انواع اختلالات روانی،شخصیتی ، خلقی بهداشت روانی و

گروه علوم اجتماعی وروان شناسی شهرضا

افسردگی خفیف عبارت است از افسردگی مزمن همراه با علایمی که خفیف تراست اما دراز مدت تراز علایم دوره های شدید افسردگی هستند. شروع افسردگی خفیف معمولا بی سر وصدا است و بسیاری از افراد متوجه تغییر در زندگی روز مره خود نمی شوند علایم ممکن است ازدوره ی کودکی و یا نوجوانی آغاز شوند ویا شاید تا سال ها هم ادامه داشته باشندعلایم شایع افسردگی خفیف عبارتند از :

1- ناتوانی از لذت بردن و دل زدگی

2-احساس بی حالی وخستگی

3-بی خوابی خواب زیاد و یا خواب نا راحت

4-گوشه گیری اجتماعی

5-یبوست ،بی اشتهایی یا پرخوری بیش از حد

6-از دست دادن میل جنسی

7-مشکل در تمرکز و تصمیم گیری

8-زیاد ایراد گرفتن و شکایت کردن

9-تحریک پذیری،بیقراری

10-احساس گناه شدید

۱۱ـ دردهای مختلف

برای افسردگی واقعی هیچ دلیل مشخصی وجود ندارد و عوامل اجتماعی، تربیتی، فرهنگی ،خانوادگی واختلالات هورمونی عوامل زیست شناختی نیز دراین باره موثر شناخته شده اند.

 _بروز این حالات ممکن با اتفاقات ناگوار در زندگی رابطه مستقیم داشته باشد.اگر تنها بوده ودوستی نداشته باشیم فشار روانی بیشتر می شود هر فردی میتواند دچار این نوع افسردگی شودو این به خاطر ساختارهای  خاص بدن و تجربیات ابتدایی زندگی می باشد یا هر دو عامل.

افسردگی(قسمت اول):

 تقریباً هر کس گه گاهی احساس افسردگی می کند اکثر ما گاهی احساس غم ورخوت میکنیم وبه هیچ فعالیتی حتی فعالیتهای روزمره ولذت بخش علاقه ای نشان نمی دهیم.

افسردگی پاسخ طبیعی آدمی به فشارهای زندگی است و تنها زمانی نا به هنجاری تلقی می شود که یا با واقعه ای که رخ داده متناسب نباشد ویا فراتر از حدی که برای اکثرمردم نقطه ی آغاز بهبود است ادامه یابددومشخصه ی اساسی افسردگی           نا امیدی وغمگینی است . شخص رکود وحشتناکی را احساس می کند و نمی تواند فعالیتی را آغاز کند یا تصمیمی بگیرد یا به چیزی علاقمند شود شخص افسرده در احساس بی کفایتی و بی ارزشی غوطه ور می شود.

افسردگی گاه با اضطراب همراه است که در این صورت«افسردگی تحریکاتی» نامیده می شود.شخص احساس خستگی    می کند و به زندگی بی علاقه می شود . اما در عین حال تنش و بی قراری دارد و نمی تواند آرام بگیرد.

تعریف افسردگی:

افسردگی عبارت است از احساس غم دلسردی یا ناامیدی به مدت لا اقل دوهفته در اغلب روز ها و اغلب ساعات روز به علاوه علایم همراه.

انواع افسردگی:

1.افسردگی خفیف                                               2. افسردگی مزمن                                          3.افسردگی پس از زایمان.

علایم شایع افسردگی:

۱عدم علاقه،بی حوصلگی و دل زدگی ناتوانی از لذت بردن.

۲-احساس ناامیدی بی حالی وخستگی.

۳- بی خوابی خواب زیاد یا ناراحت .

۴- گوشه گیری اجتماعی احساس بی ارزش بودن و مورد نیاز بودن.

۵-بی اشتهایی یا پرخوری ،یبوست .

۶-از دست دادن میل جنسی.

۷- مشکل داشتن در تصمیم گیری ،مشکل داشتن در تمرکز .

۸- یک باره به گریه افتادن بدون توضیح مشخص .

۹-احساس گناه شدید به خاطر وقایع بی اهمیت یا خیالی.

۱۰- تحریک پذیری ،بی قراری ،افکار خود کشی.

۱۱-درد های مختلف مثل سردرد،درد قفسه سینه بدون نشانه هایی از بیماری جسمانی.

عوامل تشدید کننده بیماری:

۱-عصبانیت یا احساس دیگری که فرد خرد شده باشد .

۲-سابقه خانوادگی افسردگی.

۳-وابستگی الکل.

۴-داشتن شخصیت وسواسی منظم و جدی وتکامل گرا.

۵- شکست در کار ازدواج یا روابط با دیگران.

۶- تغییر شغل یا نقل مکان به جایی دیگر.

۷-مرگ یا فقدان یکی از عزیزان.

۸- وجود یک بیماری یا معلولیت عمده.

۹- انجام بعضی از اعمال جراحی مثل برداشتن پستان به علت سرطان.

۱۰- گذر از یک مرحله از زندگی به مرحله ی دیگر

۱۱-از دست دادن یک چیز مهم مثل خانه و ....

۱۲-بعضی از بیماری ها مثل سرطان دیابت و...

۱۳- استفاده از بعضی دارو ها مثل رزپین و ...

۱۴-محرومیت از داروها ومواد تحریک کننده.

 

 راه های پیشگیری:

تغییرات عمده در زندگی خود بوجود آورید و حتی الامکان از عوامل خطر پرهیز کنید.

عواقب مورد انتظار:

در بسیاری از موارد بیماری خود به خودی درمان می شود اما کمک گرفتن از دیگران باعث افزایش روند بهبودی میشود عود افسردگی شایه وروند بهبودی بالا است حتی اگر دید منفی وجود داشته باشد.

عوارض احتمالی:

خودکشی که علایم هشدار دهنده آن به شرح زیر است:

۱- گوشه گیری از خانواده و دوستان.

۲-عدم توجه به ظاهر خود.

۳- به زبان آوردن اینکه فرد میخواهد همه چیز را تمام کندیا اینکه زیادی است ومزاحم دیگران.

۴- شواهدی از در دست داشتن نقشه برای خودکشی.

۵- خوشحالی ناگهانی بعد از احساس ناامیدی طولانی مدت.

۶-عدم بهبود افسردگی.

درمان افسردگی:(اصول کلی) :

در صورتی که علایم، خفیف تا متوسط بود روش های به عهده گرفتن مراقبت از خود را در پیش گیرید:

۱- با دوستان و خانواده صحبت کنید .

۲- به طور منظم ورزش کنید.

۳-یک رژیم غذایی کم چرب ومتعادل می تواند مفید باشد.

۴-الکل مصرف نکنید.

۵- کارهای عادی زندگی خود را ادامه دهید.

۶-فیلم های شاد ببینید.

۷-در صورت امکان به مسافرت بروید.

۸-احساسات خود را به کاغذ بیاورید.

۹- سعی کنید مشکلات در روابط با دیگران را حل کنید.

۱۰- تا حدی که میتوانید فعالیت در زمان ابتلا را در خود حقظ کنید.

۱۱-مسولیت های خود را تا زمان بهبودی به فرد دیگری واگذار نمایید.

۱۲-به گروه های حمایتی در مورد افسردگی بپردازید.

 _فعالیت در این زمان محدودیتی ندارد وفرد می تواند به انجام هر کاری اقدام کند.

 _ژن ها در ابتلا به این بیماری موثر است به طوری که اگر یکی از والدین مبتلا باشد احتمال افسردگی ۸ برابر می شود.

عوامل زیر احتمال ابتلا به افسردگی را افزایش میدهد:

۱-اگر نخستین افسردگی قبل از ۲۰ سالگی رخ دهد                             ۲-اگر نخستین افسردگی شدید باشد واقدام به درمان دیر صورت گرفته باشد.                                                                    ۳-اگر بیماری روانی دیگری هم وجود داشته باشد. ۴-اگر فرد به استرس ها و دیگر عوامل اجتماعی آسیب پذیر تر باشد. ۵-اگر فرد در افسردگی قبل کاملاً بهبود نیافته باشد.      ۶- اگر افسردگی در اواخر عمر رخ دهد.

چگونه بخود کمک کنید؟:

_ بار مشکلات را به تنهایی به دوش بکشدوتغذیه مناسب و انجام فعالیت های مورد علاقه می تواند کمک کننده باشد.[1]

کودک آزاری

مفهوم کودک آزاری در قانون:

هر گونه فعل یا ترک فعلی که باعث آزار  روحی وجسمی و ایجاد آثار ماندگار در وجود یک طفل شود.

 

انواع اختلالات:

۱- اختلال هایی که نخستین بار در دوره های شیر خوارگی  کودکی ونوجوانی بروز می کنند:

شامل بیش کاری عقب ماندگی ذهنی اظطراب های دوره ی کودکی اختلال های مربوط به خوردن وسایر انحراف از رشد طبیعی.

۲-اختلال های روانی عضوی:

شامل اختلال هایی است که در آنها نشانه ها مستقیماً مربوط به آسیب مغزی یا وجود یک وضع غیر عادی در محیط زیست شیمیایی مغز است  ممکن است در نتیجه ی بیماری های تباه کننده دستگاه عصبی یا پیری یافرو بری مواد سمی ایجاد شوند.

۳-اختلال های ناشی از مصرف مواد:

شامل استفاده افراطی از الکل باربیتورات ها آمفتامین ها کوکایین وداروهای دیگر که تغییرات رفتاری ایجاد می کنندماری جوانا وتوتون نیز در این طبقه قرار گرفته اند واین خود مجادله های  زیادی را دامن زده است.

