توسعه: تعالي اخلاق

  نویسنده : غلام‌رضا خواجه‌پور                       

«وقتي آرتوركستلر در 1933 به شوروي سفر مي‌كند، جامعه‌اي مي‌بيند به‌كلي آشفته و درهم ريخته. اين كمونيست مومن به چشم مي‌بيند كه در جامعه آرماني‌اش هيچ چيز سرجايش نيست و هيچ سازمان يا دستگاه اداري درست كار نمي‌كند. كستلر در جايي از خود مي‌پرسد كه اين جامعه با اين همه آشفتگي چرا اصلا زنده و پابرجا مانده است. اما در جوابي كه خودش مي‌دهد نه پاي همبستگي جهاني را به‌ميان مي‌كشد، نه از ارتش سرخ حرف مي‌زند و نه رهبري حزب را عامل بقاي اين جامعه مي‌داند. كستلر از چند آدم ساده و معمولي ياد مي‌كند كه در طول سفر ديده و توجه‌اش را برانگيخته‌اند. افسري كه زن و بچه‌اش را در شهري گذاشته و به ماموريتي در سيبري مي‌رفته است. كارمندي كه در نبود امكانات به كار خود چسبيده بوده است.... و كستلر در اينجا مي‌گويد، همه اين «آدم‌ها» يك صفت مشترك داشتند. «همه كار خود را خوب مي‌شناختند و در شرايط دشوار خوب انجام مي‌دادند. به نظر او همين «آدم‌ها» بودند كه جامعه شوروي را زنده نگاه داشته بودند_»
تجربه و مشاهده اين كمونيست مومن از كمونيسم بي‌ايمان و امنيتي كه شوروي آن زمان باشد در يك كلام خلاصه مي‌شود: اگر آن آدمهاي ساده و معمولي كار و وظيفه خود را خوب نمي شناختند و خوب انجام نمي‌‌دادند، آن نظام مدتها پيش در همان اوان ظهور شايد سقوط مي‌كرد. به‌بيان ديگر، و به سخن پنج جامعه‌شناس برجسته‌اي كه كتاب «جامعه مطلوب» را نوشته‌اند‌‍، شاه‌كلمه مورد بحث چيزي نيست مگر «مسئوليت» يعني آن چيزي كه مستقيم و مرتبط با موضوعهاي ديگر، در آفريدن جامعه‌اي مطلوب نقشي سرنوشت‌ساز دارد. و مسئوليت باتوجه آغاز مي‌شود. ريچارد نيبور، عالم كلام‌شناس (
theologian)، در كتاب «خويشتن مسئول» (1936) بحث مي‌كند كه: «تمام عمل ما پاسخي است در برابر عملي كه از جانب ما سر مي‌زند، چرا كه ما در احاطه شبكه‌اي از روابط گزيرناپذير به‌سر مي‌بريم و در آن وصل مي‌شويم به انسانهاي ديگر، به جهان طبيعي، و نيز به آن واقعيت غايي كه همه چيز را در بر مي‌گيرد (خدا)». به تعريف نيبور مفهوم مسئوليت عبارت است از كنش يك عامل به منزله پاسخ‌گويي در برابر عملي كه از ناحيه او سرزده و بر ديگران آثاري گذارده است. اين تعريف در اصل روايتي از همان اصل كهن شرقي كارما است كه به‌موجب آن هر عملي پيامدهايي به‌بار مي‌آورد كه شخص عامل به احتمال با آنها روبه‌رو خواهد شد پس به قطع بايد پاسخ‌گو هم باشد: «به‌جز كشته ندروي_»
بااين‌حال اما، باز هم به‌عقيده آن جامعه‌شناسان، موفقيت و كامروايي فردي در زمانه ما گويا اغلب مانع از آن مي‌شود كه افراد تعهد و وظيفه خود در برابر ديگران را مدنظر داشته باشند، چه در روابط بي‌واسطه يا ميان
فردي و چه در فضاي عمومي. در هرصورت، مسئوليت شاه واژه‌اي است كه در واژه‌نامه اخلاق بايد خوانده شود. نبود يا نارسايي اخلاقيات بنياد بسياري بديها و نابسامانيها و جفاكاريها است.

انسان اقتصادي معقول
ضعف اخلاق فردي يعني سستي و كاستي اعتماد عمومي و هرچه اعتماد عمومي در جامعه‌اي كمتر باشد و تبعات آن بيشتر، پادرمياني و مداخله دولت بيشتر مي‌شود. يعني هرچه كمتر بتوانيم با يكديگر سازگاري و مدارا كنيم و كنار بياييم، دولت به‌ناگزير زيادتر دخالت مي‌كند تا ما را با يكديگر به‌راه آورد. ناگفته روشن است كه دخالت بيشتر يعني مقررات و قوانين عديده و پيچيده و اعمال جبر و تحكم. بررسيهايي كه نظريه‌پردازان اجتماعي كرده‌اند. از جمله جوزف نيدهام و فرانسيس فوكوياما، و دومي در كتابش «اعتماد» بحث كرده است همه گوياي آن است كه مقررات و احكام پرشماري كه براي تنظيم امور عمومي و روابط اقتصادي و اجتماعي پديد مي‌آيند، هزينه‌هاي معاملاتي را افزايش مي‌دهند و كارايي را كاهش. هزينه‌هايي كه در رقم كلان سربه فلك مي‌كشد. و اين تنها يك وجه قضيه است.
