نگاهی به مفهوم عقلانیت در اندیشه ماکس وبر عباس منوچهری عضو هیات علمی دانشگاه تربیت مدرس
ارسال برروی سایت به درخواست دانش آموزان دبیرستان نمونه دولتی شهیدهمت گروه ب(آقایان یونسی،عابدی وانصاریپور)
در شناخت وبر متاسفانه اشتباهی صورت گرفته است. بدین معنا که خیلی جاها اشاره می کنند به وبر به عنوان متفکری که طرفدار عقلانیت و خردگرایی است.
اما وبر به هیچ عنوان جزو متفکرانی که اصالت برای عقل گرایی به معنای خاصش قائل باشد، نیست. ما نمی توانیم وبر را به عنوان منادی عقل گرایی درحیات سیاسی- اجتماعی معرفی بکنیم.وبر اصالت را به چیزی در مقابل عقلانیت نمی دهد، بلکه از دو جهت با آن برخورد می کند. یکی به عنوان موضوعی در جامعه شناسی که می کوشد شیوه عمل انسان ها و شکل گیری روابط و نهادهای اجتماعی را تحلیل کند. از این نقطه نظر عقلانیت را دو دسته می کند؛ عقلانیت ارزشی و عقلانیت هدفمند.
عقلانیت هدفمند عمدتا با به کارگیری بهترین ابزار ممکن که در اختیار فرد قرار دارد به دنبال کسب اهداف معین است. وبر معتقد است این نوع عقلانیت، در فرهنگ غرب، غالب شده و عقلانیت ارزشی کم رنگ شده است. اما در مورد این دو نوع عقلانیت، موضع گیری جانبدارانه نمی کند. بنابراین نمی توانیم وبر را به عنوان متفکر منادی عقلانیت و خردگرایی بشناسیم.
بعد دوم بحث، عقلانیت در فلسفه اجتماعی وبر است. یعنی وبر با یک دید تاریخی سعی می کند ماهیت حیات اجتماعی مدرن را تجزیه وتحلیل بکند و در این چارچوب است که متوجه می شود نوعی عقلایی شدن به معنای همان عقلانیت ابزاری در طول تاریخ بخصوص در عصر مدرن سمت و سوی حرکت جامعه بشری را از خودش متاثر کرده، بخصوص در غرب که عقلانیت به این شکل توانسته است در قالب نهادهایی مثل دولت مدرن (در چارچوب بوروکراسی مطرح می شود)، اقتصاد سرمایه داری و در شکل گیری حقوق جدید به وجود آید.
در مذهب هم عقلانیت حاکم می شود که در واقع حالت های غیرقابل توجیه و فهم انسانی از دین زدوده می شود و صرفا ابعادی که به تعبیر این روزها حیرت زدایی است درمیان می آید. وبر در این بخش از تحلیل خود، موضع گیری خاص خود را دارد، برخلاف آن بعد جامعه شناسی. به این معنا که وبر معتقد است فرآیند عقلایی شدن برای انسان سرنوشت یا وضعیت بهتری را به ارمغان نیاورده، بخصوص با توجه به جهت گیری ای که آن فرآیند عقلایی شدن به دنبال خودش داشته است. جمله ای در رساله «علم به مثابه یک حرفه» دارد که در مجموعه ای تحت عنوان «دانشمند و سیاستمدار» نوشته و چاپ شده است.
این جمله معروف می گوید؛ «ذهن گرایی و خردگرایی فزآینده، هرگز به معنای وجود یک آگاهی فزآینده عام از شرایط زندگی نیست، بلکه بدین معناست که ما می توانیم از طریق فرضیه ها و پیش بینی ها بر هر چیز سلطه پیدا بکنیم.» برعکس آنچه که بعضا و مکرر از وبر یاد می شود این است که او انتقادی جدی به شکل های مختلف «سلطه » دارد.
البته این واژه حاکی از حالت آقایی کردن است که در فارسی می شود «سیادت». اما به هر تقدیر بحث وبر، انواع ساختارهای حکومت و سیادت است.