۴- اختلال های اسکیزوفرنیایی:

گروهی از اختلالها با ویژگی های فقدان تماس با واقعیت پریشانی های بارز اندیشه و ادراک و رفتار عجیب وغریب.

۵-اختلال های پارانویایی:

اختلال هایی با ویژگی های بد گمانی وخصومت شدید همراه با احساس توطئه از سوی دیگران تماس با واقعیت در      حیطه های دیگر رضایت بخش است.

۶-اختلاهای عاطفی ـ خلقی:

پریشانی حالت خلقی شخص ممکن است به شدت افسرده یا به طور غیر عادی سرخوش باشد ویا بین دوره هایی از سرخوشی و افسردگی نوسان کند.

۷-اختلال های اظطرابی:

شامل اختلال هایی است که در آنهایا اظطراب نشانه ی اصلی اختلال است یا اظطراب وقتی تجربه می شودکه شخص نتوانداز موقعیت های ترس آورمعینی دوری کندیا آنکه شخص سعی کنددر برابرمیل به انجام دادن شعائرمعین ویا فکر کردن به اندیشه های سمج مقاومت کند.

۸-اختلال های جسمانی شکل:

نشانه های اختلال جسمانی است ولی هیچ گونه مبنای عضوی برای آنها نمی توان یافت وبه نظر می رسد که نقش اصلی با عوامل روانی است اختلال های تبدیلی (خانمی که از پرستاری مادرش ناتوان شده ناگهان دست چپش فلج                       می شود)وبیماری خیالی(ترس از بیماری).

۹- اختلال های گسستی:

تغییرات موقت در کارکردهای هوشیاری حافظه یا هویت شخصی به علت مشکلات هیجانی از جمله این اختلال ها:          یاد زدودگی ،چند گانگی شخصیت است.

۱۰-اختلال های روانی ـ جنسی:

شامل مشکلات هویت جنسی اختلال عملکرد جنسی و هدف گیری جنسی. همجنس خواهی فقط زمانی به عنوان اختلال تلقی می شود که فرد از گرایش جنسی خود خوشحال نیست و می خواهد آن را تغییر دهد.

۱۱-عارضه هایی که اختلال روانی محسوب نمی شود:

این مقوله شامل بسیاری از مشکلاتی است که مردم را به کمک خواهی وامیداردمانند مشکلات زناشویی مشکلات پدر یا مادر با کودک بهره کشی از کودک.

۱۲-اختلال های شخصیت:

الگوهای دیرپایی از رفتارغیر انطباقی شامل شیوه های نارس ونامناسب برای کنار آمدن با فشار روانی  یا حل مشکلات دو نمونه از آنهااختلات شخصیتی جامعه ستیزی و اختلال شخصیتی خود شیفتگی.[2]


چه چیزهایی در بوجودآوردن سلامتی و اختلالات روانی در غربت موثرند؟

چه چیزهایی در بوجودآوردن سلامتی و اختلالات روانی در غربت موثرند؟

1- سلامتی و اختلالات روانی (تلقییات و تعاریف)

2- شیوه‌ای كه روان ما به آنشكل كار می‌كند

3- سلامتی روانی چیست؟

4- اختلالات روانی چیستند و چه شكلی دارند.

5- اثر «احساس نااطمینانی در رفتار» در زندگی در غربت

6- سلامتی، بحران و اختلالات روانی در یك نگاه

7- روان رنجوری بعنوان مجموعه‌ای از اختلالات روانی

8- خصوصیات شخصیت افراد روان‌رنجور

9- جمعبندی

در طول مقاله تلاش شده است تا با اتكاء به این مدل بتوانیم شناختی اصولی از چگونگی شكل‌گیری بحرانهای روانی و تبدیل آنها به اختلالات روانی بدست بیاوریم. در این رابطه سعی می‌كنم نتیجه‌ای را كه از این مدل برمی‌آید در غالب مثالی در زمینه هیجانهای روانی حاصل از برخورد فرد با شرایط زندگی در غربت بیشتر روشن كنم.

سلامتی و اختلالات روانی (تلقییات و تعاریف)

تلقییات عموم: ما انسانها در روند زندگی اجتماعی خودمان با چیزها, پدیده‌ها و معانی آنها آشنا می‌شویم. همیشه به این صورت است که بین پدیده‌ای كه با آن روبرو می‌شویم ( یک شیء و یا یک اتفاق) و بارهای عاطفی و معانی آن تفاوت وجود دارد. این تفاوت بخاطر وجود تفاوت در نگاه افراد به آنها است. هر فردی در زندگی می آموزد که هر چیز و یا  پدیده ای برایش چه معنایی دارد. به همین دلیل است كه همواره معانی چیزها و پدیده ها تمام آن پدیده را همان طور كه هست تعریف نمی کنند بلکه آن طوری که توسط فرد برداشت می شود. ما انسان ها در جریان جامعه‌پذیری خودمان یاد می‌گیریم كه از طریق بارهای عاطفی و معانی هر پدیده‌ای آن را در خود درونی کنیم و در ارتباط برقرارکردن با یکدیگر انتظار داریم که طرف مقابل نیز همان معنایی را از موضوعات مورد نظر در خود درونی کرده باشد که ما آن را آن طور درونی کرده ایم. به این خاطر است که خود پدیده همیشه ناكامل و یا بهتر بگویم از جنبه های خاصی شناخته می شود. از جمله این پدیده‌ها سلامتی، بحران و اختلال روانی است.

اگر شما همین امروز یك ضبط صوت در دست بگیرید و از آدم های مختلف پیرامونتان بپرسید كه سلامتی و اختلال روانی به نظر آنها چیست، جواب هایی دریافت می‌كنید و اگر بعدا آن جواب ها را گروه‌بندی كنید به چند گروه دست پیدا می‌كنید:

یك گروه رفتارها و افكار خلاف رفتار و افكار عموم‌ مردم را نشانه بیماری می‌دانند.

گروه دیگر مشخصاتی را بیان می‌كند كه خود از آنها بدشان می‌آید و نمی‌خواهد خود چنان خصوصییاتی را داشته‌باشد و اگر آن خصوصییات را در کسی ببیند آن خصوصیت را نابهنجار می‌خواند.

گروه سومی را پیدا می كنید كه با قدری مطالعه پیرامون رفتارهای روانی خیلی از رفتارهای دیگران را زیر ذره‌بین قرار می‌دهد و از پشت ذره‌بین‌ با دیدن عكس یك چشم بر روی كاغذ می‌گویند كه این چشم فلانی است. غافل از اینكه مگر آدم می تواند با دیدن دوتا درخت بگوید كه اینجا جنگل است.

رجوع كردن به قضاوت های عمومی برای شناخت اختلالات روانی كاری بسیار دشوار و پر خطر است. این دشواری و       پر خطری شدت می گیرد زمانی كه از همان مصاحبه شونده‌گان بپرسید «خوب به نظر شما اختلال روانی چگونه بوجود می‌آید». آن وقت است كه دیگر مرزی بین سلامتی و اختلال نمی‌توان یافت. چون عموم بر این اعتقادند كه شرایط و فشارهای بیرونی و یا درونی موجب اختلالات روانی می‌شوند. برای مثال به‌وفور می‌بینیم كه كسی به روان‌درمانگر رجوع می‌كند و می‌گوید «من دچار افسرده‌گی شده‌ام چراكه همسرم مرا نمی‌فهمد و یا بچه‌ام با من این كار و آن كار را می‌كند» و غیره.

این نكته نشان می‌دهد كه معنا و علل بوجود آمدن اختلالات روانی در نزد عموم مردم تحت تاثیر یك نگاه یك بعدی به سلامتی و اختلال روانی است. این نگاه یك بعدی در علم هم وجود داشته و بسیار سال ها شیوه فكر متخصصین را نیز تعیین می‌كرده‌است. تنها فرق متخصص یك‌بعدی‌نگر با آدم های عادی در این است كه متخصص برای نگاه یك‌بعدی خود دلایل و شواهد علمی پیدا می‌كند و آن را عمق و پهنا می‌بخشد، ولی مردم عادی این یك‌بعدی‌نگری را سطحی و بدون دلیل و برحان علمی قبول می‌كنند.

همین اشاره كوتاه را كافی می‌دانم و در اینجا به این می‌پردازم كه علم با چه تعاریفی در باره بیماری كار می‌كند.

 

شیوه‌ای كه روان ما به آن شكل كار می‌كند:

در علم زیست‌شناسی تعریفی را داریم از بیولوژی رفتار انسان كه آن را تحت عنوان سیستم اكولوژیكی می‌شناسیم. معنای آن این است كه انسان جهان مادی خویش را شكل می‌دهد و در رابطه متقابلی بین خود و محیطی كه آن را نیز خودش شكل می‌دهد بسر می‌برد. بر محیط تاثیر می‌گذارد و از تاثیری كه بر محیط می‌گذارد مجدداً خودش تاثیر می‌گیرد. و این رابطه چیزی است كه منجر به تكامل موجود زنده می‌شود.

شاید در روابط بین‌انسانی و روانی استفاده از كلمه اكولوژیكی (زیستی) قدری بی‌مسمّا بنماید. ولی این كلمه در این جا نیز به این معنا است كه انسان دائماً در حال صیقل دادن به افكار, رفتار و احساسات خود است و این كار را به شكل یك نوع عكس برداری‌ از دنیای بیرون انجام می‌دهد، سپس دنیای درونش را با آن عكس مقایسه می‌كند از نتیجه این كار تاثیر می‌گیرد و این راهی است كه بوسیله آن پلی بین دنیای درون و دنیای بیرون خود می‌زند تا دنیای بیرون را از آن خود بسازد و در این راه مجدداً و همواره بر پیرامون خود كه خود شكل داده تاثیر می‌گذارد و از تاثیر آن مجدداً خود متاثر می شود. این سیر به همین نحو تا انتهای حیات فرد همواره ادامه می یابد.

