نام و هویت شده و در عین سیاست های متعدد تحلیلی بر اساس آنها شکل گرفته است، نتوانسته است به ساماندهی حیات نظری و در نهایت ارائه الگوی مشخص عمل برای جامعه ایرانی باشد؟

با توجه به سطح سوال اول و دوم، دست یابی به مبانی نظری جدید در مطالعه ایران ممکن است. این کار با مروری کلی بر حوزه ها و نظریه های مطرح شده در فضای مطالعات ایران و شناسایی مشکلات  و نارسائی ها و محدودیت های آنها آغاز و در نهایت جایگاه نظری معین می شود. در شناسایی نظریه های پیشین، سه گام  اساسی باید بپیماییم:

الف:  اولین گام، معرفی و شناسایی فرض های مربوط به ایران  

 در مطالعات ایرانی غلبه اصلی بر تفکر و اندیشه مارکسی و اثباتگرایی و نژادگرایانه بوده است. هر یک از رویکرهای نظری موجب غفلت های بسیاری در فهم جامعه ایرانی بوده اند. از اینرو دستیابی به نظریه ای که توان توضیح جامعه ایران را داشته باشد از اولین اولویت ما بوده است. در این راستا، اولین گام در ضمن معرفی حوزه مطالعات ایران، معرفی و بیان ضعف ها و مشکلاتی که هر یک از چارچوب های نظری داشته اند، قرار دادیم. در بررسی چارچوب های نظری اشاره شده اشکالات بسیاری دیده شد که برای شروع بحث به اصلی ترین آنها اشاره می شود:

 ۱اولین موضوع و مسئله ای که منشا بسیاری از بدفهمی ها و بی فایده گی مطالعات صورت گرفته در تصویر و درکی است که مورد ایران شکل گرفته است. بسیاری بدون اینکه درک روشنی از ایران داشته باشند، به بحث و بررسی در این زمینه اقدام کرده اند. در حالی که می بایستی در آغاز موضوع و مسئله مورد نظرشان را معلوم و محدود سازند. این سوال مطرح است که “ایران چیست و کجا مستقر است و از کی شکل گرفته است و تحولات آن کدام است و دوره های متعدد تاریخی آن کدام است؟” بی اعتنای به مجموعه سوالات اشاره شده، بحث و بررسی آغاز شده است.  ساختن تصویر و درک از ایران به گونه ای بوده است که ایرانیان نیز از مرور آن احساس بدی پیدا کرده اند. در حالی که تصوری که از غرب در اذهان ساخته شده است، خوش یمن و زیبا و فریبنده است. غرب به عنوان موقعیت و سرزمین و فرهنگی همراه با آزادی، رشد و توسعه، و رهایی معرفی شده است.  ایران به موقعیتی اطلاق شده است که در آن سکون و بدبختی، سنت و دین گرایی و خرافه پرستی، شاهان مستبد، انقلابات و جنبش های شکست خورده، مردان و شخصیت های به زندان افتاده و نابود شده، سرمایه های به فنا رفته، و اطلاق شده است. این تصور برای همه منشا بدفهمی و رفتار نامناسب است. این است که اگر سیاحی به ایران آمده و به جای توحش و بی ادبی، با مهماننوازی روبرو شده است تعجب کرده و آنرا مرتبط با طبیعی بودن مردم تا متمدن بودنشان عنوان کرده است. اگر خوبی و حسنی هم دیده شده است، آنرا به پای سادگی و طبیعی بودن مردم ایران گذاشته اند. برای اثبات این مدعی نیاز به وقت و کار زیادی نیست. با مراجعه به هر سفرنامه ای ک تنظیم شده است، می توان ارائه تصویر مخدوش ایرانیان را دید. ایرانیانی که تحت تاثیر سنت شرق شناسی قرار گرفته اند نیز این گونه به خود و فرهنگشان نگاه کرده اند. متون مهمی که به واسطه ایرانیان تهیه شده و مورد استقبال بسیار هم بوده است، این نوع درک را ارائه می دهند عبارتند از: اولی کتاب  ”سیاحتنامه ابراهیم بیک یا بلای تعصب او” است.  دومی کتاب کاظم زاده ایرانشهری (۱۳۴۲) “تجلیات روح ایرانی در ادوار تاریخی: یک ارمغان برای نژاد نوزاد ایران است و کتاب سوم که در مورد مولف ان شک است که ایرانی است یا اروپایی کتاب حاجی بابای اصفهانی است. این سه کتاب درکی معیوب و ضد ایرانی از ایران ارائه داده اند. جهت گیری اصلی این سه مولف در مورد فرهنگ وجامعه ایرانی بسیار بدتر و دشمنانه تر از تصویری است که شاردن و دیگر سیاحان و مشتسرقان در مورد ایران ساخته و ارائه داده اند. همه در یک نگاه کلی مدعی شده اند که ایران کشوری عقب مانده است و عقب ماندگی اش نیز تاریخی است و راه نجاتی خیلی روشن برای ایران و ایرانی نیست.