اجازه دهيد به اين موضوع از زاويه‌هاي گوناگون نگاه كنيم و وجوه ديگر را ببينيم. فوكوياما اين‌طور آورده است: «اگر افراد تنها بر گرايش نفع فردي (به‌اصطلاح معقول، كه بعد به حساب اين كلمه هم خواهيم رسيد) عمل كنند، آنگاه چيزهاي سرنوشت‌ساز ديگري چون تهور و سرزندگي، از خودگذشتگي، غرور، نيكوكاري، يا هرگونه فضايل ديگري كه به اجتماع‌ها قابليت زيست و بقا و تكامل تاريخي مي‌دهند، در ميان نخواهد بود.» و اين وضعيت وقتي به تمامي خود را نشان مي‌دهد كه ديده مي‌شود «انسان، اقتصادي، معقول» كه عقيده اقتصاددانان كلاسيك از سده هجدهم و هم‌انديشان امروزي آنها بوده است، و بنابرهمان عقيده اين انسان در پس بيشينه‌سازي نفع شخصي است و در عمل كسي از آب درمي‌آيد كه جز نفع‌جويي فردي پرواي ديگري ندارد و نفع فردي‌شان هم با منفعت جمعي و خيرعام سازگاري نمي‌كند. فوكوتساوايوكيچي كه او را از دلاوران فكري ژاپن عصرميجي شناخته‌اند، در كتاب «نظريه‌ي تمدن»، تمدن را چنين موجز و جامع تعريف كرده است: «تمدن تركيبي است از سطح معرفت و فضيلت جامعه در هر دوره يا مقطعي از تاريخش.» اما اين فضيلت از كجا مي‌آيد؟ فضيلت، مسئوليت، ازخود گذشتگي، عدالت و نيكوكاري، يا هرگونه صفات و سجاياي نيك و انساني ديگري در كل بركات و موهبتهايي است كه از آستين متبرك اخلاق جامعه در مي‌آيند. آستيني كه هرچه گشاده‌تر و پاكيزه‌تر، عدالت پابرجاتر و خيرعام گسترده‌تر_ از همين روست كه نابخردانه و گاه خطرناك است. آن‌طور كه مدافعان، پروپاقرص تكنولوژي سنگش را به سينه مي‌زنند، ساده‌انديشي كنيم و بپنداريم كه تكنولوژي تمام مسائل ريز و درشت جامعه را حل خواهد كرد. آن هم مسائلي مزمن كه چون كلافي درهم بافته يكي در ديگري فروبسته است. آن جامعه‌شناساني كه اشاره كرديم، جاي ديگري چنين مي‌گويند:
اين را مي‌دانيم كه وابستگي متقابل جامعه‌هاي امروزين در عين پيچيده‌بودن سست و شكننده هم هست. از همين رو ماندگاري، خيلي بيشتر از گذشته، بر اعتماد دوجانبه و نيك‌خواهي تمامي شهروندان استوار است و اين امر در مورد آن گروههاي جامعه كه كاركردهاي اساسي دارند صادق‌تر است، از جمله بازرگانان و صاحبان كسب وكار، نيروي انساني، دستگاه دولت، افراد كارشناس و اهل فن وحرفه. در شرايط موجود زمانه ما اقتصاد جامعه و توسعه اجتماعي در اصل بر مدار توانايي، حفظ نهادهايي مي‌چرخند كه اعتماد متقابل و مسئوليت اجتماعي و مدني را به ما منتقل مي‌كنند.

 اخلاق و تكنولوژي
اين را مي‌دانيم كه توسعه اقتصادي امروز حاصل نسبتي از «داده‌‌ها» است كه در آن ميان مواد اوليه كمتر سهم دارد و درعوض نوآوريهاي تكنولوژيك و سازماني اهميت و ارزش فزاينده مي‌يابند (مثلا، در يك اتومبيل كه نماد صنعت در نيمه اول قرن بيستم بود، مواد اوليه 30 تا 40 درصد ارزش آن را تشكيل مي‌داد؛ در يك تراشه‌ي الكترونيكي، كه محصول نمادي امروز است، مواد اوليه به‌زحمت يك درصد ارزش آن را تشكيل مي‌دهد). ولي اين راهم بايد دانست كه موسسات اقتصادي را نه بر پايه چنداني ثروتي كه توليد مي‌كنند بلكه براساس چگونگي توليد و توزيع آن ثروت بايد داوري كرد: آيا در جريان توليد ثروت، توانسته‌اند افراد اجتماع را به مشاركت در كار توليدي، يادگيري و امور عمومي درآورند؟ بله، مي‌دانيم كه تكنولوژي امكان بسياري برايمان فراهم مي‌كند و گاه تواني بي‌همتا در كار و توليد و توسعه كمي مي‌بخشد. اما تكنولوژي از هر رقم كه بگيريم
حتي پولكهاي سيليسيوم چگونه مي‌تواند اخلاق ما را اصلاح كند؟ اعتماد، دلسوزي و نيت خير بياموزد؟ وانگهي، تكنولوژي تيغ دو دم است، ممكن است همين بازمانده اخلاق پيشيني هم كه داشته‌ايم از بيخ ببرد و دور بريزد. دراينجا نمي‌خواهيم تفصيل دهيم كه همين اقتصاد الكترونيك، چه بي‌اخلاقيها و بلاهايي را مي‌تواند نازل كند، اما براي آنكه بحث را ابتر نگذاريم، يكي دو نمونه از يافته‌هاي جوئل كورتزمن مي‌آوريم.