این سیر دائمی تاثیرگذاری و تاثیرگرفتن متقابل راهی است كه انسان توسط آن احساس بودن را لمس می‌كند. این سیر را باید به شكل یك چرخه درنظر گرفت كه دائم در حركت است. چرخه‌ای كه بنابر نوع جوابی كه فرد به چیزها می‌دهد و پاسخی كه از پیرامونش دریافت می‌كند به گردش ادامه می‌دهد. هر چیزی در روابط انسانی به همین صورت پیش می‌رود. برای مثال اكنون که شما مخاطب من هستید من نیز در حال شكل دادن به پیرامون خود هستم. به این شكل كه سعی می‌كنم تا با صحبت هایم دنیای فكری‌ای را در اختیار شما قرار بدهم، و امید دارم كه نتیجه این تاثیرگذاری به نوعی توسط عكس‌العمل های شما نسبت به صحبت های من دوباره به خود من برگردد. یعنی شما آیینه صحبت های من هستید. و من از طریق عكس‌العمل های شما درمی‌یابم كه چه گفتم.

نكته اصلی در این تصویر از زندگی روانی انسان این است كه انسان همواره مشغول ساختن و شكل دادن به محیط زیست روانی و مادی خود است و در اینراه پاسخ هایی را از پیرامون دریافت می‌كند، این پاسخ ها را با چیزهایی كه در گنجینه تجربیات خویش دارد مقایسه و ارزیابی می‌كند و سپس یا به تایید آن تجارب می‌رسد و یا تحت شرایطی مجبور است در تجربیات خویش تجدید نظر كند و اطلاعات جدیدتری را روانه گنجینه تجربیاتش ساخته و در قدم بعدی از آن ها در مقایسه و ارزیابی چیزهای بعدی استفاده كند.

ما انسانها بدون هوشیار بودن به این روند به این وسیله برای چگونه فكركردن خود ساختارهایی می‌سازیم، این ساختارها به شكل نقشه‌هایی در مغز ما در می‌آیند و ما مطابق آنها فكر، احساس و عمل می‌كنیم، یعنی بر پیرامونمان تاثیر می‌گذاریم. بسیاری از وقایع یعنی چیزهایی كه در دنیای بیرون اتفاق می‌افتند اختیارشان در دست ما نیست، شاید هم با جهت فكر و اندیشه ای كه ما داریم و با هدفی كه ما دنبال می‌كنیم هم‌خوانی ندارند. برای اینكه با فكر و هدف ما جور دربیایند ما بر آنها تاثیر می‌گذاریم و آن ها را مطابق هدف خودمان صیقل می‌دهیم. به زبانی ساده‌تر:

 ما بر پیرامونمان آن طوری تاثیر می‌گذاریم كه می‌توانیم و اجازه آن را به خود می‌دهیم و آن نوع تاثیری را از پیرامون می‌گیرم كه برایش آماده هستیم.

اگر زندگی‌نامه یك فرد را بررسی كنید می‌بینید كه در طول زندگی دو و یا سه هدف پایه‌ای برای كل رفتارهای وی وجود دارد كه این اهداف تا کنون جهت همه رفتارهای وی را تعیین كرده‌اند. چیزهایی كه در زندگی تجربه كرده‌است هركدام مانند حلقه‌های زنجیری هستند كه هركدام از آن ها به حلقه قبلی و حلقه بعدی وصل است و نقاط وصل آن حلقه‌ها با یكدیگر توسط آن دو سه هدف اصلی بوجود آمده است. باید بگویم كه این شكل از پیوند تجارب با یكدیگر بر پایه اهداف فرد، نقش اساسی در سلامتی روانی بازی می‌كند.

سلامتی روانی چیست؟

بنابر مدل رفتاری‌ای كه در این جا از آن صحبت رفت سلامتی روانی حالت مطلقی نیست كه یا وجود دارد و یا ندارد. در زندگی طبیعی انسان هیچ خط مستقیمی سلامتی و اختلال را از یكدیگر جدا نمی‌كند. انسان همواره در تلاش برای ثابت حفظ موقعیت خویش است. همان طور كه می‌توان در مورد اختلالات روانی دید: انسانِ دارای اختلالات روانی دائم سرگرم ساختن و پابرجا نگهداشتن اختلال روانی خود است (چرا كه این شیوه زندگی تبدیل به یك نوع ساختارفكری و یا نقشه‌عمل شده‌است كه فرد ناخواسته از آن اطاعت می‌كند)، به همین نحو سلامتی روانی هم چیزی است كه باید دائم آن را ساخت و پابرجا نگهداشت. كار ساختن و پابرجا نگهداشتن سلامتی روانی موضوعی است كه ما انسان ها هر روز با آن روبرو هستیم و همواره از چهار چیز كمك می‌گیریم كه در این جا اندكی آنها را توضیح می‌دهم:

قابلییت ها و عملكردهای «خود»:[3] در این رابطه قابلییت هایی مد نظر هستند مانند توان فكر و عقل، توانِ دریافت های حسی از محیط (ابتدا به ساكن توسط قوای پنجگانه حسی)، توان قضاوت كردن و سنجیدن، قدرت حافظه و توان تخیل. كیفییات این قابلییت ها از یك فرد تا فرد دیگر متفاوت است. ولی شیوه كار این كیفییات بین تمام انسان های كره‌زمین به یك صورت است. فرق بین انسانها در این زمینه مربوط می‌شود به تمرینی كه روزانه به این قوای خود می‌دهند، به استفاده از این قوا در دریافت واقعییات و به شرایط زیست مادی آنها.

قابلیت گرایش به واقعییت :[4] به معنای توان مقایسه بین چیزهایی كه در گنجینه تجربیات شخصی هر فردی وجود دارد با آن تصویری از حقیقت كه در هر لحظه در پیرامون ما در حال عبور است. برای این مقایسه ابتدا باید توان درك واقعییت به نوعی شكل گرفته باشد كه انسان چیزی را بعنوان حقیقت مطلق برسمیت نشناسد، بلكه بداند تنها از راه تصویری كه از حقیقت ساخته‌است حقیقت را می‌شناسد و این تصویر نیز همواره تصحیح‌پذیر است.

داشتن تعادل در نظام خودارزش‌گذاری :[5] به معنای اینكه خودارزش‌گذاری انسان هم ـ یعنی چیزی كه توسط آن زمینه‌های اتكاء به نفس انسان شكل می‌گیرد ـ چیزی نیست كه یا وجود دارد و یا خیر، یا منفی است و یا مثبت. بلكه خودارزش‌گذاری نیز چیزی است كه باید دائم ساخته شده و در حال صیقل یافتن دائم است.

هویت[6]  است. هویت به این معنا كه ما در خلاء نمی‌توانیم بگوییم كه چه كسی هستیم. برای سلامتی روانی ما اینگونه هویت نقشی بازی نمی‌كند كه ملیت ما چیست، كه جنسیت ما چیست، پیشینه فرهنگی ما چیست و یا در كدام خانواده بدنیا آمده‌ایم. حتی هویت چیزی نیست كه در دوره جوانی شكل می‌گیرد و پرونده آن بسته می‌شود. بلكه هویت نیز دائم در حال تغییر است، تغییری كه در تمام طول عمر جریان دارد و زمینه‌ساز آن نوع تاثیرگذاری و تاثیرگرفتن متقابلی است كه در این راه مدام به موثر بودن خود برسیم.

ساختن و پابرجا نگهداشتن روان سالم در تمام طول عمر بسته به این است كه انسان در هر لحظه چگونه اثری از خود به جای می‌گذارد و چگونه پاسخهایی را از پیرامونش دریافت می‌دارد. انسان در هرنوع برخورد با خود و با پیرامونش از چیزی كه توضیح داده‌شد كمك می‌گیرد. اگر اهدافی را كه دنبال می‌كند مطابق اثری باشند كه از خود به جای می‌گذارد، یعنی اگر بتواند در اثری كه از خود بجای می‌گذارد اهداف خود را نیز بیابد، و اثراتش در جهت اهدافش باشند، طبیعتا پاسخهایی را از پیرامون دریافت خواهد كرد كه وی را در بودن خود تقویت می‌كنند. و این خود رمز سلامتی روانی است.

اختلالات روانی چیستند و چه شكلی دارند:

در مورد اختلالات روانی می‌بینیم كه «تاثیرگذاری و تاثیرگرفتن متقابل» در فرد بشدت محدود شده‌است. به همین دلیل هم در مورد تمام انواع اختلالات روانی عملكردهای فرد در بعد روانی-اجتماعی دچار دگرگونی‌های زیادی شده‌است.

در آسیب شناسی اختلالات روانی می بینیم كه قابلیت «تاثیرگذاری و تاثیرگرفتن متقابل» در فرد به شكلی رشد كرده‌است كه هیچ اثر مثبتی را برایش ندارد، یعنی رفتارش در بثمر رساندن خواستش بی‌ثمر است. به این شكل كه برای مثال رفتارهایش یا با هیجان زیاد توام است و یا هیچ اثری از احساس در رفتارهای وی نیست، و یا جنبه‌های پرخاشگرانه و ایرادگیرانه رفتارش بسیار زیاد است. برای مثال وقتی چنین افرادی با كسی روبرو می‌شوند چنان هیجانی در خود احساس می کنند كه مجبورند برای خنثی كردن آن یا بسرعت برق حرفشان را بزنند و بعد از وی دور شوند, یا آنقدر مانند مسلسل و بدون باخبرکردن خود از حالات طرف مقابل از هر دری صحبت می کنند و یا وقتی به کسی می رسند لب از لب باز نمی‌كنند و در درونشان آرزو می‌كنند هرچه سریعتر از آن محیط دور شوند. معلوم است كه این شیوه اثرگذاری هرگز پاسخ و یا پس‌خوراندی را كه انتظارش را می‌كشند بدنبال نمی‌آورد. چیزی كه این نوع اثرگذاری بوجود می‌آورد تشدید احساس نااطمینانی در رفتار است.