۲تصور دیگری که در مورد ایران ارائه شده است تاریخی بودن به معنی سنتی بودن و غیر حال و مدرن شدن آن است. این نگاه نیز تصویری کهنه و سنت زده و غیر فرهنگی از ایران ارائه ساخته است. در حالی که تاریخی بودن، سنت داشتن، و درگیری های متعدد در ایران نشان از اهمیت آن است.  (۱) ایران پدیده ای تازه متولد شده نیست و سابقه کهن ایران به معنای حیات تمدنی و فرهنگی آن است. این معنی و حضور زمینه اثرگذاری پنهان در جهان معاصر دارد و بر خلاف دیدگاه کسانی که صاحب سنت و تاریخ داشتن ایران را مانع توسعه یافتگی آن می دانند، اساس بقای جامعه ایرانی در طول زمان که در معرض حوادث متعدد بوده است، همین سابقه تمدنی و فرهنگی آن است.  (۲) ایران پدیده ای فراتر از سرزمین و قلمرو خاص است. زیرا دولتهای مستقر سعی دارند تا “قلمرو و سرزمین” را تنها معیار هویتی و حد و مرز ایران بنامند. در حالی که ایران از قدیم به لحاظ سرزمینی و قلمرو دچار تغییرات بسیاری شده است، ولی معنای فرهنگی و تمدنی آن پابرجا می باشد. اگر بر معنای صرف سرزمینی و قلمروی تاکید شود بسیاری از عناصر فرهنگی و تمدنی ایرانیان ناپدید خواهد شد. شهرهای بزرگ که محل حضور دولتهای ایرانی بوده اند، دانشمندان ایرانی که در محل های که در حال حاضر جزو سرزمین ایران نیست به دنیا آمده یا فوت کرده و به خاک سپرده شده اند، بناهای بزرگ تاریخی، محل جنگها و حوادث، و در حال حاضر خارج از ایران به لحاظ قلمروی نیست، باید نادیده گرفته شود یا برای داشتن آنها باید جنگهایی بزرگ و بی حاصل آغاز شود. از طرف دیگرتاریخی بودن ایران نشان این دارد که افت و خیزش، حرکت و سکونش، مقاومت و سازش، امروزی بودنش به سادگی ظهور نکرده و به سادگی نیز دچار میرایی نمی شود. به دلیل ساحت تمدنی و فرهنگی ایران، ضرورت شناسایی ابعاد گوناگونش پیش می آید.  (۳) وقوع حوادث متعدد طبیعی از قبیل سیل، زلزله، وبا، و خشکسالی موجب سخت جانی ایران و ایرانی شده است. این حوادث ایران و ایرانی را مسلط بر فرهنگ و اخلاقیات و محیط پیرامونش بار آورده و موجب شده است تا جان سختی بیابد.  (۴) جنگهای بزرگ از قبیل جنگ قادسیه، جنگ (حمله) مغول، اشغال ترکان، حمله افاغنه، اشغال ایران به واسطه متفقیق، و جنگ عراق بر اهمیت جامعه و فرهنگ ایران برای ایرانیان افزوده است. (۵) آشنایی ایران با جهان غربی، موجب شده است تا فضای فرهنگ ایرانی دچار تنوع و تکثر تا تشتت گردد.  (۶) حضوراندیشه های متکثر در قالب نظریه ها و رویکردها و سیاست های تحلیلی، بر دامنه تحقق جامعه مدرن ایرانی افزوده است.

