برخی کلمات بزرگان

 

دلیل وجود حق
هر کسی که بر حق دلیل آورد ، مثل این است که با چراغ بخواهد آفتاب را پیدا بکند . آفتاب خودش روشن تر از این است که درک شود .

زهی نادان که او خورشید تابان
به نور عقل جوید در بیابان

سیمرغ
مراد از سیمرغ ، احدیت ذات حق است تعالی شانه که در پس پرده اسماء و صفات است . به آن مقام راهی نیست ، اما به مقام اسماء و صفات می توان ارتباط پیدا کرد و به خودیت خود رسید .

اسماء الهی
همه موجودات اسماء الهی هستند ، زیرا اسم عبارت از چیزی است که دلالت بر مسمی نماید و همه عالم نزد هوشیار نشانه عظمت خالق و آفریننده است ، از این رو عرفا همه موجودات را اسماء الهی گفته اند و به همین نظر بزرگان دین ما فرموده اند : « نحن اسماء الله الحسنی » ، یعنی مائیم نام های بهتر خدایی .

اسم اعظم
اسم اعظم آن است که بر وجود شخص غلبه پیدا کرده باشد . به هر کس هر دستوری که داده اند اگر آن را مراقب باشد ، همان اسم که ابتدا عظیم است ، موقعی که بر شخص غلبه کند اعظم می شود ، یعنی اعظم بر وجودش می شود .
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

علم حقیقی
علم حقیقی مثل آبشاری است که از بالا ریزش می کند ، از عالم دریای غیب بر دل انسان ریزش می کند . آن علم دیگر محتاج به تحصیل نیست ، موهبتی است که در اثر تفضل الهی در دل ریزش می کند .

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مساله آموز صد مدرس شد
علم حقیقی معرفت خداوند است که حقایق امور نیز از آن طریق بر شخص مکشوف می گردد و آن بسته به عنایت غیبی است که بر قلب مومن القا می فرماید ، ولی وظیفه ما نیز جهد و کوشش است که :

گرچه وصالش نه به کوشش دهند
در طلبش هرچه توانی بکوش
علم واقعی در دل جای دارد نه تن ، منتهی دلی که مرکز جان است و رابط بین خدا و بنده ، آن دل مرکز علم است .
علمی که ما را به طرف کثرت ببرد و از خدا دور بکند علم نیست ، علم حقیقی به وحدت می رساند : « العلم نقطه کثره الجاهلون » .
آنکه به ظاهر دنبال علم برود اما در باطن به دنبال دنیا باشد ، دستش به هادی راه نمی رسد و هرچه بیشتر در پی علم باشد ، گمراه تر می شود .
یکی از صفات داشتن علم ، تواضع و فروتنی است ، زیرا عالم واقعی می فهمد که هنوز علم او در مقابل آن علم بی پایان الهی هیچ است .
علم به معنای دانایی است ؛ دانایی حقیقی ، دانایی ای که ملازم عمل باشد .
علم از درون بیرون را آراسته نماید و از بیرون به درون نور نیاید ؛ علم آن است که ملازم عمل باشد و حال نیک ، نتیجه علم است .

عقل و شرع
اگر در بعض موارد عقل ما به حکمت احکام دینی پی نبرد باید حمل بر نقص و قصور عقل خود کنیم که حکم عقل کامل با حکم شرع فرقی ندارد و عقل کامل آنچه را حکم کند ، شرع نیز حکم می کند که « کل ما حکم به العقل حکم به الشرع » (۱) ؛ البته نه هر عقلی بلکه عقلی که به اصطلاح فلاسفه متقدمین به مقام عقل مستفاد رسیده و افروخته به نور الهی شده باشد .

اولیای دین
حقیقت کمال و حقیقت معرفت و انسانیت در وجود آن بزرگواران است ، مانند مرکز دایره ای که همه دوایر کوچک در اطراف آنها در گردش اند . ولی آن نقطه ساکن است و همه به او متوجه هستند ، پس بی خود نباید این طرف و آن طرف رفت .

بندگان گمنام خدا
به ظاهر آسمان آنجایی است که به خدا نزدیک باشد و زمین آنجایی است که از او دور باشد . ولی چه بسیار افرادی که در روی کره زمین هستند و گمنام اما مقامشان مافوق عرش است .

خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای
دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی

خضر
مقصود از خضر صاحب وقت است ، صاحب الزمان است که همه در انتظار ظهور او هستیم ، که باید در دل هم ظاهر بشود . او را خضر نیز می نامیم زیرا خضر راهنمای گم شدگان است .

قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی

خضر و موسی
حضرت خضر به موسی فرمود : تو مقام اعیانیت و ریاست داری ، آسایش داری ، حال چطور می توانی که با من بیابانگرد همراهی کنی ؟ موسی عرض کرد : تو اسم مرا از کجا می دانی ؟ حضرت فرمود : همان کسی که من را به تو معرفی کرد ، ترا هم به من معرفی کرد .

سر پنهان ست اینجا بس نهان
که سوی خضری شود موسی روان

محمد و علی ( علیهما السلام )
محمد (ص) به هر آسمان که می رفت علی (ع) را می دید ، زیرا او به علی (ع) محبت داشت و خداوند هم صورت علی (ع) را برایش جلوه گر می ساخت .

غیبت امام
اصبغ بن نباته خدمت حضرت امیر (ع) عرض می کند : مدت غیبت چقدر است ؟ حضرت می فرماید : شش روز یا شش ماه یا شش ساعت . یعنی چه ؟ یعنی از انانیت خود شخص تا به مراتب عالیه ، شش عالم است ، وقتی به عالم ششم در مرتبه بالا رسید آنوقت دیگر حضور است ، تجلی است .

کرد شهنشاه عشق در حرم دل ظهور
قد ز میان برفراشت رایت الله نور

ظهور امام
آن کسی که برای او در دل ظهور پیدا شده ، عین این است که در رکاب حضرت قائم (عج) و یا در خیمه قائم است و جهاد می کند . جهاد اکبر همین است .

دعا
دعا از نهاد دل ما بالا می رود و نه به ظاهر از این آسمان بلکه از آسمان حقیقی که در جان ماست ، البته اگر دل صاف و مخلص باشد .

آسمان ها ست در ولایت جان
کارفرمای آسمان جهان

نیت عبادت
یکی برای رسیدن به بهشت عبادت می کند و دیگری برای دور شدن از جهنم و آن یکی برای رسیدن به معرفت و امثال اینها ، همه اینها مذهب است و صوفی مافوق چنین مذهب و منشی حرکت می کند ، زیرا که پای بند خداست .

یکی جان و یکی جانان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد

درخواست از بزرگان
دنیا هرچه باشد کم است و از بزرگان و صاحبان کرم نباید کم خواست و وقتی آخرت را خواستیم ، دنیا در جنب آن گم است .
هرکس که پیش بزرگی می رود ، پیش محبوب خودش می رود ، هدیه ای می برد که در آنجا کمتر وجود داد . حالا ما هم که به درگاه خدا می رویم ، هدیه ای که در آنجا نیست چیست ؟ آن فقر است ، احتیاج است ، چون خدا غنی است و ما محتاجیم . در آنجا فقر و نداری و عجز و نیازمندی می پسندد . این است که فرمود : « الفقر فخری » .

اینجا تن ضعیف و دل خسته می خرند
بازار خودنمایی از آن سوی دیگر است

استجابت دعا
بعضی می گویند که چرا دعاهای ما مستجاب نمی شود . این مثل این است که آب سرشاری به حوضی سرازیر می شود . ظاهرا باید این حوض پر بشود ، ولی می بینیم که پر نمی شود . پس منفذی دارد که این آب جمع نمی شود .

هدایت الهی
هرکس در هر طریق خداجو باشد و خدمت به جامعه نموده ، از آزار دیگران بپرهیزد ، خداوند اجر او را ضایع نمی کند که « ان الله لا یضیع اجر المحسنین » (۲) و بالاخره ولو در دم مرگ باشد ، خداوند هدایتش می فرماید و نجات غیر از کمال می باشد که منوط به هدایت است .

توسل
اگر کسی ندانسته و نفهمیده به بتی متوسل بشود ، ولی مقصودش بت نباشد بلکه معبود حقیقی باشد ، خوب توسل او رد نمی شود و بالاخره او را به اشتباهش واقف کرده و به او می فهمانند که این راه ، راه حقیقی نیست ؛ مانند قضیه آن چوپانی که از روی عشق و با الفاظ اشتباه با خدا حرف می زد و می گفت :

تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
پس واقعش این است که اگر کسی او را از روی صدق و حقیقت بخواند و متوسل بشود ، لبیک می شنود .