كورتزمن كه اقتصادداني انسان‌گرا و دبير اجرايي نشريه‌ي «
Harvard Business Review» است در كتاب كم‌نظيرش، «مرگ پول»، چنين داد دل درآورده است:
«اكنون قضيه اين است كه سيستم الكترونيك هرمد و هوس و هيستري و جنوني را در هوا مي‌قاپد و به سرتاسر دنيا پخش مي‌كند. در نتيجه، عاملهاي اساسي اقتصادي، يعني توان يك شركت، كشش و برگشت‌پذيري اقتصاد يك كشور و ديگر عوامل عيني، ديگر چندان به‌حساب آورده نمي‌شوند و در عوض موج‌آفريني‌هاي دروغين است كه بازارها را به حركت درمي‌آورند. و بساط معركه چندان پهن است كه گاه حتي چيزهايي چون طالع‌بيني و اعدادشناسي و موج‌اليوت(
ELLIOT WAVE) بيشتر به‌حساب آورده مي‌شوند.» و جاي ديگر اين‌طور ادامه مي‌دهد كه «انديشه بنياديني كه در اقتصاد به‌روال ريشه كرده همچنان مدافع آن است كه بازار فقط يك سازوكار كشف قيمت است. اما اين انديشه ديگر بااوضاع و احوال غريب امروز نمي‌خواند زيرا اين انديشه طبيعت واهي رفتاري را كه بسياري معامله‌گران در پيش مي‌گيرند يا بسياري خريداران خريد مي‌كنند، ناديده مي‌گيرد. اين انديشه غافل است كه افكار بي‌خود، موج‌آفريني وسياه‌بازيهاي همه‌جور چه آثار و پيامدهاي ناموجه و مخربي بر حركتهاي بازار دارند.» كورتزمن نمونه بارز براي حرف خود مي‌آورد به‌اين شرح: «در روز 15 نوامبر 1991 كه بازار سهام 3/120 واحد پايين افتاد هيچ اتفاقي در پهنه جهان رخ نداده بود كه موجب شده باشد وضعيت اقتصادي جهان نسبت به 14 نوامبر تفاوت اساسي كرده باشد. هيچ شركت بزرگي ورشكست نشده بود، هيچ كار و اطلاعاتي را دولت منتشر نكرده بود، هيچ ادغامي صورت نگرفته بود و هيچ معامله كلاني به هم نخورده بود. فقط اين بود كه آن روز براي تكان خوردن بازار روز به نسبت مساعدي بود، گو كه براي عده‌اي هم پريشان‌كننده. همين بود كه دست نامرئي از آستين بيرون آمد.» و اين وضعيت در جامعه‌اي رخ مي‌دهد مثل آمريكا كه مكتب اقتصادي هايك فريدمن (HAYEK-FRIEDMAN) شكل نونواري از رقابت دارويني را وارد صحنه بازار كرده است. رقابتي كه در هيچ جا عملي نيست مگر به قيمت پيامدهاي تباهي كه دير يا زود مي‌رسند. چنين وضعيتي يعني معامله به خاطر معامله و سفته بازي براي شكار بي‌پروايانه ‌سود: و در بنياد، نبود اخلاق_
مويت رو اسميت سير انديشه پيشرفت در آمريكا را بررسي كرده و نشان داده كه مفهوم پيشرفت از زمان تامس جفرسون تا به امروز دگرگون شده است، ليكن نه در جهت تحولي بالنده و ابعادگستر بلكه بعدزدا و كاهنده. به‌سخن ديگر، بينش جفرسوني زوال يافته است. او كه از معماران اوليه نظام حكومتي آمريكا بود پيشرفت را در نهايتش رشد جامعه‌اي مي‌ديد كه ارزشهايش بيش از همه براي آزادي و فضيلت باشد و ادب و روح و روان انسان را بپرورد و پالايش بخشد و نه تنها از نظر او و ديگر همقطارانش در سالهاي 1780 بلكه در نظر آمريكاييان اواخر قرن هجدهم نيز خطوط نازكي بود كه فضيلت را از فساد، آسايش را از انحطاط و تمدن را از توحش جدا مي‌كرد.
اينجاست كه ديده مي‌شود جامعه‌اي آن همه تكنولوژي‌اش پيشرفت مي‌كند اما معناي پيشرفتش مستحيل و فسرده مي‌شود. پس، علم و تكنولوژي به ما نمي‌گويند كه زندگي يعني چه. پاسخ به اين پرسش را بايد در ادبيات، هنر و معنويت جست.

اصل بي‌استثنا
اخلاق، اخلاق و اخلاق بايد درتنيده هركاري باشد كه مي‌كنيم. هر عملي كه از ما سر مي‌زند، خواه جنگ‌كردن باشد، خواه عشق ورزيدن. نمونه بدهيم؟ اگرنه همه دست كم عده‌اي از خوانندگان اين نوشته از جنگ الجزاير با فرانسويان مي‌دانند. در آن جنگ كه به‌خاطر استقلال بود، دليرزن ميهن پرستي، كه جميله پوپاشا بود، در يك پادگان ارتش فرانسه در الجزاير بمبي ساعتي مي‌گذارد اما وقتي بيرون مي‌آيد جلوي در پادگان زني فرانسوي را مي‌بيند كه دست دختربچه‌اي در دستش وارد پادگان مي‌شوند. دغدغه‌اي انساني به ذهن آن چريك مي‌افتد كه مبادا دو انسان بي‌گناه (آن زن و بچه‌اش) نيز در انفجار بمب او قرباني شوند. وقتي بر مي‌گردد بمب را بردارد دستگيرش مي‌كنند و بعد هم آن اسارت و شكنجه‌هايي كه بر او مي‌گذرد. پس اخلاق در جنگ چه مي‌تواند باشد؟ اريك‌هارث فيزيكدان در بحثي پيرامون «آگاهي» به داستاني كه در كتابي خوانده اشاره مي‌كند تا نوعي دغدغه برآمده از حساسيت اخلاقي را نشان دهد. داستان در حوالي منطقه‌اي روستايي در لهستان مي‌گذشته و از زماني در قرن نوزدهم بوده است كه مبارزان لهستاني در كارزار پيكاري آزادي‌بخش با روس‌هاي سلطه‌گر بوده‌اند:
گروهي چريك لهستاني عده‌اي افسر روس را اسير كرده، در برابر درختان حاشيه جنگلي به خط كرده‌‍‌اند و قصد دارند آنها را به گلوله ببندند. اقدام لحظاتي به تعويق انداخته مي‌شود چون يكي از لهستاني‌ها خاطرنشان مي‌كند كه مي‌توانند لباسهاي نونوار روس‌ها را از سرتاپا درآورند و خودشان بپوشند و حيف است كه آن لباسها با گلوله سوراخ سوراخ شود. ديگر همرزمان هم موافق‌اند. به اسيران گفته مي‌شود لباسشان را درآورند. جوخه آتش دوباره موضع مي‌گيرد. اما دوباره كار به تعويق مي‌افتد. اين بار موضوع آن است كه لهستانيهاي فاتح مي‌بينند به تيربستن عده‌اي آدم لخت و لرزان ديگر چيزي نيست كه بشود همچون تكه‌اي از عظمت پيكار در جنگي آزادي‌بخش به‌حساب آورد. دوباره تفنگهاي سرپر پايين آورده مي‌شود و به اسيران مي‌گويند لباس بپوشند، و بعد تيربارانشان مي‌كنند».