 ۳بیشتر مطالعات و تحقیقات انجام شده و نظریه های انتخابی بر مبنای پیشفرضی که تبدیل به اصل مسلم شده است، صورت گرفته است: ایران کشوری استبدادی بوده و استبدادی خواهد ماند. در نزد بیشتر مدعیان مطالعات ایران، استبداد ایرانی امری تاریخی و موروثی است و همه مردم و گروههای اجتماعی و دولتمردان به ان تن داده و تلاش آگاهانه ای در رفع آن صورت نداده اند. گفته شده است که ایران به عنوان یک کشور آسیایی مبتلا به استبداد موروثی است و نظام سیاسی و اجتماعی شکل گرفته در ایران خودکامه ا ست. در نظام خودکامه (جامعه و حکومت خودکامه) همه امور در دست بی کفایت شاهان ایرانی بوده که بر اساس اهداف و منافع شخصی به سامان امور اقدام می کرده­اند. محققانی که بر اساس نظریه استبداد آسیایی به مطالعه تاریخ ایران پرداخته اند، کمتر امکان و تمایلی در شناسایی حیات اجتماعی پیدا کرده اند. اکثر آنها متوجه حکومت های ایرانی بوده و در نتیجه تلاش اصلی­شان در توضیح زندگی شخصی شاهان و توضیح خودکامگی آنها از طریق بیان نحوه کشت و کشتار و قتل و منفعت گرایی شخصی شاهان تا سرو سامان دادن به امور جامعه بوده است.

در اینکه چرا ایران دچار استبداد شده است و استبدادی خواهد ماند، ارجاعات بسیاری به داعیه های منتسکیو، مارکس، وبر، ویتفوگل، و می شود.  این افراد گفته اند جهان شرقی و ایرانی ماهیتا استبدادی اند و جهان غربی ماهیتا غیر استبدادی است. مارکس در طرح نظریه شیوه تولید آسیایی و مارکس تحت عنوان “پدرمیراثی” و طرفداران این دو متفکر مدعی اند که ایران به عنوان یک کشور مهم و مرکزی به لحاظ سیاسی و اجتماعی ساحت استبدادی داشته و خواهد داشت. به دلیل فقدان ساختار اجتماعی شرایط مناسبی در گذر از استبداد وجود ندارد.

۴  – اصلی ترین مشکل روشی این نوع مطالعات، تاکید بر منابع محدود و تکرار داعیه های مطرح شده در گذشته در مورد ایران است.  منابع بسیار محدود در شروع کار تحقیق انتخاب شده است. مراجعه همه جانبه به سفرنامه شاردن و سیاحان بعد از او در شناسایی تاریخ ایران از عصر صفویه یکی از مشکلات اصلی کار محققان تاریخ و جامعه ایران است. کمتر محققی سعی کرده است حتی مورخان به تحقیق جامع اقدام کرده باشد. بیشتر به تکرار داعیه های مطرح شده به واسطه سیاحان اروپایی و روشنفکران عصر روشنگری در مورد ایران اقدام کرده اند. در این منظر است که نامه های ایرانی و روح القوانین منتسکیو بسیار مهم می باشد.

۵مطالعات ایران جنبه انباشتگی داشته و محوریت نظری آن با مارکسیسم ایرانی متاثر از اندیشه روسی می باشد. بیشترین شارحان و منتقدان جامعه ایران در طول بیش از پنج دهه، متاثر از مارکسیسم می باشند. به همین دلیل است که سوال محوری در مرحله اول چرایی عدم شکل گیری سرمایه داری در ایران بوده و در مرحله دوم چرایی عدم شکل گیری انقلاب کارگری در ایران می باشد. در این زمینه تلاشهای بسیاری صورت گرفته است. انجام مطالعات تطبیقی تاریخی که بیشتر آنها به زبان فارسی در دسترس است، در پاسخ به دو سوال فوق می باشد. نتیجه ای که از این نوع مطالعات بدست آمده است به لحاظ بینانی ارائه شواهد متعددی در اثبات استبداد آسیایی و ایرانی و تبین تحولات براساس شیوه تولید آسیایی یا فئودالیسم در ایران است.  مدعیان مطالعات ایرانی مارکسی، بیش از اینکه به بیان واقعیت ها بپردازند، به انطباق بیشتر نظام های مفهومی از پیش تعیین شده با شواهد انتخابی اقدام کرده اند. مارکسیست های ایرانی بیش از اینکه در پی فهم تحولات ایران باشند و از این مسیر بر دانش بشری بیفزایند، در جهت اثبات داعیه های مارکسی در مورد ایران بر آمده اند. این است که مدافعان فئودالیسم ایرانی در واکاوی تاریخ ایران، فئودالیسم را به عنوان دوره ای مهم و طولانی معرفی کرده  و مدافعان شیوه تولید آسیایی به اثبات استبداد آسیایی اقدام کرده­اند.  