 

اثر «احساس نااطمینانی در رفتار» در زندگی در غربت:

نا اطمینانی در رفتار نكته‌ای است كه می‌خواهم در این قسمت قدری بیشتر بر روی آن تكیه کنیم چرا كه تجربه کار بالینی با مراجعان نشان می دهد که این احساس از اصلی‌ترین عوامل استرس‌زا در زندگی بعنوان مهاجر در یك فرهنگ دیگر است.

تحقیقات بسیاری نشان می‌دهند كه مهاجران در رابطه با اثرگذاری‌شان در روابط روانی-اجتماعی احساس نااطمینانی می‌كنند و این احساس نااطمینانی اكثرا باعث می‌شود كه تاثیرگذاری‌ آنها بر پیرامونشان ناروشن باشد و به همین نسبت هم از پیرامونشان پاسخ‌هایی دریافت می‌كنند كه احساس غیر موثر بودن رفتارشان را در آنها تقویت می‌كند. این پاسخ‌های غیركارآمد فشارهایی را به آنها تحمیل می‌كند و آنها به خاطر پرهیز از جریحه‌دار شدن از ارتباط با دیگران دوری می‌كنند و در خودشان فرو رفته و اصل «تاثیرگذاری و تاثیرگرفتن متقابل» را در دنیایی تخیلی خود پیش می‌برند.

این حالات به همین صورت نمی‌مانند. فرد در این حال رفته‌رفته بدون هوشیاری به آن خود را از روابط پیرامونش كنار می‌كشد و تمام وقتش صرف رودررویی با دنیای درونی‌اش می‌شود، و به نوعی خودمحوربینی می‌رسد و با چیزهای دنیای درونی خودش تنها می‌شود. در جهان درونی تنها با الگوهای فكری خودش روبرو است. این الگوها دیگر نیازی به صیقل پیدا كردن ندارند. معیارهای سنجش و قضاوتش تنها از دنیای درون وی می‌آیند و از اصل مطابقت با واقعییت دور می‌افتند. هر چه بیشتر به اینکار ادامه می دهند زندگی در عالم تخیل را آرامبخشتر می یابند و بیشتر به آن پناه می برند به حدی که به یک نوع گریز دائمی از واقعیت روی آورده و تا حد اختلالات شدید روانی پیش می روند.

سلامتی، بحران و اختلالات روانی در یك نگاه :

طبق نكاتی كه در باره سلامتی روانی گفته شد تاكید كردم كه سلامتی روانی و اختلال روانی توسط هیچ دیواری از همدیگر جدا نمی‌شوند و باید بگویم كه همه ما انسانها در طی مدت شبانه‌روز با افكار، احساسات و رفتارمان بین این دو سطح در حال نوسان هستیم. تفاوت عمده بین فرد سالم و فردی كه دچار اختلال روانی است این نیست كه اولی هیچ مشكلی در افكار، احساسات، رفتار و هیچ فشاری در محیط خود ندارد و دومی تنها پراز مشكل است و بس. فرق بین رفتار بهنجار و رفتار نابهنجار در این است كه فرد بهنجار می‌فهمد چه رفتارهایی با در نظر گرفتن اصل تطبیق با واقعییت برایش ناكارآمد هستند و بنابراین راههایی را در پیش می‌گیرد و به انجام كارهایی دست می‌زند تا چیزها را برای خود كارآمد بسازد. ولی فرد نابهنجار علیرغم آنكه می‌داند چیزهایی عذابش می‌دهند و كارهایی برایش مفید نیستند بدون مكث لازم برای تصحیح چیزها و كارآمدكردن آنها به دنبال مقصر می‌گردد. معمولا چیزی را پیدا می‌كند و شاید هم چیزی را پیدا کند که در بوجود آمدن آن احساسات و افکار سهیم است ولی در آنصورت هم نه توان تغییردادن آنرا می‌بیند، نه عمیقا خواست تغییر دادن آنرا دارد و نه قدمهایی را كه به تغییر آن وضع می‌انجامد بر می‌دارد. برای همین هم می‌بینیم كه فرد بهنجار همواره از دل مسائلی كه وی را در خود گرفته‌اند رفته‌رفته در می‌آید و با در آمدن از آن وضع احساس بشاشیت می‌كند و به خود متكی‌تر می‌شود ولی فردنابهنجار زنجیری را كه به دست و پایش بسته شده‌است مورد نكوهش قرار می‌دهد و آنقدر در آن حال می‌ماند كه دیگر توان بیرون آمدن از آن برایش نمی‌ماند.

وصعت و تعداد مسائلی كه انسانها با آنها روبرو می شوند بسیار زیاد است. چون زنده‌ایم همیشه با بحرانهای متفاوتی روبرو می‌شویم. بحران یعنی در هم ریخته شدن چیزهایی که تا آن زمان کارساز بودند و در عین حال نیاز یک تغییر وصیعتر است بخاطر اینکه چیز و یا چیزهایی نمی توانند به همین حالی که هستند بمانند. اختلافات خانواده‌گی یكی از این بحرانهاست. مشكلات تربیتی فرزندان یكی دیگر از این بحرانهاست. بیكاری بحران است. طلاق و مرگ عزیزان بحران هستند و بسیاری چیزهای دیگر زندگی را بحرانی می‌كنند. شروع زندگی در كشوری غریب هم بحران است و بحرانها به خاطر بحران بودنشان سطح فعالیتی از نوع دیگر و بیش‌از حد معمول را از فرد می‌طلبد تا بتوان با بشاشیت از آنها بیرون آمد.

زندگی در غربت ویژه‌گی‌هایی دارد كه آماده نبودن برای روبرو شدن با آنها به شكل بحرانهایی در زندگی فرد ظاهر می‌شود. وقتی که انسان در این بحرانها قرار گرفت یعنی نیازمند جواب گفتن به ویژه گی هایی است که آن بحرانها را پدید آورده اند. (یکی از این ویژه گی ها ضرورت آموختن زبان و فرهنگ کشور میزبان است تا به این وسیله بتواند در حیات اجتماعی حضور داشته باشد. اشتباه نکنید, حضور در حیات اجتماعی به معنای بی مشکل بودن نیست, بلکه آنجا جایی است که امکان صیقل دادن خود در واقعییات را در اختیار انسان قرار می دهد). وقتی انسان بالغ و بخصوص در مرحله بلوغ وارد کشور دیگری می شود دوباره باید مانند انسانهای کوچک همه چیز را از نو بیاموزد و تجربه کند تا دوباره در زندگی قدم بردارد. چیزهایی که تا به آنزمان یادگرفته است از یک طرف وی را برای یادگیری جدید یاری می دهند و از طرف دیگر برایش سد و محدودیت درست می کنند. نگاه کردن و دیدن چیزهایی که برای یادگیری زندگی جدید سودمندند و کنار گذاردن چیزهایی که سد و محدودیت درست می کنند یکی از لوازم جواب گفتن به ویژه گی هایی است که زندگی در غربت را بحرانی کرده اند. چیزی بعنوان اختلالات روانی خاص زندگی در غربت وجود ندارد. تمام اشكال اختلالات روانی كه در غربت بوجود می‌آیند نیز به دلیل همان نوع افكار، احساسات و رفتاری شكل می‌گیرند كه در شرایط غیر غربت نیز بوجود می‌آیند در كار بالینی با مراجعین می‌بینیم كه شكل و ساختمان جوابهایی كه فرد به بحرانهای زندگی در غربت می‌دهد تا همسان همان جوابهایی است كه فرد به بحرانهای زندگی‌اش تاقبل‌از آمدن و شروع زندگی در فرهنگی غریب می‌داده و در همان جا نیز به لحاظ سلامتی و شكوفایی روانی تولید اختلال می‌كرده‌است (مثلا نحوه روبرو شدن با بحرانهایی که بر سر مساله تربیتی، مسائل زندگی مشترك, گرایش به واقعییت و غیره بوجود می آمده اند. به این نوع پاسخها در بخش خصوصیات شخصیت روانرنجور بر می گردم).

گفته شد كه بحرانها به معنای بیماری و اختلال نیستند. در بحرانها انسان احتیاج به نگاه دیگری به چیزها دارد. در بحران انسان احتیاج به بكارگیری توانهای دیگری دارد، توانهایی كه تا آن موقع از آنها استفاده نمی‌كرده‌است و یا در خود آنها را پرورده نکرده است. چگونگی روبرو شدن با بحرانها و فشارهای زندگی و چگونگی جوابهایی كه به بحرانها داده می‌شود تعیین می‌كند كه آیا آن بحران تبدیل به اختلال روانی می‌شود یا خیر. وقتی بحران تبدیل به اختلال‌روانی شد انسان روان‌رنجور می‌شود، یعنی از نوع سیستم كارکرد روانش رنج می‌برد. این سیستم به چه شكلی است و چه چیزهایی را دربر دارد؟

روان رنجوری بعنوان مجموعه‌ای از اختلالات روانی

علائم روان‌رنجوری بواقع مجموعه چیزهایی هستند كه خبر از بحران‌های درونی ای می دهند که به شیوهای لازم جواب نگرفته اند و رنج‌هایی كه از اینراه حادث می‌شوند ناشی از تلاش‌های نامعقول (به معنی رفتارها, افکار و احساسات ناكارآمد) افراد روانرنجور است كه برای ازبین بردن، نادیده انگاشتن و یا فرار از بحران‌هایشان صورت می‌دهند. اینطور و به صورت ناکارآمد بسراغ بحرانها رفتن هراس زا است. این هراس‌ها بخاطر نوع خاصی از تاثیرگذاری افراد روانرنجور نسبت به پیرامونشان بوجود می‌آیند. افراد روانرنجور احساس می‌كنند كه عكس‌العمل‌های روانی و فیزیكی‌شان خاص شخص خود آنها است و می‌پندارند كه دیگران به هیچ روی چنین عكس‌العمل‌هایی ندارند. درحالی كه در حقیقت انسان‌های معمولی و عادی نیز عكسل‌العمل‌هایی برابر و یا مشابه آن‌ها از خود نشان می‌دهند. تنها با این فرق كه آن‌ها این فكر و یا احساس متفاوت‌بودن از دیگر انسان‌ها را ندارند.