آن جایی که وبر راجع به انواع مشروعیت یا انواع سیادت صحبت می کند همه تلاشش این است که نشان دهد انواع حکومت سنتی پاتریمونیال یا پدرشاهی و پدرسالاری ـ بوروکراتیک ـ و کاریزمایی برچه نوع پذیرش درونی در بین اعضای یک جامعه مبتنی است. اصلا بحث سلطه نیست و اتفاقا جالب هم اینجاست. تئوری مشروعیت سیاسی وبر ظرافتش در همین جاست که می گوید در موارد خاصی است که مردم صرفا به خاطر زور پیروی می کنند. اگر از سنت پیروی می کنند، سنت ها را یا پذیرفته اند یا عادت کرده اند و با آنها زندگی می کنند و پذیرش آن برایشان آسان است.
پس حکومت های سنتی، اعم از شیخ سالاری و پدرسالاری، در دوره های خاصی از تاریخ مورد پذیرش است. پاتریمونیال نوعی ازحاکمیت سنتی است که مقداری از سنت ها دور می شود و محوریت شخص حاکم بیشتر می شود و بعد اتفاقا وبر از یک واژه عربی ـ فارسی استفاده می کند و «سلطانیسم» را به عنوان حکومت در نظر می گیرد که محوریت آن، سلطان است.
در حاکمیت سلطانی که محوریت شخص ایجاد می شود، وبر معتقد است که از آن مشروعیت سنتی کاملا دور می شود. یعنی «سلطانیسم» از نظر وبر نوعی از حاکمیتی است که مشروعیت چندانی ندارد. چرا؟ چون مردم سنت ها را در جامعه سنتی پذیرفته اند. سلطانیسم آن نوعی است که دیگر سلطان خیلی مقید به سنت ها نیست. بنابراین عنصر و عامل زور در حاکمیت های سلطانی، بخصوص در دنیای شرق مشهود است.به هر حال وبر متفکر ضدعقلانیت نیست ولی عقلانیت را به عنوان عامل اصلی نمی پذیرد و تبیین کننده و نجات بخش و رهایی بخش نمی داند.
وبر به سه مفهوم که بنیاد روشنگری و مدرنیته است اشاره دارد. این سه مفهوم عبارتند از؛ تعقل، طبیعت، ترقی. به تعقل اجمالا اشاره کردم. اما طبیعت؛ مسئله طبیعت و تلاش انسان مدرن در جهت تسلط و غلبه بر طبیعت بسیار مهم است. بیکن معتقد بود که ما دیگر به دنبال حقیقت نیستیم، بلکه شیوه کسب قدرت، قدرت نه به معنای سیاسی اش بلکه به معنای غلبه بر دنیای پیرامون موردنظر است. یعنی ما دیگر نمی خواهیم بفهمیم دنیا و ماورای آن چیست. بلکه باید بتوانیم بر دنیای پیرامون، غالب و مسلط شویم. این در واقع از ایده های بنیادین در تفکر مدرن است.
در روشنگری رابطه تعقل و طبیعت بسیار نزدیک است. چون آنچه که می شود از هستی فهمید تجلی اش در طبیعت هست و ما نباید به دنبال چیزی غیر از آنچه که از طریق طبیعت می فهمیم، باشیم.
برای انسان هم لازم است و هم مطلوب که بر طبیعت غلبه و سلطه پیدا بکند. علوم طبیعی ویژگی عمده اش از نظر وبر این است که علاوه بر شناخت راهکارهای غلبه بر طبیعت را مد نظر دارند. در غیر آن صورت علم نمی تواند کمکی به انسان بکند. وبر در همان سخنرانی «علم به عنوان یک حرفه» به نکات بسیار ظریفی اشاره می کند، از جمله اینکه علم که حاصل رابطه تعقل و طبیعت در عصر مدرن و تفکر مدرن است باید به این پرسش اصلی بپردازد که اگر می خواهیم یا بخواهیم از نظرتکنیکی بر زندگی مسلط باشیم چه باید بکنیم؟
● وبر و علم
وبر نگرانی ودغدغه اش به عنوان یک متفکر این است که اولا از کجا پاسخ اینکه چه باید کرد را در زندگی فردی و جمعی پیدابکند و اینکه چگونه می شود زندگی فردی و اجتماعی را سامان داد. بنابراین از نظر وبر علم، یکی از وجوه دنیای مدرن است. به نظر وبر، در دوران مدرن، دیگر علم چیزی در کنار بقیه چیزها نیست که موردنظر بشر باشد و بخواهد به هر شکلی از آن برای تامین یک هدفی استفاده بکند، بلکه محوریت پیدا کرده است. بنابراین علم گرایی و غلبه علم به عنوان نقطه شروع و پاسخ نهایی از نظر وبر قابل قبول نیست.