۶ –  در این نوع مطالعات کمتر توجهی به جامعه و فرهنگ ایرانی شده است. اگر هم از امور اجتماعی سخن گفته شده است، آنها را تابعی از حیات سیاسی و تابعی از دولت فرض شده اند. به دلیل ساخت استبدادزده سیاست و حکومت، جامعه و فرهنگ ایرانی نیز ماهیت خودکامگی و استبدادزدگی دارد. با این رویکرد است که بعضی از محققان ایرانی حتی اگر محققی سخن از اثرگذاری نیروی اجتماعی در تحولات سیاسی و اجتماعی گفته است، او را به سادگی در فهم جامعه ایرانی یا محقق دولتی متهم کرده اند. گویی اگر به تکرار تز استبداد آسیایی در بیان وضعیت ایران اشاره شود، نگاه علمی و دانشمندانه خواهد بود و اگر یافته ای خلاف این داعیه وجود داشته باشد، محقق مزدور حاکمیت خوانده خواهد شد.  

۷ –  با تاکیدی که اصحاب نظریه های جامعه ایرانی در مورد ماهیت استبداد حکومت، جهل مردم، فرهنگ سنتی و سلطه پذیر، و فقدان عناصر نیروی اجتماعی مهم و موثر در ساماندهی حیات اجتماعی دارند، در حوزه سیاستگذاری، برنامه ریزی، و مشارکت چاره ای به جز به انتظار بازتولید استبداد بودن نیست. اینگونه فرض می شود که ایران کشوری است حکومت مدار و در مرکز حکومت نیز شاه مستبد وجود دارد. شاه عامل اصلی به ریختگی امور بوده و از طرف دیگر اگر شاه مقتدر فهمیده وجود داشته باشد، شرایط محدود دست یابی به توسعه محدود فراهم خواهد شد.

۸ –  با توجه به تصویری که از جامعه ایرانی به لحاظ اهمیت آب و سیستم آبیاری شده است، مفهوم جامعه و سیاست و اقتصاد و فرهنگ آبی شکل گرفته و با جایگزین شدن نفت به جای آب، مفهوم جامعه، سیاست، اقتصاد، و فرهنگ نفتی مطرح شده است. این نوع نگاه به ایران، موجب شده است صاحبان آب و نفت محور مناقشه ها و تصمیم گیری ها قرار گرفته و حتی دیگران مهم در ایران بلاتکلیف شده و کارها به تقدیر واگذار شود.  گویی که خداوند به ایرانیان به لحاظ طبیعی کم آبی و بی آبی و سرزمین خشک عطا کرده است و تقدیرشان نیز در پذیرش استبداد موروثی است و مردم می بایستی به این تقدیر تن داده و تلاشهایی که برای رهایی از ان می کشند، به دلیل معارض بودن با تقدیر الهی بی حاصل است و برای آنها ویرانی و نابودی جان و مال است و راه نجاتی در پی ندارد. خداوند طبیعتی سخت و بی آب و ناهموار به ایرانیان داده است و به لحاظ اجتماعی و سیاسی و فرهنگی نیز بدبختی، عقب ماندگی و تحجر نصیبشان کرده ا ست در حالی که خداوند برای اروپاییان رفا و خوشی و تغییر و بهبود خواسته است. نگاه تقدیرگرایانه به جامعه ایرانی ادامه داشته و حتی در زمانی که ایرانیان به نفت منبع لایزال الهی دست یافته اند، نیز برای آنها به جز بدبختی و فقر و عقب ماندگی در پی نداشته است. زیرا روحیه و فرهنگ ایرانیان به گونه ای شکل گرفته و مردم به آن عادت کرده اند که چاره ای به جز نابودی محصول بدست آمده از نفت برایشان در پی نداشته است. نفت نیز مانند آب منشا بدبختی مردم شده است. به تبعیت از معنای انکاری جامعه آبی است که حتی جامعه نفتی نیز به جز بدبختی برایش چیزی نمی ماند. داشتن نفت هم برای ایرانیان منشا بدبختی است. چون آب اینگونه بود. جامعه نفتی است چون جامعه آبی بود. دولت نفتی است چون دولت نفتی بود. اقتصاد نفتی است چون اقتصاد آبی بود، فرهنگ نفتی است چون فرهنگ آبی بود. نزاع ها و تعارضات نفتی است چون تعارضات آبی بود و