خواندن قرآن
خواندن قرآن باعث ترقی نفس می شود و ما را بالا می برد : « اقرا و ارق » ، یعنی بخوان و بالا برو . منتهی ما متوجه نیستیم زیرا پرده جلو چشممان است .


یاد گذشتگان
یاد گذشتگان سبب یاد آنها از احیا می شود ، از این رو دعا و خیرات هم برای احیا و هم برای اموات خوب و مفید است .

صلوات بر پیامبر (ص)
حضرت محمد (ص) فرمود : هرکس که نام مرا بشنود و بر من صلوات نفرستد ، بر من جفا کرده . صلوات یعنی درود یا به اصطلاح ما التماس دعا . البته او بی نیاز از دعای ما است اما وقتی ما به او متوسل می شویم ، او را متوجه خود می سازیم و عنایت او شامل حال ما می شود .

رویت حق
موسی عرض کرد که خدایا خودت را به من بنمایان و خدا فرمود که مرا نخواهی دید و ممکن نیست که با خودیت و با این هستی مرا ببینی .

دیده ای وام کنم از تو برویت نگرم
ز انکه شایسته دیدار تو نبود نظرم

جلوه حق
اگر جلوه حق باشد که دیگر انانیتی باقی نمی ماند ، و وقتی که انانیت باقی است جلوه حق نیست .

جهان طور است و من موسی ، که من بیهوش و او رقصان
ولیکن این کسی داند که بر میقات من گردد


نقش حقیقت
وقتی که دل از کدورت ها و هوی و هوس زدوده و قلب صاف باشد ، آنوقت منقش به حقیقت می شود و هرچه در عالم وجود است عکسش در آن می افتد .

برو تو خانه دل را فرو روب
مهیا کن مقام و جای محبوب
چو تو بیرون شوی او اندر آید
به تو بی تو جمال خود نماید

خودیت شخص
حجاب این عالم و آن عالم ، خودیت خود شخص است . تا وقتی که انسان از خودیت خود نگذرد به آن عالم نمی رسد و حقایق بر او جلوه نمی کند .

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی از نو بباید ساخت و ز نو آدمی

کوه انانیت
یا باید فرهاد وار کوه خودیت را از جا بکنیم و انانیت خودمان را از بین ببریم ، یا زلیخا وار محو دیدار گردیم تا بتوانیم به مقام حضور برسیم .

نماز
نماز معراج مومن است و انسان را به کمال می رساند . ولی نمازی نماز است که با حال حضور قلب باشد و ما را بالا ببرد . لازمه نماز کامل ، سکینه قلبی است و لازمه سکینه قلبی این است که دل با وقار و خشوع باشد .

خضوع و خشوع
لازمه نماز کامل و یا لازمه سکینه قلبی این است که دل خاشع باشد ( متواضع باشد ) . فرق خضوع و خشوع این است که خضوع ، تواضع ظاهری و خشوع تواضع قلبی است که در دل متواضع باشد ، یعنی لازمه سکینه الهی وقار و خشوع است .

فتح دل
فتح قریب دل ( فتحا قریبا ) همان نزول سکینه است . محمد (ص) و علی (ع) هم سکینه داشتند ، منتهی سکینه ای که برای محمد و علی بود با هم فرق داشت .

سکینه قلبی
سکینه قلبی یعنی آرامشی که از آن عالم برای اشخاصی نازل می شود که واقعا دلشان به آنجا مربوط است و آنهم به مراتب مختلف و مشاهدات متفاوت است . بالاترین مرتبه سکینه ، که خداوند در دل مومن نازل می کند نور خداست که به وسیله اولیای او ظاهر می شود . چون جلوه بدون واسطه نمی شود .
عارف وقتی که سکینه واقعی پیدا کرد به جایی می رسد که زبانش بند می آید و دچار حیرت می شود ؛ حیرت در مقابل عظمت و قدرت حق تعالی است .

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

نفس و شیطان
حضرت محمد (ص) فرمود : « شیطانی اسلم علی یدی » شیطان من به دست من ایمان آورد و مطیع من شد ؛ پس مقصود نفس انسان است که تا وقتی که تابع هوی و هوس و شهوت و غضب باشد شیطان بر او مسلط است .