مطلب دوم در ارتباط با ویژگی ها یا مظاهر عصر مدرن، بحث سیاست است. به هیچ عنوان وبر نظریه پرداز بوروکراسی نیست. متاسفانه این را من بعضا جاهایی شنیده ام که بسیار تعجب برانگیز است که وبر را به عنوان کسی که چارچوب نظریه بوروکراسی مدرن را مدون کرده است معرفی می کنند. وبر منتقد اصلی و شاید بشود گفت تنها منتقد ساختار بوروکراتیک در عصر مدرن است.
اصلا بلای جامعه مدرن و انسان مدرن را بوروکراسی می داند و از واژه معروف قفس آهنین که انسان مدرن گرفتارش است، استفاده می کند. برای وبر، بوروکراسی به دو معنا مهم است؛ یکی به عنوان ساختاری که در طول تاریخ به اشکال مختلف درتمدن ها ظهور کرده است و حتی به نظر وبر در تمدن مصر قدیم و فراعنه، ساختار بوروکراتیک به اوج خودش می رسد.
اما از نظر وبر در تاریخ، ساختار بوروکراتیک یا دیوانسالاری بر حیات اجتماعی انسان ها، هیچ گاه غالب نبوده است. این از ویژگی های عصر مدرن است که ما می بینیم بوروکراسی به عنوان ساختار تعیین کننده و جهت دهنده به تصمیم گیری ها، هم در شناخت و هم در اجرا و تصمیم گیری ها دخیل است.
دولت مدرن از نظر وبر عمدتا ویژگی اش همانگونه که گفتم ویژگی بوروکراتیک بودن است. وبر در این ارتباط به دو دسته دستگاه اداری اشاره می کند که یکی ساختار فئودال است و یکی ساختار دولت مدرن. نکته قابل توجه در ارتباط با فهم سیاست در عصر مدرن از نظر وبر، یکی بوروکراتیزه شدن دولت است. یعنی ساختار تصمیم گیرنده یا مجموعه یا مرجع تصمیم گیری در حیات سیاسی، ساختاری است که کاملا بوروکراتیک است. یعنی عشق و نفرت را کاملا ندیده می گیرد و هرچه بیشتر از احساسات انسانی و دغدغه های انسانی و فردی دور می شود. از طرف دیگر، بحث انضباط، ضابطه مندی، سلسله مراتب و به کار گرفتن تکنیک ها هست. اینها از ویژگی های بوروکراسی است. به نظر وبر در این وضعیت، ساختار است که تعیین کننده است.

● کاریزما و دین

از ویژگی های دولت مدرن یکی دیوانسالاری است و یکی هم تحزب.در دولت مدرن و بوروکراتیک، آرمان ها جایی ندارند؛ یعنی اساسا در سیاست مدرن یک ویژگی عمده پابه پای بوروکراتیزه شدن آرمان زدایی است. دیگر ارزش ها و آرمان ها نمی توانند در چنین ساختاری جایی برای خویش داشته باشند. تحزب که ازویژگی های ساختاری سیاست مدرن است درگیر و مبتلا به این مختصات شده است. یعنی ساختار حزبی مدرن در درون سیاست مدرن دچار دیوانسالاری شده اند.
احزاب به تعبیر وبر فقط زمینه کسب قدرت برای بازیگران سیاسی شده اند و دیگر نه آرمانی است که به دنبال آن باشند و نه درواقع آن عنصر تعیین کنندگی در سرنوشت انسان ها توسط خودشان که قاعدتا باید از طریق تحزب تامین بشود، عملا تحقق پیدا می کند. احزاب فوق العاده بوروکراتیزه شده اند و عقلانیت ابزاری هم در احزاب غلبه پیدا کرده است.
در همین ارتباط است که مفهوم «کاریزما» جایگاه و اهمیت خودش را پیدا می کند. کاریزما به نظر من آنگونه که مطرح می شود ارتباطی با نظر وبر ندارد. کاریزما واژه ای است که وبر برای رهبران استثنایی به کار می برد، استثنایی یا قدرتمند و صاحب نفوذ. واژه «کاریزما» را وبر از ساختار کلیسا در خود اروپا می گیرد. رهبرانی که در ساختار روحانیت مسیحی دارای ویژگی های خاصی در نظر گرفته می شدند و می توانستند بر افکار و احساسات پیروان تاثیر بگذارند، از نظر وبر، واژه کاریزما بر آنان اطلاق می شد.