ب: گام دوم، مشخصات جامعه ایرانی :

 در این گام، بایستی درک عامی که از ایران داریم بازگو شود. این درک متاثر از این سوال قابل طرح است: “ایران چه واقعیتی است. ایا واقعیتی سیاسی صرف است یا اینکه سیاست و حاکمیت یکی از وجوه و ابعاد هویتی ایران است؟ در صورت ظهور ابعاد متعدد ایران، دیگر ابعاد ان کدامند؟ و چه تناسبی بین آنها وجود دارد؟ “  شناسایی اینکه  ایران چه کشوری است و مشخصات آن چه می باشند و تفاوت های درک ما از آنچه که تا کنون گفته شده کدام است، راهگشایی بسیاری دارد. در این مرحله است که اساسا به حوزه طرح نظریه جامعه ایرانی وارد شده ایم و کار پایان می یابد. اصول و مبانی که در ادامه می آید بر اساس فهم جامعه شناسی است تا فهمی سیاسی و دینی و اخلاقی نسبت به ایران. زیرا بسیاری تا کنون ایران را معادل سرزمین، دولت و حکومت، و شاه دانسته اند. روایت حاکم این است که ایران مصادف با حکومت که شاه در مرکز آن است، می باشد.  در حالی که جامعه شناسی به جامعه کار دارد. در این نگاه است که مناسبات اجتماعی، نیروها و نهادهای اجتماعی، اقشار اجتماعی ، منافع و انگیزه ها و تحولات مورد توجه می باشند. در ادامه اصلی ترین اصول مبتنی بر درکی جامعه شناختی نسبت به جامعه ایران مطرح می شوند:

۱جامعه امری فراتر از دولت و نظام سیاسی است. این معنی را بسیاری از متفکران و صاحب نظران در مورد ایران قدیم و جدید اشاره کرده اند ولی مدعیان مطالعات ایران از طرح آن غافل شده اند زیرا قصد داشته اند تا اصول و مفاهیم معارض نظریه و نظام مفهومی انتخابی شان را در حاشیه قرار دهند. بیشتر کسانی که در مورد ایران دقت نظری داشته اند، ضمن روایت سیاسی از حوزه حکومت و سیاست و روایت از رفتار و سلوک شاهان و نیروهای نظام شاهی، به جامعه ایرانی نیز توجه کرده اند. ولی این بخش از روایت محققان و مورخان نادیده گرفته شده است. به طور خاص می توان به تصویری که خواجه نظام الملک از دوره میانی و کدی در دوره جدید دارند، اشاره کرد.   

- خواجه نظام الملک که شارح حکومت است و نظریه اش نیز ادامه حیات سلطان می باشد، نیز به حیات اجتماعی ایرانی در عبارت های متعدد اشاره کرده است. خواجه نظام الملک به وجود املاک شخصی اشاره کرده است که به واسطه حکام از روی بی انصافی مورد تصرف قرار گرفته است. او به عنوان نمونه از مقاومت زنی یاد می کند که املاکش به واسطه والی تصرف شده و در نهایت با پیگیری مظلومیتش را به گوش سلطان می رساند و در نهایت بازپس گیری املاکش محقق می شود (نظام الملک، ۴۱).

- کدی نیز به وجود نهادهای اجتماعی عصر قاجار اشاره می کند. او به نقش آفرینی تجار و روحانیون و مردم در تحولات اجتماعی تاکید کرده است و مانند گوبینو مدعی است که نظام شاهی در ایران نماد و تبلور قدرت نیست. بلکه به دلیل عناصر و نیروهای مهم و موثر در نظام اجتماعی، قدرت درجامعه توزیع شده و شاه به تنهایی نمی تواند همه تصمیم ها را بگیرد. از طرف دیگر، شاه به واسطه نیروهای اجتماعی وفرهنگی که بسیار مهم و قدرت مند هستند کنترل می شود.

۲موسسات اجتماعی بسیاری در دورانهای گذشته و جدید ایران وجود داشته اند که توانسته اند منشا اثرگذاری در تحولات اجتماعی باشند. این موسسات عبارتند از قهوه خانه ها و زورخانه ها با محوریت لوطی ها و پهلوانان (جوانمردان)، مساجد و حوزه ها با محوریت سیدها و روحانیون (اخلاق و فرهنگ)، دارالخلافه با حضور نخبگان دولتی و بوروکراتها (امنیت)، مراکز اقتصادی با حضور اصناف (تولید و مصرف )،  حوزه قضایی با حضور کلانتر ها، پلیس، و قاضی و شارح (قضا و حمایت )، و مردم به معنای کلی و عام آن (مهری، ابوالقاسم، ۱۳۶۶: صفحات ۳۰-۱۱).