همه جا مي‌توان بااخلاق رفتار كرد. حتي در 1664 جان ميلتون تربيت را چنين تعريف كرده است: «تربيت فرايندي است كه به انسان ياد مي‌دهد چه در جنگ چه در صلح، ماهرانه، عادلانه و بلندنظرانه عمل كند.» در عرصه باشكوه و بي‌بديل عشق هم كه فداكاري و ايثار و اخلاق فراوان بوده است. مثلا، جك لندن، رمان‌نويس پرآوازه‌اي كه محبوب‌ترين نويسنده كارگري آمريكا در قرن بيستم مي‌شناسندش، و هم اوكه حوادث رمانهايش در مناطقي سخت و يخ‌بندان از سرزمين آمريكا مي‌گذرد، رمان كوتاهي دارد به‌نام «جيزاوك»، خواندني است_ جيز اوك زن جوان و سرخ‌پوستي است كه به مردي سفيد، دل مي‌بندد و شور و عشق مي‌ورزد، اما وقتش كه مي‌رسد براي حفظ زندگي موجود مرد محبوبش فداكاري مي‌كند و خود را محروم. و اينها از قابليتهاي انسان حكايت مي‌كند و فضايل انسان.
گاندي چند چيز را به‌‍‌عنوان گناهان بزرگ برشمرده است، كه چهارتايش اينها است: عشق بدون ايثار، لذت، بي‌وجدان، سياست بدون اصول، تجارت، بي‌اخلاق. اين چهارمي از آن رو بسيار در خور توجه و چشم‌پوشي ناپذير است كه عمده حوزه‌هاي فعاليت ودلمشغوليهاي انسان امروز به اقتصاد (اگر نگوييم تلاش معاش) ختم مي‌شود. همان‌گونه كه زماني در تاريخ همه راهها به رم. و درست از همين روست كه ما موضوع اخلاق در اقتصاد و تجارت را به دفعاتي بيشتر از بقيه موضوعها به بحث مي‌سپاريم.
همين‌جا و پيش از ادامه بحث اجازه دهيد اشاره‌اي كنيم تا از برداشتي كه از نظر منطقي احتمالش هست پيش‌گيري شود و آن اين است كه نگارنده مدافع ايدئولوژي يا دبستان فكري يا نظام اقتصادي خاصي نيست، كه اين گفته البته به معني نداشتن نظام فكري منسجم هم نيست. وي نه طرفدار اقتصاد برنامه‌اي است نه سرسپرده اقتصاد بازار. چون معتقد است كه نه هيچ جادويي در برنامه‌ريزي هست و نه بركات و كراماتي از آستين بازار خيلي آزاد درمي‌آيد. آنچه دلمشغولي اوست و نيز مايه دلگرمي و اميدش، چيزي نيست مگر عقيده‌اي خوش‌بينانه به تعالي تبار انسان و كمال پذيري‌اش. ولي اگر خوش‌بيني فقط نتيجه انديشه برآمده از وضعيت موجود بود، پس آنقدر بدبين و نوميد مي‌شد كه شايد ديگر جايي براي بحث نمي‌ماند. آري، دليل براي نوميدي بسيار است اما براي نوميدي وقت هم بسيار است. اكنون بياييد به اخگر ذهن انسان اميد داشته باشيم، زيرا همان‌گونه كه آنتونيوگرامشي گفته است: «خوش‌بيني موضوعي مربوط به انديشه نيست، موضوع اراده است».

دستهاي نامرئي يا آزاد
هر شيوه اجتماعي كه كيفيت هستي انسان را بپرورد يا بازآفريند و برايش زندگي شايسته و در شان فراهم سازد، درست است، خواه برنامه‌پذير باشد خواه بازارپسند. البته اين هم هست كه اقتصاد بازار يك چيز است و رهاكردن زندگي جامعه به‌دست بازار چيزي ديگر. دويست سال پيش آدام اسميت كاشف «دست نامرئي»اي بود كه در عرصه اقتصاد و اجتماع نفع فردي را با خيراجتماع هماهنگ مي‌كرد. جورج براك وي، اقتصاددان، انسان‌گراي روزگار ما، مي‌گويد: «اين دست در آن تاريخ دستي آزادي‌بخش بود كه نياكان ما را از قيدوبند و سيطره خودكامگان حكومتي و كليسايي درآورد و به زندگي‌شان رشد و بهبود بخشيد. اما اكنون به دست كرختي تبديل شده كه بر فعاليتهايمان سنگيني مي‌كند و محيط زيست‌مان را تباه.» مي‌توان گفت فراتر از اين است. اين دست نامرئي امروز فقط سنگيني نمي‌كند، سنگدلي و بي‌رحمي هم مي‌كند. اقتصادداناني كه مدافع بازار بي‌قيد وشرط هستند يا كساني كه هنوز مي‌انديشند مي‌توان از«بگذار بكنند، بگذار بگذرند» (
LAISSER FAIRE, LAISSER PASSER) بازهم پيروي كرد. به‌احتمال هم اين حرف را نمي‌پسندند و هم شايد به يافته بديع آماريتاسن به ديده غفلت مي‌نگرند. آماريتاسن، اقتصاددان هندي و برنده نوبل اقتصاد در 1998 پس از چهل سال غوطه‌وري در فقرشناسي جهان، درآورده است كه: «در تمام فقر و فلاكت‌هايي كه بر سر و روي انسان مي‌بارد و به‌ظاهر به‌سبب قهر عوامل طبيعي است، درواقع دست پنهان انسان در كار است.» حال، اين‌طور به‌نظر مي‌رسد كه اين دو دست، دست نامرئي آدام اسميت و دست پنهان آماريتاسن اكنون يكي و يگانه شده باشد و هردو از يك كاسه مي‌خورند- دستي كه به سوداگري بي‌امان تبديل شده و از آستين معامله به‌خاطر معامله در مي‌آيد. باز بايد نقلي از كورتزمن بياوريم: «مثلا، دست نامرئي موجب مي‌شود بورس سهام در روزي مانند 19 اكتبر 1987 به‌طرزي غيرمنتظره دستخوش آشوب و اغتشاش شود و سهام سقوط كند، حال آنكه در آن دوشنبه نسبت به جمعه 16 اكتبر (يعني پس از تعطيلات هفتگي) هيچ رويدادي يا عاملي عيني اتفاق نيافتاده بود تا موجب نابساماني اقتصادي شود. اما شاخص داوجونز 508 واحد در بازار سهام سقوط كرده بود.» و آيا نديده‌ايم و نيانديشيده كه چگونه در جايي ديگر مثل همين‌جا ظرف چند روز سكه پنجاه درصد افزايش بها پيدا مي‌كند. شمار اندكي به درهم و دينار بادآورده مي‌رسند و خيلي بي‌شمار بايد با سختي بيشتري سر كنند؟ اين‌طور بگوييم، دست نامرئي يا پنهان مي‌تواند موج بيافريند و مي‌آفريند و موج هم بازارها را تكان مي‌دهد (تكاني مهلك براي عده‌اي و مبارك براي عده‌اي ديگر). اگر دست نامرئي از آستين «انسان اقتصادي معقول آزمند» (rationally greed economic man) درآمده باشد، نوسانات كم دامنه‌تر و مهارپذيرتر است، اما چنانچه از سوداگر و سفته‌باز قهار باشد به قيمت پايمال شد‌گي و خانمان‌سوزي افراد ضعيف و ناتوان تمام مي‌شود و چندان كه مپرس.