این واژه، طیف وسیعی دارد یعنی از پیامبران تا رهبران فریبکار را شامل می شود، به این معنا که در یکسوی این طیف رهبران نجات بخش در تاریخ بشر و در سوی دیگر رهبران فریبکار هستند، بنابر این عده ای به تنوعی که در کاربرد واژه کاریزما توسط وبر وجود دارد، توجه نکرده اند و عمدتا بر این سمت طیف تاکید کرده اند یعنی واژه کاریزما را واژه یی منفی می دانند، درحالی که از نظر وبر شخصیت های استثنایی که دارای ویژگی هایی خاص هستند یا اینکه عده ای فکر می کنند که این افراد دارای آن ویژگی ها هستند، صاحب کاریزما به شمار می آیند.
از نظر وبر یکی از انواع کاریزما، کاریزمای انقلابی است، انقلابی بودن کاریزما هم می تواند علیه سیستم سنتی باشد؛ یعنی رهبران کاریزمایی می توانند ضدسنت و در عین حال احیاگر سنت های فراموش شده باشند. از نظر وبر انواع کنش انسانی را می توانیم به چهاردسته تقسیم بکنیم؛ عقلانی معطوف به هدف، عقلانی معطوف به ارزش، سنتی، عاطفی.از نظر وبر کاریزما در سه وضعیت کنشی ممکن است قرار داشته باشد یعنی منشا پذیرش رهبریت کاریزمایی سه حالت ممکن است؛ یا صرفا ارزشی است یعنی افراد یک جامعه یا یک مجموعه ای به تبع باورهای ارزشی شان و ارزش هایی که برایشان اهمیت و اصالت قائلند یک نفر را به عنوان رهبر کاریزمایی می پذیرند و آن رهبر هم با تکیه بر ارزش ها و طرح ارزش های معین، مورد پذیرش قرار می گیرد؛ یا می تواند صرفا عاطفی باشد یعنی رجوع می کند به عواطف و ضرورتا جایی نیز به ارزش ها نمی دهد؛ یا اینکه در مرز بین ارزشی و عاطفی قرار می گیرد.
ویژگی عمده ای که در ارتباط بین مذهب و کاریزما مطرح می شود برخورد با مدرنیته است. برای مثال لوتر وکالون کسانی اند که به عنوان رهبران کاریزمایی مطرح می شوند، منتها به نظر بعضی از مفسرین از جمله میشل فوکو، این افراد رهبر مذهبی مخالف مدرنیته هستند. یک وجه عمده و بسیار مهم دیگری در سیاست مدرن از نظر وبر که به اندازه ای که لازم است بدان پرداخته نشده است، توجهی است که وبر به همزادی و مکمل همدیگر بودن دولت مدرن و سرمایه داری می کند.
یعنی وبر معتقد است که دولت مدرن بوروکراتیزه می شود، سرمایه داری هم به سوی بوروکراتیزه شدن پیش می رود. سرمایه داری هم به شکل سازمان ها و به اصطلاح تشکلات بسیار بزرگ در می آید و لذا دچار همان مشکلاتی می شود که هر ساختار بوروکراتیکی دیگری گرفتار آن است. از نظر وبر انسان مدرن و معاصر در یک قفس آهنینی که هم در اقتصاد، هم در سیاست و هم در فرهنگ غالب شده است، گرفتار است. بحث مهم دیگر در مباحث وبر، رابطه اخلاق و سیاست است. وبر به دو نوع اخلاق اشاره می کند، یکی اخلاق عقیدتی و دیگری اخلاق مسوولیتی.
این تقسیم بندی به نظرات وبر در ارتباط با سیاست و اخلاق برمی گردد. همانگونه که گفتم دغدغه وبر این است که چه باید کرد و چون می گوید که عقل ابزاری و علم مدرن نمی توانند پاسخگو باشند و بعضا انسان را به بیراهه می کشند به رابطه بین اخلاق و سیاست می پردازند. منظور وبر از اخلاق عقیدتی، باورهای دینی، ایمانی، ارزشی، به معنای اعم است که عمدتا عشق و نیکی را به عنوان ویژگی های برجسته اخلاق عقیدتی مطرح می کند و ایمان مذهبی که به دنبال ارزش های متعالی است را مورد نظر دارد. اخلاق مسوولیتی نیز عبارت است از آنچه که در آن نسبت به عواقب کار احساس مسوولیت می شود.