ذکر و فکر
راه حرکت به سوی خدا و طی کردن طریق الی الله ، به این است که دل همواره به یاد خدا باشد با ذکر دوام و فکر مدام . ذکر و فکر سبب ترقی و تزکیه قلب و رفتن به سوی خدا می شود و حکم ذوالفقار یعنی شمشیر دو دم را دارد .

خلوت
خلوت ، توجه دل به خداست که لازم هم نیست شخص در ظاهر هم خلوت داشته باشد . نه در میان انجمن هم می توان متوجه دل بود و صاحب دل ؛ خلوت هم داشت .

هرگز حضور حاضر و غایب شنیده ای
من در میان جمع و دلم جای دیگر است

پاورقی :
۱. هر چیزی که عقل به آن حکم کند ، شرع نیز حکم می کند .
۲. سوره توبه ، آیه ۱۲۰ : خداوند اجر نیکوکاران را ضایع نمی کند .

 
قسمت دوم:

مجلس فقری
در مجلس فقری فقط باید برای خدا بیائیم . اگر اینطور باشد آنوقت اجتماع مومنین رحمت است و دعاها نیز قبول می شود .

رضای الهی
اگر می خواهید ببینید که خداوند از شما راضی است ، ببینید که آیا شما از خداوند و داده او راضی هستید ؟ اگر شما راضی بودید ، او هم راضی است .

مراقبه
انسان به هیچ وجه خالی از خیالات متفرقه نیست ، ولی باید فکر را متمرکز در یک نقطه کرد ، متوجه یک وجهه نمود و باقی را از دل بیرون کرد .

نیست در لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

بنده مخلص
بنده مخلص آن است که دلش همواره مشغول ذکر خدا و تنش مشغول خدمت به خلق و چشمش مشغول به قربت الی الله باشد و همه چیز را تجلی خداوند بداند .

اخلاص
در هر عمل ، اگر مقصود خدا باشد و دل متوجه خدا باشد ، نتیجه عمل پسندیده و مورد قبول است ، پس آنچه عمل را مورد قبول و عنایت قرار می دهد اخلاص است .

نیت عمل
عملی که به قصد خدا باشد و هدف اطاعت امر خدا باشد ، در دل نور می آورد و دل را صفا می دهد و نفس انسانی را صیقل می زند . « انما الاعمال بالنیات » .

وجد
وجد و ذوقی که از باطن شخص خیزد خوب است ، نه آنچه به واسطه آلات صوری غنا و امثال آن پیدا شود . و باید حالاتی که بر اثر سماع یا امثال آنها که مخالف ظاهر شرع است پیدا می شود ، سالک کوشش کند که آنها را بر اثر مراقبت و مداومت بر ذکر خدا در وجود خود پیدا کند که آنچه خود دارد از بیگانه مانند سماع و امثال آن تمنا نکند .

جبر و اختیار
۱. خداوند به ما اختیار داده که فرموده : « و هدیناه النجدین » (۱) ولی اختیار ما به اختیار نیست : « و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی » . (۲)
۲. خداوند به ما اختیار داده ولی اختیار ما تحت اراده حق است و بعباره اخری اگر تنها نظر به علت تامه و علت العلل که علت بعیده است بکنیم ، جبر و اگر به علل معده و قریبه نظر شود ، تفویض است . ولی « امر بین الامرین » آن است که همه علل را در مراتب خود در نظر بگیریم و علت العلل را که ذات حق است تعالی شانه در نظر داشته و از وسائط و معدات و علل قریبه نیز غفلت نشود .
۳. مثال جبر و تفویض ، جان و اعضای بدن است . مثلا چشم که داریم ، بیننده در حقیقت جان است و عضو چشم واسطه و آلت است . پس هم می توانیم بگوییم من می بینم و هم می گوییم چشم می بیند . ولی بیننده اصلی جان است به توسط چشم ، و اختیاری هم که به ما داده شده همینطور محدود است و نقص و قصور از ما است نه از خدا ؛ مثلا می گوییم « چشمم » درد می کند ولی نمی گوییم : « من » درد می کنم زیرا درد از نقص عضو است نه از جان . ظلم هم که در این عالم واقع می شود به واسطه نقص خود ما است و از طرف خداوند نیست .