نمونه ديگر از اين اوضاع بياوريم و بحث اخلاق يا بي‌اخلاقي در جهان اقتصاد و تجارت را ببنديم. اين دستهاي نامرئي در دهكده مك لوهان اكنون مي‌كوشند روان‌شناسي توده(
mass psychology) را بشناسند و بازنمايي كنند. يعني به تعبير عاميانه، لم كار بازار و رگ قِلقلك خلايق را پيدا كنند تا باز هم بازارها را تكان دهند و بي آنكه خودشان از جا تكان خورده باشند يا قطره‌اي عرق ريخته، هنگفتي پول به كيسه بريزند و ثروت بادآورده ببرند. پس، از قرار ظاهر، انسان اقتصادي «معقول» آزمند، يكي از صفتهايش را از دست داده است. معقوليتش را. در نتيجه مي‌ماند، انسان اقتصادي آزمند_
و نتيجه آنكه، همان‌گونه كه براك‌وي مي‌گويد: «اين بلايي در دنياي اقتصاد است كه عاقبت گريبان هر جامعه‌اي را مي‌گيرد كه ميان پاداشهاي ممتاز و محروم نابرابري بسيار زياد ايجاد مي‌كند. در نظريه حقوق مسلم دانسته مي‌شود كه يك قانون نه‌تنها بايد عادلانه باشد بلكه عادلانه هم ديده شود. در اقتصاد اين قضيه طور ديگر است. يعني در آنجا در مورد يك سياست يا شيوه، منصفانه بودن در عمل مهم‌تر است تا منصفانه شناخته‌شدن در نظر. اين امر به‌ويژه وقتي صادق‌تر است كه موضوع بر سر سياستها يا سيستم‌ها و روشها و يا هرشرايطي باشد كه نتيجه نهايي‌اش بي‌عدالتي در توزيع پاداشهاست».

آموزه‌ها
اين اصل بنيادين كه اخلاق بايد تنيده در تمام گوشه و كنار زندگي ما و حاكم بر رفتارهايمان باشد. همان‌طور كه اشاره شد، فقط از آن نيست كه اقتصاد توسعه و انسان‌مدار در گرو آن است بلكه در ضرورت زندگي انساني و به تمامي انسان بودن، است. به‌سخن ديگر، هم اصول اخلاقي شرط بنيادين توسعه است و هم تعالي اخلاقي نتيجه حتمي آن. و به سخن سعدي در اين است كه:
آدميزاد طرفه اكسيري است
از فرشته سرشته يا حيوان
گركند ميل اين شود بد از اين
ور كند ميل آن شود به از آن.