استفاده از زور و خشونت برای انجام آنچه که دولت ها خودشان را مکلف می دانند و سیاست هم تحت الشعاع آن قرار می گیرد، از ویژگی های اخلاق مسوولیتی است. از نظر وبر مشکل اساسی در اخلاق مسوولیتی و درکاربرد خشونت این است که شیوه استفاده از زور توسط دولت ها صحیح نیست. وبر در مورد سرنوشت عصر ما می گوید؛ «سرنوشت عصر ما با عقل گرایی، ذهن گرایی خصوصا افسون زدایی رقم خورده است ـ یعنی در عصر جدید آن وجه حیرت در حیات انسانی و ارتباط با ماوراء مشروعیت اش کاملا نفی می شود و مدرنیته در واقع حیرت زدایی می کند. به این معنا که نگرش، دید و دغدغه و تمایل و گرایش به فکر کردن یا پرداختن به موضوعاتی که ماورای دنیای پیرامون است کناره می گیرد.» به هر حال از نظر وبر انسان معاصر به سوی طرد ظریف ترین ارزش های متعالی سوق داده شده است. یعنی اینکه در دنیای معاصر جایی برای پرداختن به اینگونه جهت گیری ها نیست. این تعبیر کلی وبر از سرنوشت انسان معاصر است. بعد پاسخ می دهد که حالا باتوجه به این ویژگی و این وضعیتی که انسان دارد چه پاسخی می شود برایش پیدا کرد.
پاسخ وبر این است؛ «تاکنون هیچ چیز از طریق هیجان صرف و انتزاع جامه تحقق نپوشیده است باید خود را به گونه ای دیگر مهیا ساخت، به گونه ای دیگر به کار پرداخت و به گونه ای دیگر به نیازهای روزانه در زندگی خصوصی و شغلی انسان پاسخ داد. این کار در شرایطی آسان خواهد بود که هرکس دینی که او را به زنجیر کشیده و وادار به اطاعت نموده است در خود بازشناسد.
بنابر این وبر آغاز قرن ۲۰ را دنیای بسیار پرتنش و پرتلاطمی می بیند و جوانان را درگیر دنیایی می بیند که به هیچ چیز نمی توانند قطعیت داشته باشند، بخاطر اینکه از همه چیز مشروعیت زدایی شده است و هیچ چیز نتوانسته است جای آنها را بگیرد، خلا ارزشی و عدم پاسخگویی به پرسش های درونی انسان مدرن از نظر وبر یک مشکل اساسی است.

● وبر و تفکر پست مدرن

شما می توانید زمینه های تفکر پست مدرن را در آثار وبر ببینید. کارهای تکنیکی وبر به شکلی است که زمینه های تفکر پست مدرن را فراهم می سازد. این را استرانبرگ یک مفسر اندیشه اجتماعی در غرب راجع به وبر می گوید؛ «به عنوان یک جامعه شناس تاریخی، علاقه اصلی وبر این بود که بفهمد چگونه جامعه غرب با سرمایه داریش، با اقتصاد عقلایی اش و با دولت قدرتمندش به وجود آمد.»
متفکران پست مدرن رابطه مرکز یعنی دنیای سرمایه داری و غرب محوری در ارتباط با کشورهای حاشیه یا جهان سوم را در واقع رابطه سلطه گرانه می دانند و معتقدند که به هیچ عنوان ضروری نیست که تجربه غرب را بقیه کشورهای دنیا حتما تجربه بکنند. بنابراین آن تجربه و آن دید تاریخی که در ارتباط با روشنگری، مارکس داشته است، وبر ضروری نمی بیند.