۳- نیروهای اجتماعی بسیاری در گذر زمان در تحولات ایران نقش افرینی داشته اند. نقش و اثر هر یک از این نیروها به دلیل موقعیت های متفاوت از یکدیگر متمایز است. به دلیل حضور نیروهای اجتماعی و قبایل و نظام شهری و روستایی جامعه ایرانی به لحاظ تاریخی دارای تکثر بوده است. ایران کشور صرفآ دهقانی یا شهری یا بازرگانی یا ایلی نبوده است. ایران کشوری بوده است که ترکیب نظام کشاورزی، ایلی و شهرنشینی با ترکیبی از نیروهای دهقانی، شهرنشینی،  ایلی سامان یافته است:

یک ویژگی ایران، که باستانی است و از شرایط زیست محیطی آن منشآ گرفته، کنش و واکنش های سه سویه میان کشاورزان، ایلات کوچ نشین، و شهرنشیان است. کوچ نشینی شبانی، که بر شیوه ای از پرورش حیوانات مبتنی است که نیازمند حرکت در جستجوی چراگاه برای حیوانات اهلی است، کوچ نشینی شبانی به ویژه از حدود قرن یازدهم میلادی به بعد و سعت گرفت. گرچه این امر را غالبآ ناشی از مهاجرت قبایل ترک می دانند، اما نامساعد شدن شرایط برای کشاورزی امکان یافته نیز، که طی قرنها در خاورمیانه پدید آمد، در این فرایند موثر بوده است. بسیاری از بخش های خاورمیانه به تدریج برای کوچ نشنی شبانی مساعدتر شد تا کشاورزی اسکان یافته. افراد ایلات کوچ نشنی مسلح، سوار کار، و جنگاور بودند، و همین امر در ایران و برای قرن های بسیار از آن ها سربازانی نیرومند و جلودار ساخته بود. تقریبآ تمام سلسله های ایرانی از میانه قرن پانزدهم تا اوایل قرن بیستم یا از تبار ایلات کوچ نشین بودند و یا مانند صفویه با کمک نظامی ایلات کوچ نشین به قدرت رسیدند.

مقام های دیوانی در اختیار فارسی زبانان بود . گروههای گوناگون نظیر فرماندهان سپاه، دیوانیان، و علما هویت های فرهنگی متمایزی داشتند. بازرگانان، صنعتگران، غلامان و نوکران خانگی، و چهره های مذهبی، دیگر طبقات مهم شهری را تشکیل می دادند. روحانیون عمده قوانین حقوقی، اموزش و پرورش، و خدمات اجتماعی را در نظارت خود داشتند. با این که افراد ایلات احتمالآ یک سوم تا یک دوم جمعیت کشور را در اوایل قرن بیستم تشکیل می دادند، سهم طبقات شهری کم تر از ۲۰ درصد جمعیت بودو بقیه نیز کشاورزان غیر ایلاتی بودند، اهمیت سیاسی، اقتصادی، و فکری طبقات شهری بسیار بیش تر بود. کارگزاران شهر نشین اموردیوانی و مالی دولت و حکومت های محلی اغلب پشتیبان و مشوق مذهب و فرهنگ بودند و با وجد رشوه خواری، وظایف اصلی حکومت را بر عهده داشتند. بازرگانان و صنعتگران بازار های شهری بخش عمده تولید غیر کشاورزی و تجارت را بر عهده داشتند. ایران از دیرباز محور اصلی تجارت بین المللی هم از شرق و غرب و هم ازشمال و جنوب بود، و کالاها از راه کشتی و کاروان شتران جا به جا می شد (کدی، ۱۳۸۵: ۲۵-۲۱).