اين ميل و اميال دوگانه و تناقض‌جو چگونه در فردفرد جامعه پديد مي‌آيد و به كنش و كنشگري تبديل مي‌شود؟ پدران ما همواره گفته‌اند: «نگاه به دست خاله كن، مثل خاله غربيله كن.» به دست چه كسي بايد نگاه كرد؟ چگونه بايد آموخت و پيشه كرد؟
فرض كنيم كه جامعه‌اي به‌طور جدي قصد داشته باشد برابري حقوق اجتماعي زنان را بجا آورد و رفع تبعيض برآنان كند. جز آن است كه در پايه و بنياد بايد انديشه چنين امر انساني را به باور همه، به‌ويژه مردان، درآورد؟ يعني ابتدا ذهنيت‌پروري كند، آن هم از راه پرورش فرهنگي، كه اغلب هم زمان مي‌‌برد ولي نتايج‌اش نيز ديرپا و بنياد درانداز است. اين نمونه را كه آورديم از جمله آن امور و ضرورتهايي است كه «
كميسيون مستقل جمعيت و كيفيت زندگي» (The Independent Commission on Pupulation and quality of life) در گزارش خود (1996) تاكيد كرده است. در اين گزارش كه عنوان «به فكر آينده باشيم: كاري كنيم كه زندگي در دهه‌هاي آينده به زحمت‌اش بيارزد» بر پيشاني دارد، چنين آمده است:
«چون توليد انساني و بهزيستي نسلهاي آينده بستگي به وضعيت زنان دارد، در گامهاي محوري براي توسعه، تواناسازي زنان براي مشاركت كامل در زندگي اجتماعي و اقتصادي بايد كانون توجه باشد و زمينه بهره‌مندي آنها از مزاياي كامل كيفيت زندگي و پيشرفت فراهم شود (....) براي بجاآوردن و به‌رسميت شناختن نقش محوري زنان در تمام فرايندهاي اجتماعي و رشد و توسعه، همراه با سياست و برنامه‌هاي چندگانه ديگر، ضروري است كه آگاهي مردان و پسران در اين موضوع تعالي بخشيده شود تا در برابر قدرت يابي زنان مقاومت نكنند.» اين‌طور بگوييم، ذهنيت مذكر بايد بااين انديشه دمخور و سازگار شود كه زن يك انسان است و تبعيض بر زن ناانساني. كميسيون ادامه مي‌دهد: «همين‌طور، اين را نيز لازم مي‌دانيم كه مطالعات نظام‌مندي درباره آثار و عواقب خشونت، تمايلات و روابط جنسي، و مصرف‌گرايي در رسانه انجام مي‌شود. نظامهاي آموزشي نقش سرنوشت‌سازي در ترويج ارزشهاي عمومي و ضروري براي بهبود پايدار كيفيت زندگي دارند (....) اگر قرار باشد كه آموزش بناي جامعه‌اي مراقب و دلسوز را بسازد. پس آموزش، ديگر كالايي براي پيشرفت شخصي و منحصر به‌ارزش اقتصادي نخواهد بود. اكنون بايد كانون توجه خود را براين قرار دهيم كه قابليت بي‌چون و چراي آموزش را در اين راستا به‌كار گيريم كه به همه بياموزيم چگونه به خود بياموزند. به‌عبارت ديگر، ياددهيم كه ياد بگيرند، و بهتر از آن: ياد بگيريم كه ياد بگيريم (
learn to learn).
اين كميسيون، كه معتقد است ظرفيت نوع‌پروري آدمي حدومرزي ندارد، جايي ديگر از پيشنهادهايش چنين آورده است: «وقت آن رسيده است كه از دايره تنگ بنياد مادي بقا فراتر رويم. اكنون نيازمند آنيم كه ظرفيتهاي چندگانه‌ خود، از جمله روحي رواني، را طوري سامان دهيم تا بتوانيم به فكر يكديگر باشيم و اين چيزي است كه نقشي تعيين‌كننده در پيشرفت و بقاي نوع انسان دارد. اخلاق مراقبت، يعني همان چيزي كه وجه مشخصه نوع بشر است، بر منطق اقتصادي چيره مي‌شود و مي‌تواند فردگرايي و آز را از ميان بردارد. به فكر خويش‌بودن، به فكر يكديگر بودن، و به فكر محيط زيست بودن در كل پايه و اساسي را تشكيل مي‌دهد كه مي‌توان بهبود پايدار كيفيت زندگي را بر آن استوار داشت. اخلاق مراقبت يعني پارادايمي نو، پارادايمي سراسر نو: اخلاق مراقبت.»
ماسارو يوشيموري در شرحي درباره تحول موسسات اقتصادي ژاپن بعد از جنگ جهاني دوم، اظهار مي‌كند كه ژاپن در پاسخ به ضرورتهاي تاريخي خود، ضمن انحلال تراست‌هاي خانوادگي، 3600 مدير جوان را به جاي مديران سابق به‌كار گماشت، 3600 مدير جديدي كه چيزي با خود نداشتند مگر جواني و مسئوليت. شايد همين بوده باشد كه لسترتارو در تفاوت ماهوي مدير ژاپني از غيرژاپني گفته است: «مدير ژاپني مي‌گويد، اول ژاپن، بعد سازمانم، بعد خودم. اما غيرژاپني اين ترتيب تقدم را معكوس مي‌كند.» البته منظور لسترتارو از «ژاپني» نبايد صفتي نسبي معطوف به مليت ژاپن باشد بلكه ناظر به منش و بينش ژاپني است. چرا كه جك ولش كه ژاپني نبوده است، كسي كه دست كم دوبار جنرال‌الكتريك (
GE)را از بحران و ورشكستگي نجات داد و كسي كه در پاسخ پرسشي گفته بود: «از تمام درسهايي كه در مديريت آموختم، بزرگ‌ترينش درستكاري بوده است» چنين اعتقادي داشته است.
براي آنكه اين پاره‌هاي چندگانه‌ معرفت و فضيلت اجتماعي را كه ضرورت پابرجاي هر توسعه‌ انساني است در سرجمعي بگنجانيم، بايد مفهوم ديگري را بياوريم كه آن نيز كلمه‌اي كليدي از اين گفتار است، مفهومي كه در سرمايه اجتماعي كانون بحث و تاكيد است: آميزش اجتماعي (
sociability). اين واژه كه معناي سردستي‌اش «اجتماعي بودن» است، به جامعه‌پذيري ساده خلاصه نمي‌شود. از همين رو نگارنده معادل آميزش اجتماعي را براي آن درنظر گرفته است.

بررسيهايي كه درباره نتايج طرح مارشال انجام شده نشان داده است كه هيچ جادويي در برنامه‌ريزي نيست و مي‌دانيم كه طرح مارشال بزرگ‌ترين و بلندپروازانه‌ترين طرح اقتصادي در تاريخ طرحهاي اقتصادي تا به امروز بوده است. طرحي كه آمريكا تدبير كرده بود تا به كمك آن كشورهاي اروپاي ويران از جنگ، اقتصاد خود را بسازند. اكنون ديگر همه مي‌دانند كه اين طرح در همه‌جا نتيجه يكساني به‌بار نياورد. مثلا، در اروپا، هلند و آلمان و بخشهايي از فرانسه و ايتالياي شمالي واقعا رشد كردند و توسعه يافتند. اما ديگران بهره چنداني نبردند. حتي نتايج اين طرح در شمال ايتاليا و جنوب آن يعني در كشوري واحد به‌گونه‌اي حيرت‌انگيز متفاوت از كار درآمده بود. ايتالياي شمالي كه به نسبت داراي رونقي بيشتر واقتصادي خلاق بود، رونقي تازه مي‌گيرد اما ايتالياي جنوبي به وضع سابقش باقي مي‌ماند، عقب‌افتاده و فقرزده با اقتصادي منفعل. يان ياكوبس اقتصاددان مي‌گويد: «ايتالياي جنوبي گشايش و توسعه را بر پايه توانايي خود قرار نداد و روي خود حساب نكرد.»