برای مثال وقتی كه ما برای اولین‌بار با یك فرد غریبه روبرو می‌شویم و یا برای اولین بار در مقابل جمعی خطابه‌ای ایراد می‌كنیم، بسیار طبیعی است كه احساس هیجان و كشش بكنیم. اما در دفعات بعدی دیگر این احساس نمی‌تواند به حد گذشته قوی باشد و یا وقتی كه پس از آن كار به این احساس فكر می‌كنیم دیگر این احساس به لحاظ منطقی برایمان توضیح‌پذیر شده‌است چون می دانیم که هیجان ما خاص این شرایط بوده و بسرعت رفع می شود. اما در مورد یك فرد روان‌رنجور این قضیه طور دیگری است: وقتی كه هیجان و كشش احساس می‌كند اجازه وجود چنین احساسی را به خود نمی‌دهد، چرا كه شاید تصور می‌كند نباید بعنوان مرد (یا آدم بالادست؛ حال چه زن باشد چه مرد) از خود ضعف نشان بدهد. انسان روانرنجور براساس ایده‌آل مردانه‌اش در این خصوص چنان ضربه‌پذیر است كه رفتار و عكس‌العمل‌هایش را شدیدتر از دیگران حس می‌كند و آن‌ها را به نشانه‌ی وجود نقطه ضعف خود می‌بیند. سعی می‌كند شرمندگی خود را بپوشاند و وانمود می‌كند كه بر اعصاب خود مسلط است، درحالی‌كه در درونش احساس تشویش بیمارگونه‌ای از این مساله دارد كه مبادا كسی به هراسش پی‌ببرد. و هرچه بیشتر سعی به پوشاندن این احساس می‌كند تشویش و هراسش فراتر می‌رود؛ اینطوری است كه همواره باید سعی بیشتری به خرج ‌دهد تا جلوی برملا شدن این احساس را بگیرد. اتفاقا همین تلاش وی برای پوشاندن این احساس شدت بیشتری به هراس وی می دهد؛ در این حال چون دیگران هم متوجه این حالات وی می شوند و وی نیز در می یابد «آن چه از آن می ترسیده بسرش آمده» لذا خود را در این باور خود تصدیق می کند که همواره بخود می گفته «قوی باش و نگذار کسی نقصی در تو پیدا کند». این همان حالتی است كه آنرا اصل روانی اثر متقابل در رفتار می‌نامیم.

اولین چیزی كه چنین فردی باید به آن واقف شود این است كه این هیجان و كشش پدیده‌ای كاملا طبیعی و رایج است و لازم نیست كه از آن شرمنده باشد. بعداز این قادر خواهد بود دریابد كه ریشه مشکلش در این نكته نهفته است كه سعی به سرپوش گذاردن بر حالاتی در خود می کند که آنها را ضعف‌ می‌داند و می‌خواهد كاملیت داشته باشد، می‌خواهد بر آن‌ها سرپوش بگذارد، آن‌ها را انكار كند و یا به آنها جامه عقلانی بپوشاند. و همچنین ریشه ضعف‌هایش در آن نهفته‌اند كه وی قادر به رودررویی با موقعیت روانی خود نیست و آنرا نمی‌پذیرد. اگر وی قادر به پذیرش این موقعیت روانی می‌بود هرگز دچار هراس نمی‌گشت.

خصوصیات شخصیت افراد روان‌رنجور

فرد روان‌رنجور خودبیمارانگار است. تمام تحقیقات انجام گرفته در زمینه کار بالینی نشان می دهند که افراد روان‌رنجور تاحد زیادی خودبیمارانگارند. یعنی در نظام فكری خودشان مرزی بسیار نازک بین سلامتی و اختلالات روانی می‌كشند و معتقدند رفتارهایی كه انجام می‌دهند ربطی به احساساتی كه می‌كنند و ربطی به افكار و مواضعی كه دارند ندارد. برای مثال فردی را درنظر بگیرید كه در اعماق وجودش خود را فردی ناموثر می‌داند. در محیط كارش از افراد دیگر دوری می‌كند و می‌گوید آنها مرا طرد كرده‌اند و نمی‌خواهند با من رابطه داشته‌باشند و به این دلیل خود را بدبخت و گوشه‌گیر, غمگین و افسرده می‌داند و افسرده هم می شود.

فرد روان‌رنجور تلاش می‌كند تا ناممكن‌ها را ممكن بگرداند. برای مثال فردی از اختلال تمركز شكایت می‌كرد و از روانشناس می‌خواست تا كاری بكند كه تمامی تصاویر ذهنی‌ای كه به هنگام تمركز بر روی یك چیزی در ذهنش جریان می‌یابند و باعت می‌شوند كه وی نتواند به تمركز مطلق دست بیابد را به گونه‌ای از ذهن وی پاك كند چون هر راهی را که خودش تا کنون برای اینکار انجام داده مثبت نبوده است. عقل سلیم حكم می‌كند كه چنین چیزی ناممكن‌است. ولی افراد روان‌رنجور می‌خواهند ناممكن را ممكن بگردانند و همواره نیز در زندگی برای عملی کردن این کارها تلاش کرده اند. كسانی كه خواهان رسیدن به تعادل كامل قوای ذهنی هستند باید این نكته را درك كنند كه اتفاقا تعادل قوای ذهنی كامل یعنی پذیرفتن این نكته كه چنین چیزی میسر نیست. برای کار و مطالعه متمرکز راههای سودمندی وجود دارند که می توان آنها را آموخت. اختلال در تمرکز می تواند به بسیاری چیزهای دیگر بستگی داشته باشد ولی خود را به شکل اختلال در تمرکز نشان دهد. برای هر این دو گروه راههای مناسبی وجود دارند ولی رسیدن به تمرکز و کاملیت مطلق با هیچ چیزی بدست نمی آیند.

فرد روان‌رنجور نمی‌خواهد با ترسها و هراسهایش روبرو شود. بنابراین سعی می‌كند از آنها دوری كند، آنها را انكار می‌كند، به ترسهایش جامه عقلانی می‌پوشاند و یا از جلوی آنها می‌گریزد. اما نكته مهم رودررویی با هراس است، در برسمیت شناختن وجود آن و رنج بردن از آن. با فرار از احساس هراس و ترس، این احساسات رفته رفته به اوج خود می‌رسند و هرگونه تدابیر دفاعی فرد در مقابل آنها بی‌اثر می‌شوند. ولی با برسمیت شناختن آنها نظام روانی فرد كه در طی سالیان دراز خودبزرگ‌بین شده‌است درهم خواهد شكست و فرد شروع به آموختن و بکار بستن کارهایی می کند که تا آنزمان از آنها فرار می کرده است و سپس عذابی كه فرد می‌كشد پایان می‌پذیرد.

فرد روان‌رنجور گرایش به واقعییت ندارد در واقعیت زندگی نمی کند و از واقعیت نمی‌آموزد. وقتی افراد غیر روان‌رنجور با واقعییات روبرو می‌شوند می‌توانند تشخیص بدهند كه چه چیز برایشان ممكن و چه چیز ناممكن است. آنها اول واقعییات را آن چنان كه هست می‌پذیرند؛ چه از آن خوششان بیاید چه نه، و از عدم موفقیت‌ها درس می‌آموزند و توانهای عقلی و احساسی شان را برای بهتر روبرو شدن با واقعییات می پرورانند. اما افراد روان‌رنجور بدون توجه به واقعییات تنها بر خواسته‌ها و انتظاراتشان تكیه می‌كنند. وضعیتی را كه مطابق خواسته‌هایشان نباشد انكار می‌كنند و در عین حال از سختی‌هایشان شكایت می‌كنند بدون آنكه حاضر باشند از ناکارآمد بودن رفتارشان درس بیاموزند. (انسان می تواند در تخیل خود مجسم کند که بال در آورده و به هرجا که می خواهد پرواز می کند. بدون قابلیت تخیل هیچ چیز نه اختراع می شود و نه بدست می آید. ولی تخیل قدم اول است. انسان برای پرواز در عالم واقعیت باید برای محدودیت هایش پاسخی بیابد و برای مثال جوابی برای غلبه بر نیروی جاذبه زمین پیدا کند.)

فرد روان‌رنجور می‌پندارد كه یا ممتاز از دیگران است و یا با آن‌ها فرق دارد. یكی از افراد روانرنجور از پنجره اتاق خود كارگری را دیده‌بود كه در زمستانی سرد مشغول به كار است و در یكی از جلسات درمانی می‌گفت: «اوه، من هیچ‌وقت نمی‌توانم حتی فکرش را بکنم که چنین كاری بكنم. ... آب سرد او را نمی‌آزارد. ولی من توانایی او را ندارم. من طور دیگری هستم و برای همین هم هرگز قادر به هیچ كاری نبودم». وی نمی‌توانست این نكته را ببیند كه آن كارگر نیز از كار خود در آب سرد درد می‌كشد و او هم نمی‌خواهد در آنجا كار كند.