روح و تن
روح پس از مرگ هم توجه به بدن دارد و در قبر هم که باشد باز روح توجه دارد ، مانند کسی که منزل شخصی خود را ترک می کند ولی در عین حال تا مدتی بدان علاقه مند است .

قیامت
قیامت روز بروز حقایق است که نورانیت حق جلوه می کند . روز جلوه است ، روز جلوه حق تعالی است ، روزی است که پرده ها برداشته می شود ، روز وصال یار است .

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

احضار ارواح
ارتباط با عوالم روحی از نظر سلوک و عرفان ، صحیح و غیر از آن است که مصطلح امروز می باشد که احضار ارواح گویند ، چه آن ارتباط باعث کمال روحی و ترقی به مدارج عالیه آن می شود ، ولی ارتباط مصطلح کمال روحی محسوب نمی گردد بلکه یک نوع فن است مانند خواب مصنوعی . و اصطلاح احضار ارواح هم مناسب نیست چون احضار از عالی به دانی است و هر شخصی نمی تواند ارواح بالاتر از خود را حاضر کند ، پس بهتر است که ارتباط با ارواح گفته شود .

عارف و عشق
عشق نزد عرفا عین حقیقت هستی است .

عشق باشد نزد ما عین وجود
گر نبودی عشق خود چیزی نبود

حسن و عشق
عشق حقیقی فقط حسن مطلق است که ذات حق است تعالی شانه و عشق حقیقی هم برای آن حسن پیدا می شود . تا حسنی نباشد عشقی پیدا نمی شود و تا عشقی نباشد حسنی پیدا نمی شود . ظهور تو به من است و وجود من از تو .

محبوب خدا
و خدا به شگفتی در بنده خویش نظر کرد و فرمود : « فتبارک الله احسن الخالقین » . خدا اول عاشق و اول معشوق بود ، پس علاقه مند شد که محبوبی داشته باشد و لذا محمد (ص) را خلق کرد و به برکت وجود او همه عالمیان را آفرید . « خلقت الاشیاء لاجلک و خلقتک لاجلی » (۳) پس منظور از آفرینش ، خلقت انسان همچون محمد و علی بود .

لذت محبت
هر لذتی تمام شدنی است مگر لذت محبت معنوی ، پس لذت محبت یکی از لذت های بهشت است که هرچه هم بیشتر باشد باز هم تمام نشدنی است .

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

عارف و خیر
عارف تنها نظر به خالق دارد و به آفریننده و نقاش ، او تنها خوبی ها را می بیند و بدی ها را همه از خودش می بیند .

ظهور و حسن
هرچه ظهور و تجلی حق و صنع او بیشتر باشد ، حسن او بیشتر است و هرچه حسن بیشتر باشد ، محبت و جذابیت او بیشتر است .

هر آن نقشی که بر صحرا نهادیم
تو زیبا بین که ما زیبا نهادیم

فعل محبوب
«
کل ما فعل المحبوب محبوب » ؛ برای عاشق هرچه که از آن عالم می رسد ، خوب و پسندیده است .

اگر بر دیده مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلا نبینی

فنای عاشق
موقعی که عاشق در مقابل معشوق خود از همه چیز غافل بشود و مستغرق در او بشود ، آن عشق واقعی است .

عشق آن شعله است کو چون برفروخت
هرچه جز معشوق ، باقی جمله سوخت

عشق و بندگی
طیران آدمیت به واسطه عشق و محبت است ، پس اول مرحله اش بندگی است و تا بندگی نباشد شخص به کمال نمی رسد و تا محبت نباشد بندگی ممکن نیست .

حسین ؛ عشق کل
در مراتب معنا و در مراتب سلوک ، عشق کل منحصر است به حسین (ع) .

نفس الرحمان
نفس الرحمان همان وزش رحمت الهی است ، مانند قضیه اویس قرنی که حضرت رسول (ص) را زیارت نکرده بود ولی از دور عشق می باخت و حضرت می فرمودند که بوی بهشت از طرف یمن می آید .

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

حلاج و عشق
از حلاج پرسیدند که عشق چیست ؟ گفت امروز و فردا و پس فردا .
روز اول آمدند او را به دار زدند ، روز دوم او را سوزاندند ، و روز سوم خاکسترش را به دریا ریختند .