بيشتر دانشوراني كه الگوها و مسيرهاي توسعه را پژوهيده‌اند، به‌اين نتيجه مشابه رسيده‌اند كه معماي توسعه در قابليت نامشهودي (و نامحسوبي) است كه به آن سرمايه اجتماعي مي‌گويند. نويسندگان ديگري چون ماكس دوبلين واژه «متن
»(context) را براي اين مفهوم به‌كار برده‌اند. چه متن بخوانيم چه سرمايه اجتماعي، اين مفهوم در كليتش اجزايي در خود دارد كه اينهاست: مجموعه‌اي از نهادها و شبكه‌هايي كه در هماهنگي و توان‌افزايي همديگر فعاليت مي‌كنند، نيروي انساني كارآمد در عرصه‌هاي كار و توليد اجتماعي (كه لزوما همه‌شان دانش‌آموخته عالي هم نيستند)، بافتي از آداب و عادات و سنتهاي اجتماعي كه در سازگاري و مساعدت با الگوهاي توسعه به سر مي‌برند يا دست‌كم در تضاد نيستند. تمام اين چيزها را ايتالياي شمالي در جريان طرح مارشال داشته ولي جنوب ايتاليا نداشته است. همين‌ها را ژاپن نيز از انقلاب ميجي در تداركش بوده و پس از جنگ به منصه ظهور رسانده است.
آميزش اجتماعي در گستره خود متضمن حشرونشر بشري درآميخته با حسن نيت و اعتماد است. در چنين متني، همان‌گونه كه دوبلين مي‌گويد: «افراد در كنش متقابل با ديگران بر آثار و نشانه‌هاي بيروني و سازوبرگ‌هاي پول و قدرت و احكام تكيه نمي‌زنند، بر منش و منابع دروني استوار مي‌شوند، اخلاق به خرج مي‌دهند و اعتماد مي‌ورزند.
متضاد چنين بافت و بستري، آن شرايطي است كه همه يكديگر را رقيب، حريف و حتي دشمن به‌حساب مي‌آورند و تمام نيروها در برخورد مقابله‌جويانه هدر مي‌رود و بيشترين خلاقيتها در درگيري و نزاعها به‌كار مي‌افتد. اين است كه امروز شماري از متفكران مراقبت را برابر نهاده رقابت شناخته‌اند. به‌زبان جامعه‌شناختي، كنش متقابل اجتماعي يا پيوسته است يا گسسته. اولي به همكاري، مشاركت، هماهنگي و همياري مي‌انجامد و اثر هم‌افزايي دارد، و دومي به‌شكل رقابت، سبقت‌جويي، ستيزه و جنگ و گريز بروز مي‌كند. كنش پيوسته به تعبير دوبلين «وصل» است كه زندگي را بر پايه‌ «آشنا» و «آشنايي» بنياد مي‌نهد و آن دگر «فصل» است برخاسته از «دوري» يعني ديگرگريزي و ديگرستيزي.
فوكوياما در كتاب «اعتماد» مي‌نويسد: «آميزش اجتماعي خودجوش آثار و نتايجي دارد كه به‌آساني نمي‌توان درآمارهاي درآمد كلي به‌وجود آن پي برد. نوع بشر در عين حال كه موجودي تقريبا خودخواه است، دنده‌اي اجتماعي هم دارد كه از انزوا، گريزان و خواهان حمايت و بازشناسي از ديگران است. اما بازار به خودي خود نمي‌تواند مدرسه‌اي براي آميزش اجتماعي باشد. يعني ميداني براي دادن فرصت و انگيزه به افراد براي توانگرسازي يكديگر. قابليت همكاري به‌لحاظ اجتماعي به عادات و آداب و سنتها و هنجارهاي از پيش موجود بستگي دارد، آنها نيز خود در ساختن بازارها و راه‌بردنشان دخيل هستند.» بعد اين‌طور نتيجه مي‌گيرد كه: «پس، يك اقتصاد بازار موفق مي‌تواند ساخته سرمايه‌ اجتماعي باشد. اگر دومي فراوان باشد، بازارها و امور سياسي و دموكراتيك هم توسعه مي‌يابند. آنگاه بازار مي‌تواند نقشي واقعي در مدرسه آموزش اجتماعي ايفا و نهادهاي دموكراتيك را تقويت كند. سرمايه اجتماعي بسنده بخشهاي جامعه را خود، سامان‌بخش مي‌سازد.» فوكوياما، باز در اين خصوص نظري را بيان مي‌كند كه عين عقيده ماكس دوبلين است: «چنين متن اجتماعي تنها بر قانون و مقررات استوار نيست بلكه بر افراد خويشتن‌دار قوام و دوام مي‌يابد. اگر اين افراد باهم مدارا نكنند و حرمت يكديگر را نگه ندارند يا به قواعد و قراردادهايي كه خود ساخته‌اند گردن نگذارند، آنگاه به دولتي زورآور نياز است تا هريك را با ديگري به‌راه آورد.» از اين قرار، هرچه همكاري و همبستگي كه زاده اعتماد است بيشتر باشد، مداخله دولت كمتر و مقررات وهزينه‌هايش نيز كمتر است. در عوض، كشوري كه سرمايه اجتماعي‌اش اندك است نه‌تنها اقتصادش كم‌توان و ناكارا خواهد بود بلكه دچار فساد فراگير هم مي‌شود، مشابه وضعيتي كه در ايتالياي جنوبي ديده مي‌شد.