انسان غیر روان‌رنجور از مشاهده هر چیز كوچكی به اندازه تجربه همان چیز احساس شادی و سرخوشی می‌كند و قدرت و زیبایی زندگی را در می‌یابد. اما توجه انسان روان‌رنجور چنان محصور در برآوردن احتیاجات روان‌رنجوری خویش است كه این نوع خوشبختی، آرامش و شوق را فراموش كرده‌است. برای همین هم رفته رفته احساس طبیعی خود را از دست می‌دهد.

فرد روان‌رنجور می‌خواهد بدون تلاش خوشبخت باشد. برای خوشبختی حقیقی باید انسان قادر به رودررویی با واقعییت باشد تا بتواند ایده‌آل‌هایش را بر بستر واقعیت متحقق بسازد، هرچقدر هم كه اینكار سخت و توام با درد باشد, هر قدرهم که امکان برآورده کردن آن به سرعت وجود نداشته باشد. اما فرد روان‌رنجور از تلاش واقعی بیم دارد و می‌خواهد به‌كمك روانشناس و یا كس دیگری و حتی به كمك جادو و جمبل خوشبخت بشود. وی اینرا درك نمی‌كند كه در زندگی تلاش و کار از یک سوی و رسیدن به آرزوها از سوی دیگر دو كفه یك ترازو را می‌سازند.

فرد روان‌رنجور دركنار خواست شكوفایی مطلقی كه دارد از احساس حقارت و ناتوانایی رنج می‌برد. افراد روان‌رنجور از این نُقطه‌نظر بسیار آسیب‌پذیرند و دائم از این احساس شكایت دارند كه بی‌ارزش و ناتوانند و در زندگی بیش از دیگران رنج می‌برند. یكی از افراد روانرنجور در یك جلسه درمانی می‌گفت: «اصلا اعتماد به نفس ندارم. ترجیح می‌دهم كه بمیرم تا با این خودِ بی‌اعتمادِ حقیرم زنده بمانم». هر انسانی در طول زندگی در موقعیتهایی قرار می گیرد که گاها نمی تواند آنطوری که می خواهد عکس العمل نشان بدهد. بسیاری از آدمها پس از این موقعیتها به محاسبه آن می پردازند و از اینراه تجربه ای بدست آورده و سعی می کنند برای بوجود نیامدن موقعیتهای مشابه توانایی های جدیدی در خود بوجود بیاورند تا دوباره به آن صورتی که برایشان ناکارآمد است رفتار نکنند. ولی فرد روانرنجور اتفاقا این مساله را درک نمی کند و با بیرون آمدن از آن موقعیت در برابر احساس ضعفی که به وی دست داده است سرفرود می آورد و خود را بخاطر داشتن چنین احساسی تحقیر می کند. به همین خاطر هم همیشه آماده گی اینرا دارد که در موقعیتهای مشابه دوباره احساس حقارت کند و از این فراتر حتی قبل از قرار گرفتن در چنین موقعیتهایی در درون خود می داند که احساس خطری در انتظارش است و یا برای بدور ماندن از چنین احساسهایی از رفتن به چنان موقعیتهایی پرهیز می کند.

با توضیحاتی که در باره خصوصییات روانرنجوری داده شد می توان گفت: مستقل از اینکه فرد تحت چه شرایط و موقعیتی زندگی می کند و مستقل از اینکه در زادگاه خود و یا در کشوری دیگر بسر می برد اگر برای روبرو شدن و پاسخ گفتن به نیازهای روزمره اش نظریات و افکار ناکارآمدی داشته باشد هر بحرانی را تبدیل به اختلال روانی می کند.

انسان موجودی است كه برحسب طبیعت خود نیل به زندگی، نیل به رُشد و نیل به فعالیت دارد. بسیار طبیعی است كه هركس ایده‌آل‌های خود را می‌سازد، تخیل می‌كند و آنها را می‌پروراند. اما در زندگی واقعی موانع بسیاری وجود دارند. آرزوهای ما نمی‌توانند همگی سریعا جامعه عمل بپوشند و خواست‌های ما همیشه و در هر حال دست‌یافتنی نیستند. انسان غیر روان‌رنجور با این واقعییات كنار می‌آید و به صیقل واقعی آن‌ها می‌نشیند هرچند كه این كار توام با اضطراب و نگرانی و درد باشد و هرچند كه وی در اینراه بخاطر اصل رویارویی با واقعیت چیزهای زیادی را باید كنار بگذارد و یا در آنها تجدید نظر بکند. وی این واقعییات را در می‌یابد و خود را بر واقعییات وفق می‌دهد و سعی می‌كند بر واقعییات مطابق امكان آن لحظه‌اش تاثیر بگذارد.

اما بعضی از انسان‌ها مملو از ایده‌آل‌ها، رویاها و تصورات هستند و از واقعییات زندگی (به معنای موانع رسیدن به خواستهایشان) می خواهند که آن واقعییات خودشان را مطابق خواست‌های آن‌ها بکنند و از اینکه این کار صورت نمی گیرد رنج می برند. تمام انرژی خود را در زندگی صرف این می‌كنند كه تفاوت میان خواسته های خود و واقعییات را به این شکل از میان بردارند که بجای روبرو شدن با محدودیتها و جواب دادن به آنها از واقعییات شکایت بکنند و چون با شکایت کاری از پیش نمی رود از ناتوانی خود رنج می‌برند. به دیگران بخاطر ناكامی‌ها و ناتوانایی‌های خود می‌تازند. و این آن رفتاری است كه در شخصیت روان‌رنجور ریشه عمیقی دارد.

ایده‌آل‌های مطلق‌ زمینه ساز اختلالات روانی هستند، اما در عین‌حال نشان‌دهنده خواست شكوفایی و رُشد انسانی نیز. به همین خاطر می‌توان در انسان روانرنجور اشتیاق انسان به جاودانگی را دید. كه این خواست تنها زمانی عملی می‌شود كه انسان روانرنجور به اصل گرایش به واقعییت روی بیاورد. در غیر اینصورت انسانِ در خودفرورفته و جدا از واقعییت، دركلیت خود تنها تصویری وارونه و مغشوش از تمنای رُشد و شكوفایی خواهد ماند. شخصیت روان‌رنجور یكی از امکانات رسیدن به خلاقییت در زندگی است كه تنها در صورت دُرُست هدایت شدن می‌تواند به شكوفایی و خلاقیت منتهی شود. بنابراین فرد روان‌رنجور انسانی است كه خطای غم‌انگیز زندگی‌اش در این نكته نهُفته است كه رُشد خود را قربانی رُشدِ ایده آلهای مطلق خود می‌سازد.

جمعبندی

هر انسانی برای ساختن و پابرجانگه‌داشتن سلامتی روانی احتیاج به روابط بین‌انسانی دارد تا در رابطه با انسانهای دیگر و در تاثیرگذاری و تاثیرگرفتن متقابل خودش را بیابد و موثربودن خودش را تجربه كند. برای ایجاد روابط بین‌انسانی باید در واقعییت زیست كرد.

به خودرسیدن و خودشناسی تنها در ارتباط با دیگران و در تاثیرگذاردن و تاثیرگرفتن متقابل ممكن می‌گردد. اتفاقا در این راه است كه انسان درمی‌یابد تفاوتهایش با دیگران در كجا است و آنجا, جایی است كه وی بعنوان «فرد»، بعنوان «خود» مطرح می‌شود. با گرایش محض به دنیای درون و زندگی با چیزهایی كه خاص آن دنیا است با دودستی چسبیدن به ایده‌ها و ایدئولوژی‌ها در بهترین حالت انسان روشنفكر دنیای درونی خودش می‌شود و بجای تجربه پرواز تنها به پرواز در عالم ذهن خود می‌پردازد.

زندگی در دنیای واقع به این معنا نیست كه انسان باید مطیع دیگران باشد و در مقابل پیرامونش كرنش كند. بلكه در این راه انسان می‌آموزد كه رفته‌رفته با پیروی از اصل تاثیرگذاری و تاثیرپذیری متقابل جایگاهی برای خودش بسازد و بر آن تكیه كند. این یك ایده‌آل است كه می‌گویند هر فردی باید خودش باشد و بدون تاثیرپذیری از دیگران خودش بماند. خودشدن یك راه است نه یك مكان. راهی است كه تمام عمر طول می‌كشد و در این راه انسان هر لحظه در موقعییتی قرار دارد كه توسط تاثیرگذاری و تاثیرپذیری متقابل جایی برای خود پیدا می‌كند.[7]

 

 

 

 

 

 

 

 

اختلالات شخصیت


شخصیت چیست؟

شخصیت یعنی « مجموعه‌ای از رفتار وشیوه‌های تفکر شخص در زندگی روزمره که با ویژگی های بی همتا بودن ، ثبات (پایداری) و قابلیت پیش بینی» مشخص می‌شود. از این تعریف چندین نکته قابل استنباط است.

·         بی همتایی و تفاوت :
شخصیت یک فرد بی‌همتاست و در عین بعضی مشابهت‌ها ، هیچ دو شخصیت یکسان و همسان وجود ندارد.

·         ثبات داشتن (پایداری):
اگر چه افراد در شرایط و محیطهای گوناگون در ظاهر رفتار متضاد و مختلفی دارند، ولی در طول زمان (مثلا چندین دهه) رفتار و واکنش و همچنین شیوه تفکر آنها دارای یک در ثبات نسبی دائمی است.