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم ، پخته شدم ، سوختم

مریم و عشق
خداوند از روح خود در مریم دمید و نور عیسی در او ظاهر شد . درواقع مریم حامله از عشق خدایی شد و حامل عیسی (ع) گردید .

شیرینی محبت
برادران یوسف وقتی او را به چاهی انداختند ، اول آن چاه آبش تلخ بود و اتفاقا وقتی یوسف رفت شیرین شد که « از محبت تلخ ها شیرین شود » .

شیرین و فرهاد
شیرین به فرهاد گفت : تو که یک مرتبه بیشتر مرا ندیدی ، آنوقت چطور اینگونه صورت مرا بعینه نقش کردی ، در حالی که هرکس این مجسمه را ببیند خیال می کند که من مدت ها با تو بودم که این نقش را کشیدی ؟ فرهاد گفت : من یک بار ترا بیشتر ندیدم ولی به دل دیدم .

باباطاهر
چند مرتبه در مجالس فقری این موضوع را تذکر دادند که کسانی که دوبیتی های عارف همدانی باباطاهر عریان را می خوانند ، خوب است در ابتدا با این دوبیتی شروع کنند :

به دریا بنگرم دریا ته وینم
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنای ته وینم
زیرا این دو بیتی به منزله اظهار حمد و توحید پروردگار عالم در ابتدای اشعار باباطاهر علیه الرحمه است .

مثنوی و دیوان شمس
اشعار « مثنوی » مانند باران بهاری است که بر کوه و دشت و بیابان و همه می بارد و هرکدام را به اندازه استعداد خود خرم و سرسبز و شاداب می گرداند ، ولی « دیوان » غزلیاتش همچون تندباد و طوفان بسیار شدیدی است که همه گیاهان سرسبز و شاداب را سوزانیده و با خود می برد و در دریا محو و نابود می سازد . « مثنوی » نظر به مراتب کثرات و این عالم دارد ولی « دیوان » او فقط به وجهه وحدت ناظر و همه کثرات را پشت سر می گذارد و تعینات مادیت و هستی موهوم را زایل می کند و به بحر بی کران احدیت وارد می نماید .

حافظ و مولوی
در یکی از سفرهای ایشان به مشهد در سال ۱۳۵۴ روزی یکی از فضلا از ایشان سوال کرد : نظر شما نسبت به حافظ و مولوی چیست و تفاوت این دو چه می باشد ؟ ایشان فرمودند : حافظ شاعر عارف است و مولوی عارف شاعر . (۴)

مراحل زندگی حافظ
برای خواجه حافظ مراحل متعدده در زندگی بوده ، از جمله تنها وادی شعر و شاعری که نظری به معانی عرفانی نداشته که گفته : « آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند » . دیگر وادی حیرت که می گوید : « کس ندانست که سرمنزل مقصود کجاست » یا « در کارخانه ای که ره عقل و علم نیست » و امثال آنها . دیگری وادی طلب که گوید : « آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند » و « اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل » و در آخرین مرحله ، ورود به رشته سلوک که می فرماید :

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادن


حافظ و تصوف
بعضی گمان برده اند که او ( حافظ ) صوفی نبوده و ملامتی بوده است و به اشعاری که درباره ملامتی بودن خود و ذم صوفیه گفته ، اشاره نموده اند . در صورتی که چنین نیست . ملامتی بودن حالات شخصی و فردی است که در میان هریک از سلاسل پیدا می شود و طریقه و روش مشخص و مجزا نیست . این هم که حافظ از صوفی مذمت نموده ، عده یا طایفه مخصوصی بوده اند که مورد ایراد او واقع شده بودند ، چنانکه اشعار زیادی هم برخلاف آن ، در مدح تصوف و صوفیه دارد .


پاورقی :
۱. سوره بلد ، آیه ۱۰ : دو راه پیش پای او نهادیم .
۲. سوره انفال ، آیه ۱۷ : و آن موقع که تیر می انداختی ، تو تیر نمی انداختی ، بلکه خدا بود که می انداخت .
۳. همه اشیاء را از برای تو و تو را برای خودم خلق کردم .
۴. نوشته آقای حسینعلی کاشانی .