بارديگر از ژاپن مثال آوريم. چرا هميشه ژاپن؟ چون نمونه‌اي بهتر و مشهودتر نقدا نداريم. سابقه فرهنگ‌سازي ژاپن به‌طور آشكار به نيمه دوم قرن نوزدهم و كار انقلابي امپراتور ميجي مي‌رسد: سمت و سوگيري براي ترقي و توسعه، انتخاب آگاهانه هرچه سودمند بود و در تاريخ ژاپن بي‌سابقه، بازگذاشتن خود براي هر تغيير و اصلاحي كه ضرورت مي‌يافت.
ايجاد نگرش جديد در مردم براي جلب نظر و همكاري ملي و بازانديشي در نظام آموزشي و واردكردن ارزشهايي كه والاترينش ناظر به خير ملت بود. و پس از اين متن‌سازي بود كه فرمان امپراتور براي هماهنگي، فرمانبرداري و وفاداري صادر شد. ژاپن‌شناساني چون رونالد دور (
Ronald Dore) معتقدند كه تربيت فراگير و كفايت‌بخش موجب رشد ذهني عمومي و روحيه نظم‌پذيري مي‌شود. يوشيموري برآن است كه اشتغال دايم، امنيت شغلي، فرصتهاي برابر و زمينه‌هاي عمومي فرهنگي ژاپن عواملي بوده‌اند تا نيروي انساني خلاقيتش را در محيط كار خرج كند. وي معتقد است كه: «بهبود و تضمين كيفيت قبل از هرچيز به بهبود روابط اجتماعي و بشري بستگي دارد[] از نگاه يك ژاپني اطمينان‌بخش‌ترين عامل، تعلق به گروه اجتماعي است. هنجار گروهي يعني سازگاري در روابط بشري.»

ختم مقال
توسعه، به‌ويژه توسعه انساني و پايدار، فرايندي غيرخطي و پيچيده است. نه هيچ جادويي در برنامه‌ريزي است و نه فقط به بازار مي‌توان دخيل بست. توسعه در گرو همكاري و حسن نيت و اعتماد عمومي تمام افراد جامعه است. همان‌گونه كه ژاك دلور، رئيس كميسيون آموزش و پرورش براي قرن بيست ويكم، مي‌گويد: «توسعه مستلزم تغيير عميق نگرشهاي فرهنگي و تغيير رفتار است. موضوع فقط بر سر تغيير اولويتهاي اجتماعي، نظام آموزشي و الگوهاي مصرف نيست، بلكه حتي بنياني‌ترين نظر و عقيده‌ها درباره مناسبات فرد با جامعه و جامعه با جهان بايد متحول شود.» فعالان حقوق بشر وقتي از اهالي جنوب آسيا پرسيده‌اند، «حقوقتان چيست؟» در پاسخ وظايفشان را شرح مي‌داده‌اند. چه خوب مي‌شد همه‌جا چنين باشد. اگر بخواهيم حق و وظيفه درهم آميزند، بايد ارزشهاي انساني مانند اعتماد، ديگردوستي، و عشق را پرورش دهيم، ارزشهايي كه وقتي پيوسته به‌كار گرفته و تكرار شوند، تكثير و توسعه مي‌يابند. اگر بتوانيم اين اخلاق «آنچه به خود نپسندي به ديگران نپسند» را همه‌پسند كنيم، اعجازي صورت داده‌ايم و اگر بتوانيم در جامعه‌اي بنياد اخلاقي والايي دراندازيم، سجايا و كرامت انسان را پاس داشته‌ايم.

يادداشتها

1 حسين معصومي همداني، «باغبان كتاب»، بخارا، شماره 42 خرداد- تير 1384، ص 369.
2
ROBERT N.BELLAH ET AL., "THE GOOD SOCIETY", ALFRED A.KNOPF INC, 1991.
3
منبع پيش

3 - FRANCIS FUKUYAMA, "TRUST: THE SOCIAL VIRTUES AND THE CREATION OF PROPERITY, HAMISH HAMILTON, UK, 1995.
5
فوكوتساوا يوكيچي، «نظريه‌ي تمدن»، ترجمه‌ي چنگيز پهلوان، نشر گيو، تهران، چاپ دوم 1379.
6
همان اثر.
7,8,9
JOEL KURTZMAN, "THE DEATH OF MONEY", SIMON & SCHUSTER, 1993.
10
نگاه كنيد به: مريت رو اسميت، «تكنولوژي، صنعتي‌شدن، و انديشه‌ي پيشرفت در آمريكا»، ترجمه‌ غلام‌رضا خواجه‌پور، اطلاعات سياسي اقتصادي، شماره 208-207 (آذر و دي 1383)، ص 232-243.
11
ERIC HARTH, "DAWN OF MILLENNUM: BEYOND EVOLUTION AND CULTURE, PENGUIN BOOKS, UK, 1991, PP.152-63.
12
جك لندن، «سرگذشت عشق جيزاوك»، ترجمه‌ عبداله توكل، نشر فردا، اصفهان، 1384.
13
GEORGE P.BROCKWAY, "THE END OF ECONOMIC MAN", NORTON & COMPANY INC., THIRD EDITION, 1995.
14،15
همان اثر.
16
يوريك بلومنفلد، «انسان و آينده‌اش»، ترجمه‌ غلام‌رضا خواجه‌پور، انتشارات سازمان مديريت صنعتي، تهران 1383، ص205-232.
17,18
MAX DUBLIN, "FUTUREHYPE", DUTTON SIGNET (PENGUIN BOOKS), USA INC., 1991
19،20- همان اثر
21
نگاه كنيد به: اسكات مرتون، تاريخ و فرهنگ ژاپن، ترجمه مسعود رجب‌نيا، انتشارات اميركبير، تهران 1364، ص 194-197.
22
نگاه كنيد به: ماسارو يوشيموري، «موسسات اقتصادي ژاپن»، ترجمه گيلدا ايروانلو، انتشارات انقلاب اسلامي، تهران 1368.
23
خاويرپرز دكوئيار، «تنوع خلاق ما: گزارش كميسيون جهاني فرهنگ و توسعه»، گروه مترجمان، انتشارات كميسيون ملي يونسكو در ايران، تهران 1377، ص 38.