·         قابلیت پیش بینی :
با توجه کردن و مطالعه رفتار و نوع تفکر اشخاص می‌توان سبک رفتاری و تفکری افراد را با احتمال زیاد پیش بینی کرد. قابلیت پیش بینی رفتار با «ثبات در رفتار» رابطه متقابل دارد.

اختلال شخصیت چیست؟

·         آیا تابحال کسی را دیده‌اید که در برابر یک انتقاد ساده ، واکنش خشمگینانه شدیدی داشته باشد؟

·         آیا از خود پرسیده‌اید که چرا بعضی افراد انواع مختلف «خال کوبی» را روی پوست خود دارند؟

·         چرا بعضی افراد برای خود بعضی افراد برای خود ، خانواده و ... برنامه ریزی سختگیرانه دارند بصورتی که شرایط بحرانی هم حاضر به تغییر آن نیستند؟

شخصیت می‌تواند سازگار و یا ناسازگار باشد. «ناسازگاری» زمانی مطرح می‌شود که افراد قادر نباشند تفکر و رفتار خود را با محیط و تغییرات آن تطبیق دهند. سازگاری یا عدم سازگاری ارتباط نزدیکی با «انعطاف پذیری» دارد. یک شخصیت سالم با وجود ثبات و پایداری به میزانی از انعطاف‌پذیری بهره می‌برد. اما افراد ناسازگار در برخورد با موقعیت‌هایی که واکنش به آنها مستلزم تغییرات و تصمیمات جدید است، تفکر و رفتار انعطاف ناپذیری از خود بروز می‌دهند. بنابراین ، اختلال شخصیت یعنی «رفتارهای ناسازگار و انعطاف ناپذیر در برخورد با محیط و موقعیت ها»

میزان شیوع اختلال شخصیت

شیوع در جمعیت کلی

میزان شیوع اختلال شخصیت در کل جمعیت حدود 4 تا 6 درصد برآورد شده است. اگر چه در بین انواع مختلف شخصیتی تفاوتهای معنی‌دار وجود دارد برای مثال برآوردها برای اختلال پارانوئید حدود (0.5 تا 2.5 درصد) است در حالی که برای اختلال اجتنابی بین (1 تا 10 درصد) اعلام شده است.

شیوع در بین دو جنس

در میزان شیوع اختلال شخصیت بین دو جنس تفاوت های معنی‌دار دیده می شود برای نمونه در حالی که طبق برآوردهاا صداجتماعی واختلال وسواسی- جبری در مردان بیشتر از زنان است اختلال مرزی نمایشی و وابسته در زنان بیشتر از مردان (گاهی 2 برابر مردان) است.

درمان اختلال شخصیت

روان درمانی

روشی است که روانشناسان بالینی یا مشاور با استفاده از اقدامات «نیرو دارویی» اقدام به درمان اختلال می نماید و شامل انواع مختلفی است از قبیل «روان کاروی ، شناخت درمانی ، رفتار درمانی ، گروه درمانی ، آموزش مهارت های اجتماعی و... هدف از روان دمانی ، آموزش رفتارهای جدید همراه با اسجاد خودآگاهی و بینش در مراجع (دروان جو) نسبت به رفتار خود و اثر آن بر فرد و جامعه است. در درمان اختلال شخصیت اولویت با روان درمانی است.

درمان دارویی

در کنلار روان درمانی مواقعی وجود دارد که لازم است از دارو نیز استفاده شود تا فرآیند درمان تسهیل شود. دارو درمانی زیر نظر روانپزشک اعمال می شود و میزان و تعداد مصرف را او تعیین می کند. داروهای مورد استفاده برای درمان این اختلال بطور غیر مستقیم اثر خود در اعمال می کنند. برخی از گروهها دارویی مورد استفاده عبارتند از: ضد اضطرابها ، ضد افسردگیها،ضد جنون ها.

انعطاف پذیری

انعطاف پذیری به میزان تجربه پذیری فرد در مقابل محرکات گفته می‌شود. یک ویژگی شخصیتی که در افراد مختلف درجات آن متفاوت است و نوع واکنش افراد در مقابل تجارب جدید نشان می‌دهد.

 

ویژگیهای افراد انعطاف پذیر

اشخاص انعطاف پذیر هم درباره دنیای درونی و هم درباره دنیای بیرونی کنجکاو هستند و زندگی آنها از لحاظ تجربه غنی است، چون تجارب جدید را می‌پسندد و می‌خواهند آنها را لمس کنند. آنها گاه خود به دنبال تجارب می‌روند و سعی می‌کنند انواع مختلفی از تجربه را داشته باشند. آنها مایل به پذیرش عقاید جدید و ارزش غیر متعارف بوده و برای شنیدن و گوش کردن و بررسی عقاید جدید و اندیشه‌های نو رغبت نشان می‌دهند. آنها چسبندگی کمتری به عقاید خود ، یا به عقاید سنتی نشان می‌دهند. البته این مساله بدان معنی نیست که آنها همواره در صدد پذیرش عقاید جدید هستند. ممکن است چنین اتفاقی بیافتد یا نیافتد.

آنها تمایل دارند این ایده‌های جدید را بشنوند، بررسی کنند و مورد توجه قرار دهند، هر چند آنها را بپذیرند یا نپذیرند. این افراد هیجانی‌تر هستند و انواع مختلفی از هیجانات مثبت و منفی را تجربه می‌کنند و شدت تجربه این هیجانات در آنها بیشتر از سایر افراد است. اشخاص انعطاف پذیر غیر سنتی و غیر متعارف هستند. علاقمند هستند همیشه سوال کنند و آماده پذیرش عقاید سیاسی و اجتماعی اخلاقی هستند. این تمایلات به این معنی نیست که آنها افرادی غیر اصولی هستند و پایبندی به اصول و عقاید خود ندارند. یک فرد انعطاف پذیر ممکن است به سیستم ارزشهای خود مسئولانه پاسخ دهد و همچون یک سنت گرا از آنها دفاع کند.

ویژگیهای افراد انعطاف ناپذیر

افراد انعطاف ناپذیر افراد بسته‌تری هستند. تجارب جدید چندان برای آنها جذاب نیست و احساس راحتی بیشتری با تجارب قدیمی خود دارند. آنها تمایل دارند رفتار متعارف‌تری داشته باشند و دیدگاه خود را حفظ کنند. علاوه بر این در برخورد با تجارب تازه‌های آشناتر را ترجیح می‌دهند. بطوری که در انتخاب یک موضوع ، موضوعی را که آشنایی بیشتری با آن احساس می‌کنند، بدون در نظر گرفتن سایر عوامل با احتمال بیشتری انتخاب کنند.

در زندگی روزمره ممکن است رفت و آمد از یک مسیر را که به آن عادت کرده‌اند ترجیح دهند و به سختی حاضر به تغییر مسیر خود شوند. با اینکه این افراد حیطه محدودتری را برای فعالیت انتخاب می‌کنند، اما ثبات بیشتری در علاقه به حیطه فعالیت خود نشان می‌دهند. همچنین آنها تمایلی به حفظ وضعیت اجتماعی و سیاسی هستند. تغییرات جدید در این افراد کمی تنش و ناراحتی ایجاد می‌کند تا زمانی که به این تغییرات جدید خوگیری پیدا کنند.

انعطاف پذیری یا انعطاف ناپذیری ، کدامیک؟

از نظر روانشناسان افراد انعطاف پذیر ، افراد سالمتر و رشد یافته‌تری هستند. آنها در مورد تغییرات اجباری واکنش مناسبتری دارند و راحتتر آنهارا تحمل می‌کنند به عنوان مثال زندگی یک فرد انعطاف پذیر در یک زمینه فرهنگی متفاوت از فرهنگ خود آسانتر و قابل تحملتر خواهد بود تا یک فرد انعطاف ناپذیر که به سختی می‌تواند چنین شرایطی را تحمل کند. چنین تفاوتهایی را بین دانشجویان ساکن در خوابگاه براحتی می‌توان مشاهده کرد .

اینکه تطابق با شرایط جدید برای همه افراد با کلی سختی همراه است، اما افراد انعطاف ناپذیر ناراحتیهای بیشتری نشان می‌دهند. در هر حال و با وجود این مسائل ارزش انعطاف پذیری یا انعطاف ناپذیری بستگی به اقتضای شرایط و موقعیتها دارد. برخی موقعیتها متضمن انعطاف پذیری هستند و برخی شرایط انعطاف ناپذیری را بیشتر نیاز دارند. در واقع افراد هر گروه می‌توانند کارهای مفید و مؤثری در جامعه انجام دهند.

 

انعطاف پذیری و هوش

تحقیقات نشان می‌دهد که انعطاف پذیری با نمرات هوشی همبسته است. انعطاف پذیری مخصوصا با جنبه‌های مختلف هوش چون تفکر واگرا که عاملی در خلاقیت می‌باشد. اما انعطاف پذیری مترادف هوش نیست. برخی اشخاص انعطاف پذیر سطح هوشی خیلی پایینی دارند.

زمینه‌های انعطاف پذیری

زمینه‌هایی که افراد در آن انعطاف پذیری یا انعطاف ناپذیری مختلف هستند. مثل زمینه فعالیتها ، عقاید ، اندیشه‌ها ، احساسات و غیره. برخی افراد در زمینه فعالیت و عمل انعطاف پذیر هستند. آنها در فعالیتهای مختلف ، رفتن به مکانهای جدید و خوردن غذاهای غیر معمول و تفریحات متعدد و ... از خود انعطاف پذیری نشان می‌دهند. آنها تازگی و تنوع را در فعالیتها ترجیح می‌دهند و سرگرمیهای مختلفی دارند. برعکس ، افراد انعطاف ناپذیر در این حوزه تغییر در فعالیت برایشان مشکل است و ترجیح می‌دهند در وضعیت ثابتی باقی بمانند.