از طرف دیگر وبر ضرورتا روند تاریخی را یک روند روبه بهبود و هرچه بهتر شدن و در واقع بحث پیشرفت را به عنوان یک امر گریزناپذیر جامعه انسانی که حتما همراه خواهد بود با زندگی بهتر نمی بیند. وبر، بوروکراتیزه شدن و ظهور قفس آهنین و گرفتار شدن آدم ها را به عنوان یک نوع پیش بینی برای دنیای مدرن مطرح می کند و آن چیزی است که الان متفکران مدرن هم نسبت بدان تاکید دارند. یک مورد دیگر باز، ارتباط بین تفکرات وبر و بحث های پست مدرن این است که «به عقیده وبر تقسیم کار، حرفه ای شدن، بوروکراسی، عقلایی شدن، انضباط و کارآیی که مظاهر اساسی و مسائل بنیادین در جامعه مدرن هستند مربوط به ابعادی از سازماندهی اجتماعی هستند که ربطی ندارد به اینکه تملک در دست دولت است یا کمپانی های بزرگ تجاری».
وبر ویژگی هایی مثل حرفه ای شدن، تقسیم کار، عقلایی شدن و انضباط و“ را هم ویژگی جامعه سرمایه داری می داند، یعنی جامعه ای که تحت سلطه اقتصاد سرمایه داری و منفعت فردی وکمپانی های بزرگ است و هم سیستم های سیاسی که قدرت ظاهرا در دست دولت است و هم از سرمایه داری و هم از حکومت های پراکنده محلی خلع ید شده است.
از نظر وبر اینها ویژگی هایی است که در دنیای مدرن غلبه پیدا کرده است و مهم نیست که در چه چارچوب سیاسی باشد. وبر نسبت به آینده این وضعیت هم فوق العاده بدبین است. می دانیم که متفکران پست مدرن اصلا بحث شان در مورد سوسیالیسم و سرمایه داری نیست بلکه مدرنیته را یک بحث عام چه درمورد کشورهایی سوسیالیستی و کاپیتالیستی می بینند.
بحث دیگر به عنوان آخرین نکته در ارتباط با تفکر وبر و پست مدرنیسم، بحث «دیسیپلین» است. بحث دیسیپلین از نظر وبر بحث بسیار حساسی است. هیچ دوره ای از تاریخ بشر به حدی که عصر مدرن توانسته است افراد را بدون دردسر مطیع بکند وجود نداشته است. حکومت ها و قدرت های موجود در عصر مدرن موفق ترین دولت ها از این جهت بوده اند. چرا که افراد می پذیرند که آنچه را که اطاعت می کنند در واقع ناگزیر هستند، این مسئله و بعضا حتی ناخودآگاه است. بنابر این دیسیپلین مسئله عادت افراد به اطاعت کردن است.
در اقتصاد، سیاست، فرهنگ و زندگی روزمره دیسیپلین حاکم بر زندگی مدرن است یعنی شما در دوره های پیش از عصر مدرن ممکن بود درجات مختلفی از تنوع در حیات اجتماعی ببینید. در عصر مدرن چنین چیزی هرچه می گذرد ناممکن تر می شود یعنی همه افراد یک جور عمل می کنند و دنبال چیزهای مشابه هستند و ممکن است در شکل و درجه فرق کند ولی اساسا از وضعیت موجود و شیوه زندگی به شکل خاصش اطاعت می کنند و این را اسمش را می‌گذارند «دیسیپلین» یعنی مطیع کردن افراد. این، ویژگی عصر مدرن است.
حرف وبر این است که آنهایی که دل بسته اند به اینکه عصر مدرن، اقتصاد سرمایه داری، سیاست لیبرال، تحزب و عقلانیت ابزاری انسان را نجات می دهد برخطا هستند. او معتقد است باید راه دیگری جست. او نمی گوید به گذشته برگردیم بلکه اخلاقیات را مطرح می کند. حتی دین، اخلاق دینی و ایمان را درمیان می آورد اما نمی گوید برگردیم به ساختار کلیسایی.
وبر متفکری است که دغدغه خودش را دارد و دنبال راه حل های جدید است، منتها این جدید بودن از نظر وبر به معنای نفی همه چیز که متعلق به گذشته بوده است، از جمله تعیین کنندگی ارزش در زندگی انسان نیست. وبر معتقد است که ارزش ها اگر احیا شوند، می توانند زندگی انسان را از این وضعی که هست، نجات بدهند.خلاصه آنکه وبر غرب محور نیست. فردگرا نیست، اصالت را صرفا به فرهنگ نمی دهد و لیبرال ـ بورژوا نیست. به عقل اصالت نمی دهد ولی ضدعقلانیت هم نیست، بلکه به عقلانیت ارزشی اصالت می دهد.
منبع : روزنامه کارگزاران