۴- بر خلاف تصور کلی و عام مطرح شده به واسطه مستشرقان و ایرانیان مستشرق زده و مارکسیست روسی، تحولات اجتماعی در ایران بر صرفآ اساس ضدیت اکثریت مردم بر علیه شاه نبوده است.  حضور و مشارکت مردم در حوادث بر اساس احساس کلی و عام ناشی از ظلم و ستم نبوده است. با وجود اینکه برای مشارکت در جریانهای بزرگ اجتماعی چون انقلاب احساس ظلم و ستم و نابرابری وجود داشته است، ولی نوع آگاهی اجتماعی و فرهنگی نیز وجود داشته است. مردم ایران ضمن اینکه در جهت مخالفت با مستبد وارد حوادث شده اند، برای ارتقاء فرهنگ و هویت و جامعه نیز تلاش کرده اند. به همین دلیل است که انقلابات در ایران با محوریت طبقه متوسط (اعم از روشنفکران، روحانیون) در شهرها شکل گرفته و اساس آن نیز قانون خواهی و عدالت بوده است. کدی در این زمینه اشاره کرده است. او از کشاورزان فقیر و پراکنده جنوب مرکزی ایران و کشاورزان مرفه شمال کشور یاد می کند. او مدعی است کشاورزان مرفه شمال در جبنش ها شرکت کرده ولی اکثر جنبش های ایران شهری تا روستایی بوده است (کدی، ۱۳۸۵: ۲۶-۲۴). ارائه این تصور که مردم بدون آگاهی علیه ظالم شوریده و دوباره به دلیل شکل گیری بی نظمی مفرط و همه جانبه، به ظالم دیگری که ناشناخته است تن داده اند. با این نوع نگاه، مردم ایران از یک استبداد به استبدادی دیگر تن داده اند. اگر این نوع نگاه، حرکت دوری، در مورد ایران صادق است، چگونه می توان حرکت و جنبش های آزادیخواهی، عدالت خواهی و توسعه گرایانه مردم با حضور گروههای اجتماعی متعدد را توضیح داد؟ چگونه می توان ساحت دوگانه مردم ایران در دوره جدید (نقدو اعتراض و دفاع) را توضیح داد. اگر حضور مردم به منزله شکل گیری حرکت تند و سریع  ومخرب است، چرا در دوره جدید این اتفاق صورت نگرفته است و مردم ضمن نقد و اعتراض به دفاع از وضعیت های موجود نیز می پردازند؟

ج:  گام سوم، مبانی و اصول نظریه جامعه.

  در بیان مبانی نظریه جامعه، در مقابل یک سوال اساسی قرار داریم:  ”برای شروعی دیگر در فهم جامعه ایرانی چه باید کرد؟ آیا باز هم بازگشت به مارکس و وبر ضروری است یا راهی دیگر باید پیمود؟ آیا نابودی سنت های فرهنگی و فکری و فلسفی ایرانی اولین گام است یا اینکه دست یابی به تجربه های زیسته ایرانی به لحاظ نظری، تجربی، توسعه ای اصل است؟ اگر تاکید بر تجربه های زیسته مهم است، چگونه راه باید پیموده شود؟”  

    با توجه به سوال فوق، قصد نداریم با لجاجت و بدسلیقگی تجربه نظری مارکسی و وبری در ایران را نادیده بگیریم. ولی با توجه به اشکلات نظری و روشی نظریه های مطرح در حوزه مطالعات ایران، بدست آمد که انطباق دادن نظریه های جامعه شناسان بزرگی چون مارکس و وبر و دورکیم و زیمل و به جای اینکه مشکلی برای ما حل کند، بر مشکلات جامعه ایرانی به لحاظ نظری و مفهومی و سیاست تحلیلی می افزاید. در نتیجه قصد ما صرفا انتقال و تطبیق نظریه های هر چند متفکران برجسته نیست. بلکه قصد اصلی ضمن بهره گیری از تجربه های نظری و تجربی و روشی جامعه شناسان در شناسایی جهان اجتماعی، با توجه به درک و فهم فرهنگی و تجربه علمی در ایران، دست یابی به مبانی نظریه ای فراگیرتر معطوف به مشخصات ایران است. در این گام، دریافت روشنی از ساختار اجتماعی ایران و دست یابی به مدل تحلیلی اوضاع و احوال و تحولات ایران؛ نظام مفهومی سه پایه ؛ دولت، خانواده، و دین و  ضروری است.  با توجه به اصول و نکات اشاره شده در فوق، ضرورت بازنگری در فهم ایران تحت عنوان “جامعه ایران” برایم پیش آمده است. در این بازنگری به اصلی ترین مبانی و اصول نظریه جامعه اشاره می شود: ادامه بحث در یادداشت بعدی آمده است.