در زمینه عقاید نیز انعطاف پذیری افراد می‌تواند متفاوت باشد. افرادی که در این حوزه انعطاف پذیرند از محرکات ذهنی لذت می‌برند گرایش بیشتری به بحثهای فلسفی ، اجتماعی و سیاسی دارند. برعکس افراد انعطاف ناپذیر در این حوزه اطلاعات محدودتری دارند و تمام اطلاعات آنها محدود به حوزه کاری خودشان می‌شوند، نه به سایر مسایل اطراف آنها. در زمینه ارزشها نیز افرادی که در این حوزه انعطاف پذیرند، آمادگی برای امتحان مجدد ارزشهای مذهبی ، سیاسی و اجتماعی دارند. افراد غیر منعطف در این حوزه متمایل به پذیرش اقتدار و افتخارات سنتی هستند و سعی می‌کنند این افتخارات را حفظ نمایند. انعطاف پذیری در ارزش می‌تواند نقطه مقابل دگماتیزم یا جزم گرایی باشد.

آزمون نشو که یک آزمون شخصیتی است، انعطاف پذیری را به عنوان یک ویژگی شخصیتی مورد آزمون قرار می‌دهد. افراد انعطاف پذیر در حوزه‌های تخیل ، زیبا پسندی ، احساسات ، اعمال ، عقاید و ارزش ما را مورد سنجش قرار می دهد. افراد انعطاف پذیر در حوزه تخیل ، زندگی تخیلی فعالی دارند و تلاش می‌کنند تخیلات خود را گسترش دهند. افراد انعطاف پذیر در زمینه زیبا پسندی درک عمیقی از هنر و زیبایی دارند. نشو آنها را تکان می‌دهد، مجذوب موسیقی می‌شوند و به تئاتر یا سایر زمینه‌های هنری عشق می‌ورزند. افراد انعطاف پذیر در حوزه احساسات غم و شادی را عمیقتر از دیگران و شدیدتر احساس می‌کنند. در هر حال ممکن است فردی در یکی از این حوزه‌ها ، یا چندین حوزه دارای انعطاف پذیری باشد یا بطور کلی نمره انعطاف پذیری او در تمامی حوزه‌ها پایین باشد. [8]

اسکیزویید ها و اسکیزو تایپال

در زمینه اختلا لات و بیماریهای روانی... من هم سعی میکنم در همین نوشتار مبحث اختلالات رو خاتمه دهم البته اگر به مباحث روانشناسی پرداختم با نگاه دیگرو در زمینه های متفاوت خواهم پرداخت.این مطالب برای اطلاعات عمومی بود. بنده نیز علاقه ای به  بیماری ها ندارم. از جهتی روانشناس نیستم و فقط به مطالعه می پردازم.از طرف دیگر بعضی از دوستان هم علاقمند هستند.در زیر به ادامه بحث مطالب گذشته پرداخته ام که امید است مفید واقع گردد.

اختلا لات اسکیزوئیدی

در گذشته اختلالا ت اسکیزوییدی اصطلاحی بود که برای دو نوع از افراد متفاوت به کار می رفت :یکی کسانی که در ایجاد روابط اجتماعی اشکال دارند ،دیگری کسانی که نحوه ی عمل و صحبت کردنشان بیگانه و عجیب بود.

در گروه اول دو تیپ افراد وجود داشتند :یک تیپ،  ناتوانی در ارتباط با دیگران داشتند .....دیگری افرادی که احساس می کردند که روابط اجتماعی بی معنی است...کسانی که در گروه دوم قرار داشتند افردای بودند که صحبت یا رفتارشان همراه با تفکر یا احساس غیر عادی بود

افراد مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوییدی کسانی هستند کم حرف ، از لحاظ اجتماعی کناره گیر و منزوی که تما یل به تنهایی دارند. آنان عادات و فعالیتهای شغلی انفرادی را ترجیح داده، فاقد توانایی برای ارتباط گرم و نزدیک اجتماعی هستند آنها به ندرت احساسات خود را بطور مستقیم ابراز می دارند.. نه تنها روابط اجتماعی محدودی دارند بلکه به نظر می رسد که اشتیاق کمی برای آنها دارد به هر حال آنها غالبا مهارتهای اجتماعی محدودی دارند  مهارت اجتماعی آنها ضعیف است فاقد احساس لطیفه  گویی و شوخ  طبعی هستند و به نظر می رسد گسسته اند شاید به علت گسستگی اجتماعی مردان مبتلا به اختلا لات اسکیزوییدی به ندرت ازدواج می کنند ..زنان با احتمال بیشتری ازدواج می کنند ولی به صورت پذیرش ازدواجی است که به آنها پیشنهاد شده است نه اینکه خود در جستجوی آن برایند..پاسخهای هیجانی آنها یکنواخت و سرد است ناکامیهایی و نا ملایمات زندگی کمتر در انها موج بروز خشم را بو جود می آورد ..آنان اغلب مبهوت ،غرقه در خود،  پریشان خیال و بی علاقه نسبت به آنچه در اطرافشان می گذرد نیستند ولی به نظر اینگونه می رسند ...

اختلا لات اسکیزوتایپال

 ویژگی افراد مبتلا به اسکیزوتایپال : بیگانگی هایی در تفکر  ودر دریافت آن در ارتباط دادن به آن  ودر رفتار افراد مبتلا مانند اسکیزوتایپال  انزواطلب .از لحاظ هیجانی سطحی و از لحاظ اجتماعی بی مهارت هستند چیزهای که در محاور ه می گویند اغلب نا مفهوم است و منظور آنها را کسی متو جه نمی شود گسسته و پراکنده صحبت می کنند زیرا آنها یا لغات و عبارات غیر معمول بکار می برند. یا لغات معمولی را به طریقه ای غیر معمول مورد استفاده قرار می دهند ..همچنین اغلب اندیشه های خود را بطور نا آشکار بیان می کنند در بعضی مواقع هنگامی که استرسی وجود دارد افکار آنها رو به زوال گذاشته و ممکن است اندیشه هایی ابراز نمایند که به نظر هذیانی می رسند.....آنان معمولا نسبت به اطراف خود بد گمان خرافاتی و گوشه گیر هستند افراد اسکیزوتایپال بیشتر از حد متوسط در معرض خطر حمله ی اسکیزوفرنی در زندگی هستند[9]

توجه به فرد در كنار اجتماع:

دكتر فربد فدایی، عضو هیأت علمی دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی، مدرس روان شناسی و روان پزشكی كیفری دانشكده حقوق دانشگاه تهران و عضو هیأت رئیسه انجمن علمی روان پزشكان ایران در خصوص اولویت های اجتماعی دولت احمدی نژاد به خبرنگار ما می گوید:بسیاری از آسیب هایی كه در سطح كلان در جامعه تداوم پیدا می كند ناشی از مشكلات انفرادی روان شناختی و روان پزشكی است. بخش عمده ای از بزهكاران در واقع دچار اختلالهای شخصیتی ضد اجتماعی هستند یا قسمت عمده معتادان به موادمخدر مبتلایان با اختلال شخصیتی هستند. همچنین پدیده هایی مثل همسر آزاری، كودك آزاری، فرار نوجوانان از منزل، فحشا، تكدی گری با مسایل و بیماری های روانی و اختلالهای شخصیتی ارتباط دارد. این مقدمه را به این دلیل بیان كردم كه مشخص شود توجه به بهداشت روانی و افزایش امكانات و بهره گیری از نظریات مشورتی و برنامه ریزی توسط روان پزشكان دارای اهمیت ویژه ای است. وی تأكید می كند:دیده شده است كه مبتلایان به اختلال شخصیت ضد اجتماعی كه 75درصد بزهكاران و معتادان و قانون شكنان را تشكیل می دهند در دوران كودكی یا نوجوانی مبتلا به اختلال سلوك بوده اند كه یك اختلال روان پزشكی است كه در دوران كودكی و نوجوانی به سهولت توسط روان پزشكان قابل تشخیص و درمان است. در نتیجه به شخصیت ضداجتماعی در آینده تبدیل نمی شوند. وی یادآور می شود:چندسال قبل در یكی از مناطق حاشیه تهران تحقیقی انجام دادم و مشخص شد 19درصد نوجوانان دبیرستانی و راهنمایی اختلال سلوك دارند و این رقم بالایی است. این نوجوانان با امكانات كافی قابل درمان هستند در غیر این صورت 50 درصد آنان در جوانی و بزرگسالی دچار شخصیت های ضداجتماعی می شوند. همانها به شهرهای بزرگ سرازیر می شوند و آسیب های عمده ای را به وجود می آورند. دكتر فدایی تأكید می كند:رئیس جمهور باید به بهداشت روانی جامعه و كمك به تشكیل كلینیك های سرپایی تشخیص و درمان اختلالات اهمیت دهد و مطمئناً با درنظرگرفتن چنین مسایلی و برنامه ریزی مناسب می توان در جهت توسعه مادی و معنوی نقش بسزایی ایفا كرد.[10]

 

 



[1] . روانشناسی هیلگارد جلد دوم

[3] . Ich-Funktionen

[4] . Realitätsprüfung

[5] . Die Selbstwertbalance

[6]. Identität

[7] . www.rawanshenasi.de

 

[8] . www.daneshnameh.ir

 

[9] . www.soaad.blogfa.com/post-40. aspx

[10] . http://www.qudsdaily.net/archive/1384/html/4/1384-04-18/page10.html